{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر شب

هر شب
به رفتن فکر می کنم اما
هر صبح
پیراهنم را از چمدانی که در خیال بسته بودم
بیرون می کشم
هر شب به رفتن فکر می کنم اما
هر صبح
موهایم را می بافم
سرکار می روم و به نرفتن ادامه می دهم.
چند زن
مثل من
مدام لای لیوانهای ته گنجه
در پی دری به سمت کوچیدنند؟
چند تن مثل من
ملافه ها را
جوری صاف می کنند که انگار
جاده های جهان را برای رفتن ؟
تو تا به حال
از خانه ات در طبقه آخر یک آپارتمان
تونلی برای فرار کنده ای؟
تو تا به حال
وقت اتو کشیدن
نقشه ی فرارت را هم کشیده ای؟
لاک می زنم که رد خون را پنهان کنم
تا هیچ کس نفهمد
در فکر هایم مدام
دیوارها ی زمان را می کنم
.
.
آدم چطور می تواند
پشت دری که قفل نیست
اینقدر
زندانی
مانده باشد؟
دیدگاه ها (۱)

«قلب مرا نشکن، محبت مرا بپذیر، زیرا اگر چهارگوشه‌ی دنیا را ب...

دو پارتی اسمات از شوگا ویو ات سلام من اتم و ۲۲ و ۴ ساله که ب...

پارت بیست و سوم:غریب آشنا(Rose)چطور این عشق شکل گرفت؟چطور ای...

پارت ۴جیمین:سلااااامیونگی:سلام چته چرا انقدر خوشحالی؟جیمین:ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط