{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازتمتنفرمامادوستدارم

#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم

#پارت16

---------------------------------------------------------

ویو نویسنده:


هر دوتا تمام راه ساکت بودن هیچ حرفی هیچ تکونی فقد صدای ضربان قلب هانا و نفس های عصبانی سانزو‌. بعد از یه ساعت رانندگی کردن به یه خونه که دور تا برش جنگ هست می رسن.


هانا با تعجب و ترس به اطراف نگاه می کنه و خاطرات گذشته به جونش می یفتن همون موقع که فقد 4 سالش بود.


فلش بک:


هانا با خدمتکارش تو چنگ عمارت مادرش بازی می کرد که یه دفعه یه پروانه ای خیلی زیبایی می ببینه و مسحور زیبای اون پروانه میشه و دنبالش می کنه تا در آخر تو جنگ گم بشه.


هانا با ترس به اطراف نگاه می کند و چشمش به چندتا گرگ می یفته که با گرسنگی بهش خیره شدن.

گرگ ها شروع به واق واق کردن و هانا از ترس سر جایش خشکش زد و با ترس و وحشت به گرگ ها نگاه کرد اما در آخر احرف های خدمتکار ها به ذهنش اومد.

« تو همچنین موقعیتی باید آروم باشه و از جات تکون نخوری»

هانا سر جایش ایستاده بدون هیچ تکون یا حرکت اضافه ای اما شانس با اون یار نبود چون اون گرگ ها به سمتش حمله کردن.


هانا اولش سر جایش ایستاده اما وقتی فهمیده که اونا دست نمی کشن شروع به دویدن با تمام سرعتش شد تمام بدنش از شدت ترس و وحشت هنوز می لرزید و مردمک چشمم گشاد شد بود نفس هایش سنگین شده بود.


هانا بعد کلی تلاش باز هم موفق نشد و یکی از گرگ تا بهش حمله کرد و دستش گاز گرفتن که هانا درد بلندی از درد کشید و سرش به سمت زمین چرخاند که نگاهش به یه سنگ افتاد و اون سنگ برداشت و به سر گرگ کوبید و سریع پا به فرار گذاشت.


یو نویسنده:

هانا با سر و وضع خونی به خونه رسید. از سرش خون می اومدم و دستش خونی بود و جای گاز سگ خون ریزی می کرد اما چیزی که دردناک تر اون نگاه هانا بود نگاهش سرد بود هیچ برقی نداشت جوری که انگار فهمید بود این دنیا چقدر بی رحمه.


مادر هانا با تعجب و شوک اون بغل کرد و اشک بی اختیار از چشمانش جاری شد. هر چند هانا بغل متقابل نکرد اما کی می تونه اونو سرزنش کنه؟

پایان فلش بک:


هانا با صدای باز شدن در ماشین و پیاده شدن سانزو‌ به خودش اومد.


سانزو با عصبانیت و بدون اینکه حتا در ماشین برای هانا باز کنه وارد خونه شد و در رو با صدای بلند بست. هانا بعد چند ثانیه سکوت در ماشین باز کرد و نگاهی به جنگل انداخت و بعدش با استرس و ترس به سمت خونه قدم برداشت.


به محض وارد به خونه شاهد فضای مجلل و لوکس شد کاشی سفید بود که به رنگ سیاه دوبار زیبای می داد و مبل های راحتی و دنج وست خونه که در کنار به شیشه‌ای بزرگ که یه منظره‌ای زیبا به جنگل داشت.


هانا با تعجب و ناباوری به سمت منظره رفت و به بیرون از پنجره نگاه کرد جنگل برعکس خاطراتش زیبا بود.

هانا: مطمئنم اینجا صبحونه خوردن خیلی خوب میشه

سانزو: خیلی راحت نشو

سانزو از طبقه بالا میاد پایین در حالی که به تیشرت سفید و شلوار سیاه پوشیده بود.


سانزو به سمت آشپزخونه که درست سمت چپ اتاق نشیمن بود رفت و برای خودش به قهوه درست کرد و روی صندلی کنار پیش‌خان نشست و به هانا توجه‌ای نکرد و گوشیش برداشت و شروع کرد بالا پایین کردن و خوردن قهوه.


اینم از به پارت میرم سراغ بعدی
دیدگاه ها (۲)

#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم #پارت17---------------------------...

بچه‌ها لباس هارونا اسلاید 2 هست و اینکه اون پارچه ای شبانه ن...

بچه‌ها من این ادیت هارو از کانال ایشون می گیرم پس لطفاً صاحب...

به به 👁️🫦👁️

#پارت10#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم ---------------------------...

#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارمویو نویسنده:هانا و سانزو‌ مثل دوتا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط