{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو سوکوکو

یک روز دازای و چویا یک ماموریت داشتن(اینجا دازای هنوز تو مافیاست) داخل جنگل باید یک نفر که صد ها قتل سریالی انجام داده رو بکشن و وقتی ماموریت تموم میشه دازای به چویا میگه: چوچو بیا شرط ببندیم

چویا: شرط؟ چه شرطی؟

دازای: سر اینکه من ساعت چند میخوابم معمولا

چویا: من چه میدونممم تو میخوابی به من چههه؟

دازای: شرطه دیگهههههه بازنده باید یک هفته به حرف ها و دستورات برنده گوش کنه

چویا: خب فکر کنم ساعت(در حال فکر کردن) سه صبح؟

دازای: نهههههه اشتباه گفتی یاه یاه یاهههههههه حالا زیر دست منییییی و اولین دستورم اینه که بیای خونه من و شب اونجا بمونی

چویا: بعد از یک هفته دخلتو میارم

دازای: باشه حالا تا یک هفته دیگه خیلی وقت هست

همه این حرفا رو تو راه زدن و الان رسیدن دم در خونه دازای

دازای: اول شما (می ایسته کنار تا چویا بره تو خونه)

چویا: ایشششش چندش (میره تو خونه)

دازای هم میره و در رو میبنده و میگه چوچو یک لحظه بیا پو این اتاقه و چویا میره داخل اتاق و دازای هم میره داخل و در رو قفل میکنه و چویا میگه: هی چیکار میکنی؟ چرا درو قفل کردی؟ دازای انگشت اشاره اش رو به نشانه سکوت میزاره رو لب چویا: هیس تو تا یک هفته مال منی دیگه نه؟ و چویا رو هل میده و چویا میافته رو تخت و دازای رو خیمه میزنه و صورتش رو نزدیک صورت چویا و چویا قرمز میشه و میگه: دازای چیکار میکنی؟ ولم کننننننننننن(داد زدن) و دازای میگه: چویا اگه یک بار دیگه داد بزنی مطمئنم تنبیه دردناکی در انتظارته(نیشخند) و چویا اب دهنش رو قورت میده و دازای شروع میکنه بوسیدن لب های چویا و بعد از یک دقیقه جدا میشه و هر دو نفس نفس میزنن و چویا میگه دازای..... ب.. بسه
دازای: تازه اولشه و چویا تو ذهنش میگه(اگه این اولشه اخرش خو جر میخورم) و بعد دازای دکمه های پیراهن چویا رو باز میکنه و دستاش رو روی شکم و پهلو چویا میکشه و با انگشت خط های بدن چویا رو دنبال میکنه و بعد چویا دوباره عصبی میشه و داد ( داد که چه عرض کنم عربده) میزنه: دازای گفتم بسههههه دازای: باشه خودت خواستی و مکث میکنه به چشما چویا خیره میشه و بعد میگه: به حال مال خودم میکنمش چویا: چی رو؟ دازای کمربند چویا رو باز میکنه و دستش رو میزاره رو*** چویا و میگه: این و چویا از تخت خودشو پرت میکنه پایین و کمربندش رو از ازدست دازای میکشه و دوباره میبنده و دازای هم میاد پایین پیش چویا و میگه چویا داشت خوش میگذشت و چویا اومد یچیزی بگه دازای دوباره هلش داد و چویا افتاده رو زمین و دازای هم دوباره روش خیمه زد و گردن چویا رو گاز گرفت و جاش کبود شد و بعد دازای جا کبودی رو بوسید و چویا دازای رو هل داد اونور و بلند شد دکمه ها پیراهنش رو بست و رفت جلو ایینه و گفت: دازاییی؟ الان من چه گوهی بخورمممم؟ اگه کسی ببینهههه؟ و دازای گفت: خب اینکه مشکلی نداره بگو کار دوست پسرمه و چویا گفت: یعنی مستقیم بگم گی ام؟ دازای: اره چویا: دازاییی خیلی بیشعوری حالا من چیکار کنم؟ و بغض میکنه و دازای میره بغلش میکنه و میشینه رو تخت و چویا رو میزاره رو پاش: چویا اینکه ناراحتی نداره و چویا میگه واسه منی که آبرو دارم چرا ناراحتی داره و دازای میگه مهم نیست اصلا فکر کن هیچ کاری نکردیم و چویا بلند میشه و میگه من میرم حمام، حمامت کجاست؟ و دازای چویا رو تا حمام راهنمایی میکنه و خودش میره شام درست کنه (ساعت دو صبح شام؟ 😑😶) و دازای میره حوله و لباس ببره برا چویا و از لای در حمام چویا رو میبینه و مجذوبش میشه
.
.
در هموپ لحظه چویا داره یک نگاه سنگین رو روی خودش احساس میکنه و صورتشو میشوره و میبینه دازای از پشت در داره نگاه میکنه و میگه: دازای پدر سگگگگگ این چه کاریه هاااااااااااا و در حموم رو محکم میبنده و
.
ویسگون اجازه نمیده بنویسم ادامش رو پارت بعد رو شاید احتمال کم عصری بزارم و اینکه گزارش نکنید
دیدگاه ها (۴)

چویا جان به ارامش خود مربع باشبچه هاااااااا یکی بیاد منو از ...

بچه ها ببخشید چند روز نبودم به خاطر امتحانا مامان بابام برام...

سال های ماندنپارت سهویو چویااز حرص افتادم دنبالش و اونم فرار...

خون شیرین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط