{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت زیر همان باران جایی که هنوز ما نفس میکشیدMe

پارت ۱۰: زیر همان باران، جایی که هنوز ما نفس می‌کشید---Meeting again p end

باران هنوز بی‌وقفه می‌بارید،
قطره‌ها محکم به زمین می‌خوردند و صدایشان مثل تپش قلبی بود که بعد از مدت‌ها دوباره شتاب گرفته باشد، و شهر در آن لحظه شلوغ اما دور به نظر می‌رسید، انگار جهان عمداً فاصله گرفته بود تا فقط آن دو نفر باقی بمانند.

ا/ت نگاهش را از یونگی نمی‌گرفت،
نه از روی لج‌بازی، نه از روی خشم، بلکه چون بعد از یک سال هنوز صورتش برایش آشنا‌ترین تصویر دنیا بود، تصویری که هرقدر هم تلاش کرده بود پاکش کند، موفق نشده بود.

«چرا هنوز این‌طوری نگام می‌کنی…؟»
صدایش آرام اما لرزان بود، نه از سر ضعف، بلکه از فشار احساسی که یک سال در سینه‌اش جمع شده بود.

«انگار هیچ‌چیز بینمون نشکسته.»


یونگی چند قدم نزدیک‌تر شد،
آهسته، با احتیاط، طوری که انگار می‌ترسید حرکت تندش او را دوباره از خودش دور کند، و فاصله‌ی بینشان حالا فقط چند نفس کوتاه بود.

_ «چون برای من نشکسته.»
این را صاف گفت، بدون پنهان شدن پشت غرور یا سکوت همیشگی‌اش.
_ «اون شب اعتمادو شکستم… اما احساسم هیچ‌وقت نشکست.»

کلماتش ساده بودند اما سنگین،
و ا/ت حس کرد قلبش همان‌طور که یک سال پیش فرو ریخته بود، حالا دوباره در حال لرزیدن است، نه از درد، بلکه از امیدی که نمی‌خواست دوباره باورش کند.

«تو بهم قول دادی…»
اشک در چشمانش جمع شد، نه مثل گذشته از خشم، بلکه از زخمی که هنوز کامل خوب نشده بود.

«گفتی بینمون چیزی پنهون نمی‌مونه.»


یونگی دست‌هایش را مشت کرد،
نه از عصبانیت، بلکه از فشار عذاب وجدانی که یک سال با او زندگی کرده بود و هر شب یادآوری‌اش کرده بود که اشتباه کرده است.

_ «می‌دونم.»
صدایش پایین آمد، صادق، خسته.
_ «هر شب اون جمله‌تو تو ذهنم شنیدم، هر شب از خودم پرسیدم چرا بهت نگفتم، چرا فکر کردم محافظت یعنی دور نگه داشتن.»

باران روی صورت هر دو می‌لغزید،
موهایشان خیس شده بود، لباس‌هایشان سنگین، اما هیچ‌کدام تکان نمی‌خوردند، چون حالا مهم‌ترین چیز گفتن حقیقت بود، نه خشک ماندن.

_ «من اشتباه کردم، ا/ت.»
نفس عمیقی کشید، انگار می‌خواهد تمام غرورش را با آن بیرون بدهد.
_ «نه چون شغلم خطرناکه… چون بهت اعتماد نکردم که کنارم بایستی.»

ا/ت پلک بست،
و اشک‌هایش با باران قاطی شد،
و یک سال دلتنگی در سینه‌اش فشرده شد و بعد آرام‌تر شد، چون این اولین بار بود که او واقعاً توضیح می‌داد، بدون پنهان‌کاری، بدون دفاع.

«می‌ترسیدم یه روز خبر بیارن که…»
جمله‌اش شکست، نفسش لرزید.

«می‌ترسیدم از دستت بدم و حتی ندونم تو چه دنیایی زندگی می‌کنی.»


یونگی فاصله‌ی آخر را هم برداشت،
حالا آن‌قدر نزدیک بود که گرمای نفس‌هایشان با وجود باران حس می‌شد، و دستش آرام بالا آمد، نه برای مالکیت، نه برای اجبار، بلکه برای لمس دوباره‌ی چیزی که یک سال دلتنگش بود.

_ «اگه برگردی…»
صدایش آهسته اما محکم بود.
_ «این بار همه‌چی رو می‌دونی، همه‌چی رو با هم تحمل می‌کنیم، حتی اگه سخت باشه، حتی اگه خطر داشته باشه.»

ا/ت به چشمانش نگاه کرد،
و آن‌جا دیگر پنهان‌کاری ندید، فقط مردی را دید که شکسته بود، یاد گرفته بود، و هنوز دوستش داشت، همان‌قدر عمیق که خودش هنوز دوستش داشت.

«من هنوز ازت عصبانی‌ام.»
این را صادقانه گفت، چون نمی‌خواست باز هم چیزی را پنهان کند.

«اما بیشتر از اون… هنوز دوستت دارم.»


و همین جمله کافی بود تا چیزی در نگاه یونگی نرم شود، چیزی که یک سال زیر لایه‌ای از سردی مخفی شده بود.

یونگی دستش را آرام روی گونه‌ی خیس ا/ت گذاشت،
لمسی محتاط، انگار می‌خواهد مطمئن شود واقعی است، که این لحظه خیال نیست و قرار نیست ناگهان ناپدید شود.

_ «یه ساله هیچ‌کسو نبوسیدم.»
لبخند کمرنگی زد، نه از سر شوخی، بلکه از اعتراف.
_ «چون هیچ‌کس تو نبودی.»

قلب ا/ت تندتر زد،
نه از خجالت، نه از غافلگیری، بلکه از این‌که هنوز همان‌قدر برایش مهم بود، همان‌قدر انتخاب شده بود.

او خودش فاصله‌ی آخر را برداشت،
دست‌هایش را روی سینه‌ی یونگی گذاشت، جایی که یک سال پیش با خشم کوبیده بود، و حالا فقط می‌خواست تپش قلبش را حس کند.

«اگه دوباره دروغ بگی…»
نفسش نزدیک لب‌های او بود، صدایش آهسته اما جدی.

«این بار خودم می‌رم، بدون اینکه حتی برگردم نگاهت کنم.»


یونگی سرش را کمی خم کرد، پیشانی‌شان تقریباً به هم خورد، باران بینشان می‌لغزید اما دیگر مهم نبود.

_ «قول نمی‌دم اشتباه نکنم.»
این را صادقانه گفت، بدون اغراق.
_ «اما قول می‌دم دیگه پنهان نکنم.»
---
ادامه در کامنت ها
🌑پایان Meeting again
نظراتتون رو راجب این فیک تو کامنت بنویسید ❤️
حمایت
دیدگاه ها (۲)

پارت ۹: یک سال بعد، زیر بارانی که بخشنده نبود---Meeting agai...

پارت ۸: چند ماه بعد، وقتی درد عادت نمی‌شود---Meeting again p...

پارت ۲: جایی که عشق هنوز لمس می‌شد---Meeting again p2 بعضی ر...

#تکپارتی •وقتی حجم دهنده فلفلی زدی که اعضا می بوسنتچان:ا/ت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط