روزی عادی در مدرسه ای
☆روزی عادی در مدرسه ای..☆
☆مثل روز های دیگر مدرسه معلم داشت درس جدید را میداد☆
☆ناگهان ناظم مدرسه در کلاس انها را باز کرد و با ابرو های گره خورده گفت :《 کل بچه ها باید از این کلاس بروند به یه کلاس دیگر در طبقه سوم ....》☆
☆کل بچه ها امدند بیرون و در به در دنبال کلاسی خالی بودند☆
☆دختری با موهای بلند همچو درختان قهوه رنگ با یکی از دوستانش به یک کلاس رفتند...☆
☆و در انجا معلم همچنان در حال درس دادن بود.☆
☆انها هم آن را یادداشت میکردند☆
☆سه ساعت گذاشت*☆
☆۵ دقیقه مانده بود به زنگ ...☆
☆دخترک مو قهوه ای سریع و با استرس که دست هایش همچو موج های دریا به لرزش در امده بود در حال نوشتن مسئله های ریاضی بود..☆
☆زنگ اخر خورد*☆
☆عدسی چشمانش کوچک و کوچکتر میشد☆
☆از دوستش پرسید :《میتوانی این مسئله را برای من بفرستی؟..》☆
☆دوستش به او توجهی نکرد و رفت
لرزش دست دخترک بیشتر شد..☆
☆او با تمام توانش داشت می نوشت که ناگهان دید در های مدرسه بسته شدند و راهی برای رفتن نیست..☆
☆صدای مدیر از بلند گوی مدرسه اومد :《مدرسه تمام شده است باید بیایی پایین و بروی به خانه ات...》☆
☆دخترک با ترس و لرزش بدون کیفش سریع در راهرو مدرسه میدوید تا اینکه صدای را در گوشش شنید...☆
☆صدای مردی که میخواست به او کمک کند .... :《خودت را موقع دویدن سرگرم کار مورد علاقه ات کن☆
☆دخترک شروع به اواز خواندن کرد
صدای زیبا و دلنشینش همه ی راهرو را گرفت ☆
☆او به ابدارخانه رسید..☆
☆چند دست لباس های قدیمی انجا افتاده بود...او انها را پوشید و از مدرسه بیرون امد تا کسی او را نشناسد☆
☆یکی از دوستانش که مرده بود را دید که در تابی نشسته بود...☆
☆دوستش به او گفت :《خیلی وقت بود ندیده بودمت شارلوت.....☆
☆شارلوت به او نگاهی کرد و اورا محکم بغل کرد*☆
☆که ناگهان پلیس هایی را دید که امبولانس خبر کرده اند...☆
☆او رفت سمت انها و خود را معرفی کرد : 《 من شارلوت هستم... همان دختری که ۱ و نیم ساعت در مدرسه بیشتر مانده بود...☆
☆پلیس ها با نگاهی عجیب به او نگاهی انداختند : چرا از اینجا یکم دیرتر اومده بودی ؟☆
☆شرلوت جوابی داد : چون دوست من راضی نشد تا مسئله هارا برای من بفرستد☆
☆صدای چند دکتر اومد که داشتند با معلم و مدیر صحبت میکردند :《 ایا را میتوان خوب کرد؟☆
☆دکتر :《 خیر ، میله ای تیز در شکم او فرو رفته است...او خون زیادی از دست داده است..☆
☆اسوکا دوست قدیمی مرده و مو نارنجی شارلوت با چشمانی ابی دستش را بر روی شانه شارلوت گذاشت : تبریک میگم دوست من ... توهم از این دنیای ظالم ازاد شده ای...☆
☆شارلوت : ایا من الان مرده ام؟..... *او با اینکه عدسی چشمانش ریز شده بود داشت گریه ای میکرد*☆
☆{داستان بر اساس یکی از خواب های شارلوت}☆
☆مثل روز های دیگر مدرسه معلم داشت درس جدید را میداد☆
☆ناگهان ناظم مدرسه در کلاس انها را باز کرد و با ابرو های گره خورده گفت :《 کل بچه ها باید از این کلاس بروند به یه کلاس دیگر در طبقه سوم ....》☆
☆کل بچه ها امدند بیرون و در به در دنبال کلاسی خالی بودند☆
☆دختری با موهای بلند همچو درختان قهوه رنگ با یکی از دوستانش به یک کلاس رفتند...☆
☆و در انجا معلم همچنان در حال درس دادن بود.☆
☆انها هم آن را یادداشت میکردند☆
☆سه ساعت گذاشت*☆
☆۵ دقیقه مانده بود به زنگ ...☆
☆دخترک مو قهوه ای سریع و با استرس که دست هایش همچو موج های دریا به لرزش در امده بود در حال نوشتن مسئله های ریاضی بود..☆
☆زنگ اخر خورد*☆
☆عدسی چشمانش کوچک و کوچکتر میشد☆
☆از دوستش پرسید :《میتوانی این مسئله را برای من بفرستی؟..》☆
☆دوستش به او توجهی نکرد و رفت
لرزش دست دخترک بیشتر شد..☆
☆او با تمام توانش داشت می نوشت که ناگهان دید در های مدرسه بسته شدند و راهی برای رفتن نیست..☆
☆صدای مدیر از بلند گوی مدرسه اومد :《مدرسه تمام شده است باید بیایی پایین و بروی به خانه ات...》☆
☆دخترک با ترس و لرزش بدون کیفش سریع در راهرو مدرسه میدوید تا اینکه صدای را در گوشش شنید...☆
☆صدای مردی که میخواست به او کمک کند .... :《خودت را موقع دویدن سرگرم کار مورد علاقه ات کن☆
☆دخترک شروع به اواز خواندن کرد
صدای زیبا و دلنشینش همه ی راهرو را گرفت ☆
☆او به ابدارخانه رسید..☆
☆چند دست لباس های قدیمی انجا افتاده بود...او انها را پوشید و از مدرسه بیرون امد تا کسی او را نشناسد☆
☆یکی از دوستانش که مرده بود را دید که در تابی نشسته بود...☆
☆دوستش به او گفت :《خیلی وقت بود ندیده بودمت شارلوت.....☆
☆شارلوت به او نگاهی کرد و اورا محکم بغل کرد*☆
☆که ناگهان پلیس هایی را دید که امبولانس خبر کرده اند...☆
☆او رفت سمت انها و خود را معرفی کرد : 《 من شارلوت هستم... همان دختری که ۱ و نیم ساعت در مدرسه بیشتر مانده بود...☆
☆پلیس ها با نگاهی عجیب به او نگاهی انداختند : چرا از اینجا یکم دیرتر اومده بودی ؟☆
☆شرلوت جوابی داد : چون دوست من راضی نشد تا مسئله هارا برای من بفرستد☆
☆صدای چند دکتر اومد که داشتند با معلم و مدیر صحبت میکردند :《 ایا را میتوان خوب کرد؟☆
☆دکتر :《 خیر ، میله ای تیز در شکم او فرو رفته است...او خون زیادی از دست داده است..☆
☆اسوکا دوست قدیمی مرده و مو نارنجی شارلوت با چشمانی ابی دستش را بر روی شانه شارلوت گذاشت : تبریک میگم دوست من ... توهم از این دنیای ظالم ازاد شده ای...☆
☆شارلوت : ایا من الان مرده ام؟..... *او با اینکه عدسی چشمانش ریز شده بود داشت گریه ای میکرد*☆
☆{داستان بر اساس یکی از خواب های شارلوت}☆
- ۲۷.۲k
- ۲۳ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط