پارت¹
پارت¹
Magic knowledge at Nexus Academy
#Magic_knowledge_at_Nexus_Academy
دانش جادو در آکادمی نکسوس
· نامجون بلک – ۱۶ سال – نوع ۴ (آزمایش/داروسازی با گیاهان جادویی) – یونیفرم سبز و مشکی
· لایلا ویت – ۱۶ سال – نوع ۲ (ذهنخوان) – یونیفرم صورتی و مشکی
· هلن (دوست جدید) – نوع ۵ (جادوی معکوس) – یونیفرم بنفش و مشکی
· میکی – نوع ۳ (پرواز) – یونیفرم آبی تیره و مشکی
· تئودور – نوع ۹ (بادها / تغییر آبوهوا) – یونیفرم خاکستری و مشکی
همه در یک واگن قطار مخفی نشستهاند، به سمت آکادمی نکسوس در دل کوهستان.
---
صحنهٔ اول: قطار نیمهشب
ایستگاهِ پنهانِ «چهارراه سایهها» – ساعت ۱۱:۵۷ شب
سکو زیرزمینی بود، آنقدر عمیق که صدای قطار از ته تونل مثل غرش یک اژدهای خسته میآمد. نور چراغهای گازی به رنگ کهربایی روی یونیفرمهای مشکی دانشآموزان میافتاد؛ هر کدام نواری رنگی روی سینه داشت: سبز، صورتی، بنفش، آبی تیره، خاکستری، زرد، سفید، قرمز...
نامجون بلک یقهٔ سبزش را صاف کرد. بوی عجیبی در هوا بود—ترکیبی از دود زغال، گیاهان خشک شده و چیزی شبیه باروت. کیفش را محکم گرفت. مادرش در ایستگاه نبود (مادلها نمیتوانستند اینجا را ببینند)، فقط یک نامهٔ پذیرش لکهدار در جیبش داشت که روی آن نوشته بود: «آکادمی نکسوس – جایی که خونات مسیرت را تعیین میکند.»
«خونم...» با خودش فکر کرد. «فقط یک ترکیب شیمیایی است.»
اما ته دلمشغولیاش یک چیز دیگر بود: چرا در تست ورودی، دستگاهی که برای سنجش نوع جادو ساخته بودند، سه بار خراب شد و آخرش یک عدد عجیب نشان داد؟ صفر؟ نه... چیزی شبیه به ∞.
صدای سوت قطار پیچید. واگنها از تاریکی بیرون خزیدند، پنجرههایشان مات از بخار بود.
---
داخل واگن شماره ۷ – سه دقیقه بعد
نامجون در را به داخل کشید. واگن خالی نبود: چهار نفر دیگر پیش از او نشسته بودند.
نزدیک در، دختری با موهای قرمز و یونیفرم صورتی-مشکی نشسته بود و داشت بیصدا لبهایش را حرکت میداد—انگار که با کسی حرف میزد، اما کسی نبود. ناگهان سرش را بلند کرد و مستقیم توی چشمهای نامجون نگاه کرد.
لایلا: «لازم نیست نگران باشی. مادرم گفت سال اولیها همیشه گم میشوند.»
نامجون اخم کرد. «من نگران نیستم. داشتم فکر میکردم...»
«... که چرا تست سنجش جادو خراب شد؟» لایلا لبخند کوچکی زد. «ببخشید، نمیتوانم کمکش نکنم. ذهنخوانی گاهی مثل یک رادیوی بد کوک است. صدای افکارت خیلی بلند بود.»
نامجون خواست چیزی بگوید، اما پسر بلندقدی با یونیفرم آبی تیره از ته واگن خندید.
میکی: «آها! پس تو همان پسری هستی که دستگاه را منفجر کرد؟ تبریک میگویم، تو داری رکورد احمقترین ورودی تاریخ را میزنی.»
نفر چهارم که تا حالا ساکت بود و یک ساعت جیبی قدیمی را وارونه نگاه میکرد، آرام گفت: «یا شاید باهوشترین. ساعت جیبی من موقع ورود تو به ایستگاه، سه ثانیه عقب کشید. این یعنی وجود تو نظم زمانی را به هم میزند.»
هلن بود (یونیفرم بنفش-مشکی) با چشمانی که تهشان نور بنفش رنگی میچرخید.
نفر پنجم، تئودور با موهای خاکستریِ عجیبی (که خودش قسم میخورد رنگ طبیعیاش است)، داشت هوای داخل واگن را کمی گرمتر میکرد بدون اینکه دست بزند.
تئودور: «بچهها، بیایید دعوا نکنیم. همین الان داشتم باران را حس میکردم — فکر میکنم تا رسیدن به مدرسه یک رعد و برق خوب راه بیندازم. هرکی حرف اضافه بزند، اولین نفری است که خیس میشود.»
میکی دهانش را بست.
نامجون کنار لایلا نشست. برای لحظهای سکوت کرد، بعد با صدای آرام: «تست من خراب نشد. من جواب سوال آخر را عوض کردم. به جای انتخاب یکی از ده نوع، نوشتم... «هیچکدام».»
لایلا نفسش را حبس کرد.
هلن ساعتش را به سمت نامجون گرفت: عقربهها دیوانهوار چرخیدند.
و قطار وارد تونل شد. چراغها یک ثانیه خاموش شدند.
در تاریکی، صدای تئودور گفت: «خوش آمدید به آکادمی نکسوس. لطفاً کمربندهایتان را نبندید — جادو جواب نمیدهد.»
ادامه دارد ......
---
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#داستان_بی_تی_اس
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#نامجون
#جین
#یونگی
#شوگا
#جیمین
#هوسوک
#جی_هوپ
#جونگ_کوک
#جی_کی
#ته_ته
Magic knowledge at Nexus Academy
#Magic_knowledge_at_Nexus_Academy
دانش جادو در آکادمی نکسوس
· نامجون بلک – ۱۶ سال – نوع ۴ (آزمایش/داروسازی با گیاهان جادویی) – یونیفرم سبز و مشکی
· لایلا ویت – ۱۶ سال – نوع ۲ (ذهنخوان) – یونیفرم صورتی و مشکی
· هلن (دوست جدید) – نوع ۵ (جادوی معکوس) – یونیفرم بنفش و مشکی
· میکی – نوع ۳ (پرواز) – یونیفرم آبی تیره و مشکی
· تئودور – نوع ۹ (بادها / تغییر آبوهوا) – یونیفرم خاکستری و مشکی
همه در یک واگن قطار مخفی نشستهاند، به سمت آکادمی نکسوس در دل کوهستان.
---
صحنهٔ اول: قطار نیمهشب
ایستگاهِ پنهانِ «چهارراه سایهها» – ساعت ۱۱:۵۷ شب
سکو زیرزمینی بود، آنقدر عمیق که صدای قطار از ته تونل مثل غرش یک اژدهای خسته میآمد. نور چراغهای گازی به رنگ کهربایی روی یونیفرمهای مشکی دانشآموزان میافتاد؛ هر کدام نواری رنگی روی سینه داشت: سبز، صورتی، بنفش، آبی تیره، خاکستری، زرد، سفید، قرمز...
نامجون بلک یقهٔ سبزش را صاف کرد. بوی عجیبی در هوا بود—ترکیبی از دود زغال، گیاهان خشک شده و چیزی شبیه باروت. کیفش را محکم گرفت. مادرش در ایستگاه نبود (مادلها نمیتوانستند اینجا را ببینند)، فقط یک نامهٔ پذیرش لکهدار در جیبش داشت که روی آن نوشته بود: «آکادمی نکسوس – جایی که خونات مسیرت را تعیین میکند.»
«خونم...» با خودش فکر کرد. «فقط یک ترکیب شیمیایی است.»
اما ته دلمشغولیاش یک چیز دیگر بود: چرا در تست ورودی، دستگاهی که برای سنجش نوع جادو ساخته بودند، سه بار خراب شد و آخرش یک عدد عجیب نشان داد؟ صفر؟ نه... چیزی شبیه به ∞.
صدای سوت قطار پیچید. واگنها از تاریکی بیرون خزیدند، پنجرههایشان مات از بخار بود.
---
داخل واگن شماره ۷ – سه دقیقه بعد
نامجون در را به داخل کشید. واگن خالی نبود: چهار نفر دیگر پیش از او نشسته بودند.
نزدیک در، دختری با موهای قرمز و یونیفرم صورتی-مشکی نشسته بود و داشت بیصدا لبهایش را حرکت میداد—انگار که با کسی حرف میزد، اما کسی نبود. ناگهان سرش را بلند کرد و مستقیم توی چشمهای نامجون نگاه کرد.
لایلا: «لازم نیست نگران باشی. مادرم گفت سال اولیها همیشه گم میشوند.»
نامجون اخم کرد. «من نگران نیستم. داشتم فکر میکردم...»
«... که چرا تست سنجش جادو خراب شد؟» لایلا لبخند کوچکی زد. «ببخشید، نمیتوانم کمکش نکنم. ذهنخوانی گاهی مثل یک رادیوی بد کوک است. صدای افکارت خیلی بلند بود.»
نامجون خواست چیزی بگوید، اما پسر بلندقدی با یونیفرم آبی تیره از ته واگن خندید.
میکی: «آها! پس تو همان پسری هستی که دستگاه را منفجر کرد؟ تبریک میگویم، تو داری رکورد احمقترین ورودی تاریخ را میزنی.»
نفر چهارم که تا حالا ساکت بود و یک ساعت جیبی قدیمی را وارونه نگاه میکرد، آرام گفت: «یا شاید باهوشترین. ساعت جیبی من موقع ورود تو به ایستگاه، سه ثانیه عقب کشید. این یعنی وجود تو نظم زمانی را به هم میزند.»
هلن بود (یونیفرم بنفش-مشکی) با چشمانی که تهشان نور بنفش رنگی میچرخید.
نفر پنجم، تئودور با موهای خاکستریِ عجیبی (که خودش قسم میخورد رنگ طبیعیاش است)، داشت هوای داخل واگن را کمی گرمتر میکرد بدون اینکه دست بزند.
تئودور: «بچهها، بیایید دعوا نکنیم. همین الان داشتم باران را حس میکردم — فکر میکنم تا رسیدن به مدرسه یک رعد و برق خوب راه بیندازم. هرکی حرف اضافه بزند، اولین نفری است که خیس میشود.»
میکی دهانش را بست.
نامجون کنار لایلا نشست. برای لحظهای سکوت کرد، بعد با صدای آرام: «تست من خراب نشد. من جواب سوال آخر را عوض کردم. به جای انتخاب یکی از ده نوع، نوشتم... «هیچکدام».»
لایلا نفسش را حبس کرد.
هلن ساعتش را به سمت نامجون گرفت: عقربهها دیوانهوار چرخیدند.
و قطار وارد تونل شد. چراغها یک ثانیه خاموش شدند.
در تاریکی، صدای تئودور گفت: «خوش آمدید به آکادمی نکسوس. لطفاً کمربندهایتان را نبندید — جادو جواب نمیدهد.»
ادامه دارد ......
---
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#داستان_بی_تی_اس
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#نامجون
#جین
#یونگی
#شوگا
#جیمین
#هوسوک
#جی_هوپ
#جونگ_کوک
#جی_کی
#ته_ته
- ۶۴
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط