ازتمتنفرمامادوستدارم
#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم
#پارت17
---------------------------------------------------------
ویو هانا:
به اون پشمک اهمیتی ندادم و بعدش به سمت طبقه بالا رفتم و به اتاق سمت راست رفتم وارد اتاق که شدمم چشمم به تخت افتاد هیچ تزئین نداشت و نه حتا یه گل اهههه چرا باید اهمیت بدم؟
به سمت کمد رفتم و یه تیشرت گشاد که از سایرو دزدیم پوشیدم و شلوار؟ اونقدری خسته بودم که قید شلوار زدم.
بعد پوشیدن لباس هام رفتم طبقه که نگاه متعجب اون پشمک دیدم. اهمیت ندادم و به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول قهوه درست کردن شدم.
سانزو: زیادی عجله داری گرل~~
حرف های و لحن تحریک آمیزش نادیده گرفتم تا وقتی که حس کردم از پشت بغلم کرده و دست هاشو دور شکمم حلقه کرده. این حرکت ناگهانی باعث شده کنترل خودم از دست بدم و سرخ سرخ بشم تا جای که حس کردم از کلم داره دود میاد.
صدای پوزخند رضایت بخشش به گوشم رسید که بدتر سرخ شدم.
سانزو:چی شده؟ ملکه ای خارها؟ چرا قرمز شدی؟
هانا:خفه شووووووووووو!
سعی کردم تن صدام ثابت نگه دارم اما از عصبانیت و خجالت نمی شده.
سانزو: آروم باش.
برای اذیت کردنم لبش روی پوستم شونه ام کشیده که باعث شد لرزش بدی بگیرم.
هانا: برو اونوررررررررر!
بدون صبر کردن یا درنگ از بغلش بیرون اومدم و به بدو بدو رفتم طبقه بالا به همون اتاقی که قبلاً واردش شدم. درو پشت سرم قفل کردم و بهش تکیه پادم و کم کم رو زمین نشستم و دست هامو دور خودم جمع کردم و سرمو تو پاهام فرو کردم.
هانا: من چشم شده؟....
یو سانزو:
به محض اینکه روی مبل نشستم گوشیم برداشتم و باهاش ور رفتم من بدیم رفت طبقه بالا اهمیت ندادم و به کارم ادامه دادم که یهو با یه تیشرت که مال من نیست اومد پایین.
صاحب تیشرت می تونم بعدن بکشم اما حالا...
چرا با دیدنش با تیشرت و...و اون پاهای سفید لاغر و کوتاه ت..حریک شدم؟...مهم نیست.
یهو بلند شدم و بی سرد و صدا نزدیکش شدم و یهو دست هامو دورش حلقه کردم که سرخ سرخ شده.
این حالتش باعث شد کنجکاو بشم وقتی به خاطر یه بغل آنقدر سرخ شده پس رو تخت چطور به نظر میاد؟
پوزخندی با تصور صورت سرخش و اون نگاه آسیب پذیر و خجالت زده. در حالی که با بی رحمی بهش می کو.بم... چه منظرهای نابی بشه.
با شنیدن حرف هایش از سر لج و تح..ریک لبم رو پوستش کشیدم که بدنش لرزید. با این حرکت یهو از بغلم بیرون پرید و فرار کرد. این رفتار برام بامزه بود و کاری کرد ناخداگاه لبخند بزنم نه اون لبخند دیونه یه لبخند که نمی دونم از چیه....
#پارت17
---------------------------------------------------------
ویو هانا:
به اون پشمک اهمیتی ندادم و بعدش به سمت طبقه بالا رفتم و به اتاق سمت راست رفتم وارد اتاق که شدمم چشمم به تخت افتاد هیچ تزئین نداشت و نه حتا یه گل اهههه چرا باید اهمیت بدم؟
به سمت کمد رفتم و یه تیشرت گشاد که از سایرو دزدیم پوشیدم و شلوار؟ اونقدری خسته بودم که قید شلوار زدم.
بعد پوشیدن لباس هام رفتم طبقه که نگاه متعجب اون پشمک دیدم. اهمیت ندادم و به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول قهوه درست کردن شدم.
سانزو: زیادی عجله داری گرل~~
حرف های و لحن تحریک آمیزش نادیده گرفتم تا وقتی که حس کردم از پشت بغلم کرده و دست هاشو دور شکمم حلقه کرده. این حرکت ناگهانی باعث شده کنترل خودم از دست بدم و سرخ سرخ بشم تا جای که حس کردم از کلم داره دود میاد.
صدای پوزخند رضایت بخشش به گوشم رسید که بدتر سرخ شدم.
سانزو:چی شده؟ ملکه ای خارها؟ چرا قرمز شدی؟
هانا:خفه شووووووووووو!
سعی کردم تن صدام ثابت نگه دارم اما از عصبانیت و خجالت نمی شده.
سانزو: آروم باش.
برای اذیت کردنم لبش روی پوستم شونه ام کشیده که باعث شد لرزش بدی بگیرم.
هانا: برو اونوررررررررر!
بدون صبر کردن یا درنگ از بغلش بیرون اومدم و به بدو بدو رفتم طبقه بالا به همون اتاقی که قبلاً واردش شدم. درو پشت سرم قفل کردم و بهش تکیه پادم و کم کم رو زمین نشستم و دست هامو دور خودم جمع کردم و سرمو تو پاهام فرو کردم.
هانا: من چشم شده؟....
یو سانزو:
به محض اینکه روی مبل نشستم گوشیم برداشتم و باهاش ور رفتم من بدیم رفت طبقه بالا اهمیت ندادم و به کارم ادامه دادم که یهو با یه تیشرت که مال من نیست اومد پایین.
صاحب تیشرت می تونم بعدن بکشم اما حالا...
چرا با دیدنش با تیشرت و...و اون پاهای سفید لاغر و کوتاه ت..حریک شدم؟...مهم نیست.
یهو بلند شدم و بی سرد و صدا نزدیکش شدم و یهو دست هامو دورش حلقه کردم که سرخ سرخ شده.
این حالتش باعث شد کنجکاو بشم وقتی به خاطر یه بغل آنقدر سرخ شده پس رو تخت چطور به نظر میاد؟
پوزخندی با تصور صورت سرخش و اون نگاه آسیب پذیر و خجالت زده. در حالی که با بی رحمی بهش می کو.بم... چه منظرهای نابی بشه.
با شنیدن حرف هایش از سر لج و تح..ریک لبم رو پوستش کشیدم که بدنش لرزید. با این حرکت یهو از بغلم بیرون پرید و فرار کرد. این رفتار برام بامزه بود و کاری کرد ناخداگاه لبخند بزنم نه اون لبخند دیونه یه لبخند که نمی دونم از چیه....
- ۴.۲k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط