{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت²

پارت²
Magic knowledge at Nexus Academy
#Magic_knowledge_at_Nexus_Academy
دانش جادو در آکادمی نکسوس
---

قطار نیمه‌شب – چند ثانیه بعد از تاریکی

لامپ‌های واگن دوباره روشن شدند، اما نورش‌شان نارنجی و لرزان بود. صدای چرخ‌های قطار دیگر آرام و منظم نبود—انگار که روی آهن‌های موج‌دار حرکت می‌کرد.

تئودور دستش را روی شیشه کشید: «بیرون را ببینید. کوهستان... داره شکل عوض می‌کنه.»

صخره‌های بیرون واقعاً تار می‌شدند، انگار که کسی پاک‌کنی غول‌پیکر روی چشم‌انداز کشیده باشد.

بعد قطار لرزید.

نه یک لرز معمولی. چیزی شبیه به این بود که قطار را کسی از پایین هل داده باشد. چمدان‌ها از بالای سر افتادند. بطری آبی که روی میز بود، پرت شد وسط واگن.

و لایلا—که ایستاده بود و دستش را به قفسه‌ی چمدان‌ها دراز کرده بود—تعادلش را از دست داد.

«آه!»

صدایش کوتاه و خش دار بود. دستش به هوا چنگ زد، اما چیزی نبود که بگیرد. پاهایش روی زمین لغزید و داشت به سمت شیشه می‌رفت که—

نامجون بدون فکر کردن دستش را دراز کرد.

نه با منطق. نه با محاسبه. فقط سریع‌تر از فکرهای همیشه.

مچ لایلا را گرفت. محکم. دقیقاً موقعی که شانه‌اش داشت به لبه‌ی پنجره می‌خورد.

یک لحظه سکوت.

لایلا نفس‌زنان به دست نامجون نگاه کرد، بعد به صورتش. گونه‌هایش صورتی‌تر از نوار یونیفرمش شده بود.

نامجون محکم کشید و لایلا را نشاند کنار خودش. دستش را ول کرد، انگار که دستش سوخته باشد.

نامجون: «...خوبی؟»

لایلا: «فکر می‌کردم می‌گویی ذهن من را نخوان، اما خودت که نجاتم دادی بدون اینکه یک ثانیه فکر کنی.»

نامجون: «واکنش زنجیره‌ای اعصاب بود. ربطی به جادو نداشت.»

لایلا ابرویش را بالا انداخت: «من که چیزی نگفتم ربطش به جادو داشته باشد.»

میکی از ته واگن پوزخندی زد: «اوه، ببینید. پسر آزمون‌ها دارد دلبری می‌کند.»

تئودور: «میکی، اگه یک کلمه‌ی دیگر بزنی، هوای اون طرف واگن رو ۲۰ درجه سردتر از این طرف می‌کنم. امتحانش کن.»

میکی دستش را بالا برد: «باشه، باشه.»

هلن که تا حالا به ساعتش زل زده بود، آهسته گفت: «جالبه. موقع افتادن لایلا، ساعت من... نه فقط عقب نکشید، بلکه چند ثانیه جلو رفت.» نگاهش به نامجون بود. «انگار که تو، زمان را وارونه نمی‌کنی. انگار که تو... زمان را بازنویسی می‌کنی.»

نامجون چیزی نگفت.

اما لایلا—بدون اینکه حتی سعی کند ذهنش را بخواند—احساس کرد که دست نامجون هنوز دارد می‌لرزد.

از ته دلمشغولی‌اش نبود. از چیز دیگری.

---
ادامه دارد ........

---
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک 
#فیک_یونمین 
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#داستان_بی_تی_اس
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#نامجون
#جین
#یونگی
#شوگا
#جیمین
#هوسوک
#جی_هوپ
#جونگ_کوک
#جی_کی
#ته_ته
دیدگاه ها (۰)

پارت¹Magic knowledge at Nexus Academy #Magic_knowledge_at_Ne...

بیوگرافی

خلاصه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط