{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست و سوم:غریب آشنا

پارت بیست و سوم:غریب آشنا
(Rose)
چطور این عشق شکل گرفت؟
چطور این عشق به نابودی کشیده شد؟
ساعت از نمیه گذشته بود.
مدتی از برگشتن تهیونگ می گذشت.
در این مدت حتی یک لحظه هم نبود که از فکر سولار غافل شده باشد.
از اینکه الان در چه حالیست؟
با وجود اینکه میدانست،خودش مقصر است.
ساعت ۰۳:۰۰ صبح.
صدای قدم هایی به وضوح شنیده می شوند. هرچند که آرام اند،اما از چشم تهیونگ دور نمی ماند.
با عجله خودش را به پذیرایی می رساند.
لحظه ای درون خود گم می شود.
این...این زن...سولار است؟
با یک پارچه سونگ آه کوچولوی خوابیده را به دور کمرش بسته بود و خودش ظاهرا توانی برای راه رفتن نداشت.
به زور راه میرفت اما همان قدم های ریز و بی حال به تنهایی نشان میدادند که او واقعا روز سختی را پشت سر گذاشته است.
چشمانش بسته بود ولی هوشیار هم بود. به طوری که زمزمه ی آرام و عصبی تهیونگ به گوشش خورد. "سولار"
به وضوح صدای خورد شدن دندان های بی گناه می آمد.
طاقت دیدن این حال خانم کوچولوش رو نداشت.
اما چیزی مانع بود.
مانع از اینکه چند قدمی به جلو برود و سونگ آه را به آغوش گرم پدری بکشد و دستی نوازش وار بر سر سولار.
تهیونگ:تا این موقع کجا بودی؟
سولار:به تو هیچ ربطی نداره،در ضمن اومدم یه سری وسایل رو جمع کنم و برم. نترس. بعد اون دیگه جلوی چشمات سبز نمیشم
من از دیدنت خسته نمیشم. میخوام تو باشی. نرو. تمام این حرف ها زیر زبانش آب شد. "عجله کن،دیدنت اونم این وقت صبح،روز قشنگم رو خراب میکنه. اون بچه رو هم با خودت ببر،صداش واقعا رو مخه"
انتظار نداشت ازش. حتی بعد از ترک کردنش فکر نمی کرد تهیونگ انقدر جدی عمل کند.
اونها برای هم غریبه شده بودند. غریبه های آشنا.
دفعه ی قبل آشنایان سولار،غریبه بودند اما اینبار،غریبه ها،آشنایی بیش نبودند.
"در همان صبح نفرین شده بود که درک کردم،عشق چطور بیماری است" کیم تهیونگ ۹ مارس سال ۱۹۹۸.
دیدگاه ها (۰)

پارت بیست و دوم:ذهن های آشفته(Rose)آهسته و کمی حساب شده قدم ...

پارت بیست و یکم:قلب های آشفته(Rose)مدتی گذشته بود.اما هردو د...

پارت ششم:جنگ برای او(Rose)جلوی عمارت همیشه باشکوه کیم ایستاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط