پارت
پارت ۱۴
- *نگهبان ها درست از زیرمان می گذرند*
÷هی دازای این پاهای درازت و جمع کن داره فرو میره تو پهلوم
+شرمنده پرتقال این هواکش انقدرا هم جادار نیس
- *چشم غره ای به آن دو میروم* اگه میخوایید زنده از اینجا بیرون برید خفه خون بگیربد. *جلو تر از آن دو دوباره در دریچه میخزم و جلو میروم*
+*لولیدن در اینجا طاقت فرساست و با وجود کوله پشتیای که آسوکا من را مجبور به حملش کرده سخت تر هم می شود*
÷*هوا دم کرده و نفسم به سختی بالا میآید دازای از پشت مچ پایم را نیشگون میگیرد*
+سریع تر باش حلزون
÷*با حرص زمزمه می کنم*یه کار نکن با لگد بزنم دماغتو بکشنما
-*وقتی متمعن میشوم مأموری در راهرو نیست دریچه هوا را از جا در میآورم و با صدای خفه ای روی زمین می پرم *
÷*بلاخره اکسیژن. بلافاصله بعد از آسوکا سان پایین می پرم و دازای هم بعد من*
√هی دارید چه غلطی...
+*با شنیدن صدای نگهبان بیدرنگ گلوله ای در سرش خالی می کنم. قبل از اینکه بدنش به زمین برسد مرده. جسدش با صدایی منزجر کننده روی زمین می افتد* بجنبید
÷*تا حالا کسی را ندیده بودم که به این سرعت آدم بکشد*
-* با سرعتی دو برابر قبل راهرو های پیچ در پیچ و نیمه تاریک را طی می کنیم. خیلی طول نمی کشد که جسد آن نگهبان را پیدا کنند.*
+ اینقدر راهرو و نگهبان فقط برای یه اتاق سرور؟؟ واقعا ارزششو داره؟
-*آرام در حال حرکت میگویم*بحث میلیاردها دلاره، پس آره ارزشش رو داره
÷*به سمت اتاقک امنیتی ای که اتاق سرور باید پشتش باشد میرویم. آسوکا سان اشاره می کند که نقش بازی کنیم. در اتاقک را باز می کند*
√ شما کی هستید؟؟؟
+*نگهبان روبه رویم یک دستش را روی اصلحهاش گذاشته و دیگری روی بیسیمش آماده گذارش. همه شأن همین طوراند بجز یکی که آماده است دکمه ای که احتمالا قرار است ارز ها را منتقل کند فشار دهد. نقش بازی می کنم. با صدایی مردد می گویم* آم...من فقط یه تعمیر کارم. بهم گفتن سیستمتون دچار مشکل شده و باگ پیدا کرده و باید درستش کنم این دوتا هم کار آموزامن *وقتی میبینم دازای و چویا هم نقش بازی میکنند و وانمود میکنن با دیدن اصلحه ها ترسیده اند، زیر چشمی به چویا که به مردی که آماده است دکمه را فشار دهد نزدیک تر است نگاه می کنم و نامحسوس اشاره می کنم قبل از اینکه دکمه را فشار دهد آن مرد را بفرستد دیدن شیطان.هنگامی که چویا به نشانه تایید آرام پلک میزند کمی راحت تر نفسم را بیرون میدهم. همان نگهبان قبلی با شک می گوید*
√کسی به ما نگفته که قراره تعمیر کار برای سرور بیاد. باید با مرکز تماس. بگیرم. ممکنه کارتتون رو نشون بدید؟
-البته *اینبار به دازای اشاره می کنم که مرد دیگری که میخواهد با مرکزشان تماس بگیرید را ناکار کند. دستم را در جیبم میبرم. وقتی بیرون می آورم به جای اینکه کارتی را که وجود خارجی ندارد روانه دستش کنم مشتی نسار فکش می کنم
- *نگهبان ها درست از زیرمان می گذرند*
÷هی دازای این پاهای درازت و جمع کن داره فرو میره تو پهلوم
+شرمنده پرتقال این هواکش انقدرا هم جادار نیس
- *چشم غره ای به آن دو میروم* اگه میخوایید زنده از اینجا بیرون برید خفه خون بگیربد. *جلو تر از آن دو دوباره در دریچه میخزم و جلو میروم*
+*لولیدن در اینجا طاقت فرساست و با وجود کوله پشتیای که آسوکا من را مجبور به حملش کرده سخت تر هم می شود*
÷*هوا دم کرده و نفسم به سختی بالا میآید دازای از پشت مچ پایم را نیشگون میگیرد*
+سریع تر باش حلزون
÷*با حرص زمزمه می کنم*یه کار نکن با لگد بزنم دماغتو بکشنما
-*وقتی متمعن میشوم مأموری در راهرو نیست دریچه هوا را از جا در میآورم و با صدای خفه ای روی زمین می پرم *
÷*بلاخره اکسیژن. بلافاصله بعد از آسوکا سان پایین می پرم و دازای هم بعد من*
√هی دارید چه غلطی...
+*با شنیدن صدای نگهبان بیدرنگ گلوله ای در سرش خالی می کنم. قبل از اینکه بدنش به زمین برسد مرده. جسدش با صدایی منزجر کننده روی زمین می افتد* بجنبید
÷*تا حالا کسی را ندیده بودم که به این سرعت آدم بکشد*
-* با سرعتی دو برابر قبل راهرو های پیچ در پیچ و نیمه تاریک را طی می کنیم. خیلی طول نمی کشد که جسد آن نگهبان را پیدا کنند.*
+ اینقدر راهرو و نگهبان فقط برای یه اتاق سرور؟؟ واقعا ارزششو داره؟
-*آرام در حال حرکت میگویم*بحث میلیاردها دلاره، پس آره ارزشش رو داره
÷*به سمت اتاقک امنیتی ای که اتاق سرور باید پشتش باشد میرویم. آسوکا سان اشاره می کند که نقش بازی کنیم. در اتاقک را باز می کند*
√ شما کی هستید؟؟؟
+*نگهبان روبه رویم یک دستش را روی اصلحهاش گذاشته و دیگری روی بیسیمش آماده گذارش. همه شأن همین طوراند بجز یکی که آماده است دکمه ای که احتمالا قرار است ارز ها را منتقل کند فشار دهد. نقش بازی می کنم. با صدایی مردد می گویم* آم...من فقط یه تعمیر کارم. بهم گفتن سیستمتون دچار مشکل شده و باگ پیدا کرده و باید درستش کنم این دوتا هم کار آموزامن *وقتی میبینم دازای و چویا هم نقش بازی میکنند و وانمود میکنن با دیدن اصلحه ها ترسیده اند، زیر چشمی به چویا که به مردی که آماده است دکمه را فشار دهد نزدیک تر است نگاه می کنم و نامحسوس اشاره می کنم قبل از اینکه دکمه را فشار دهد آن مرد را بفرستد دیدن شیطان.هنگامی که چویا به نشانه تایید آرام پلک میزند کمی راحت تر نفسم را بیرون میدهم. همان نگهبان قبلی با شک می گوید*
√کسی به ما نگفته که قراره تعمیر کار برای سرور بیاد. باید با مرکز تماس. بگیرم. ممکنه کارتتون رو نشون بدید؟
-البته *اینبار به دازای اشاره می کنم که مرد دیگری که میخواهد با مرکزشان تماس بگیرید را ناکار کند. دستم را در جیبم میبرم. وقتی بیرون می آورم به جای اینکه کارتی را که وجود خارجی ندارد روانه دستش کنم مشتی نسار فکش می کنم
- ۱۰۴
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط