{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی ملانصرالدین در حیاط خانه اش نشسته بود

روزی ملانصرالدین در حیاط خانه اش نشسته بود
که گربه ای از آنجا رد شد..
ملا گفت؛ پیشته.....

و گربه پیشتید....
.
.
.

.
.
.اصلا خیلی آموزنده بود این داستان....

فوش ندید! اگه فوش بدید دیگه از این
داستان های آموزنده تعریف نمیکنما.!!!
دیدگاه ها (۱)

- تیـــــــــغ ﻫـﺴــﺖ ✦⇄...⇄ﺭَگــــــــــ ﻫــﺴــﺖ✦⇄ ...⇄ﻭ ﯾﮏ...

مادرم میگفت:به دیوار تکیه کن،ولی به مردها ، نه ...!که دیوار ...

"گرگ" عاطفه ندارد ؛ رحم ندارد ؛ فکرندارد ...ولی اگر بفهمد "د...

هَـرچـے بیشتـَر بگـی→پُشتـِـــــــــــــــــــــــــمـون...✘...

قشنگای من...این بود از پایان سومین فیک مون. 💋خوشحال میشم نظر...

مرغ ملانصرالدین فقط یک پا داشتچرا می‌گوییم «مرغش یک پا دارد»...

پارت۲

قائد شهید امام خامنه ای حفظه الله:این فضای مجازی امروز از فض...

حالمخیلیحالویدئووضعتان چونه آقا یه سوال داشتمکسی پیجی داره ک...

کپشن مهم نیست 😐🔪سلام سلام چطورید؟ الان اصلا حالم رو نپرسید ،...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط