{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یک سال بعد زیر بارانی که بخشنده نبودMeeting a

پارت ۹: یک سال بعد، زیر بارانی که بخشنده نبود---Meeting again p9

یک سال گذشته بود،
دوازده ماهی که هر کدامشان مثل فصلی جداگانه کش آمدند و از دلشان خاطره‌هایی گذشت که هیچ‌وقت کاملاً محو نشدند، فقط رنگ باختند و به خاکستری‌ای تبدیل شدند که هر لحظه می‌توانست دوباره تیره شود.

آن روز صبح آسمان از همان اول حال‌وهوای عجیبی داشت،
ابرها پایین آمده بودند و هوا بوی بارانی را می‌داد که هنوز نباریده اما تصمیمش را گرفته است، درست شبیه دل‌هایی که وانمود می‌کنند بی‌تفاوت‌اند اما هنوز چیزی در عمقشان زنده است.

ا/ت چترش را برنداشته بود،
نه از سر حواس‌پرتی، بلکه چون پیش‌بینی نکرده بود باران آن‌قدر شدید شود، و شاید هم چون در دلش فکر می‌کرد بعضی خیس شدن‌ها لازم‌اند تا آدم بفهمد هنوز حس می‌کند.

+«فقط یه خرید ساده‌ست… زود برمی‌گردم.»
این را آرام به خودش گفته بود وقتی از خانه بیرون آمد، بی‌خبر از اینکه قرار است ساده‌ترین روزش به پیچیده‌ترین لحظه‌ی سالش تبدیل شود.


باران ناگهان شروع شد،
نه آرام و ملایم، بلکه تند و بی‌رحم، قطره‌هایی درشت که به آسفالت می‌کوبیدند و خیابان را در چند دقیقه خیس و براق کردند، طوری که شهر انگار زیر پرده‌ای لرزان فرو رفت.

ا/ت دوید تا زیر سایه‌ی یک ساختمان پناه بگیرد،
موهایش خیس شده بودند و آب از نوکشان می‌چکید، و نفس‌هایش کمی تند شده بود، اما هنوز نمی‌دانست که تپش قلبش قرار است چند برابر شود.

در همان خیابان، کمی آن‌طرف‌تر،
یونگی از ماشین پیاده شد، بی‌حوصله و خسته از جلسه‌ای که طولانی‌تر از حد انتظارش شده بود، و وقتی باران شروع شد، فقط یقه‌ی کت تیره‌اش را بالا کشید و بی‌آنکه به اطراف توجه کند قدم برداشت.

او یک سال بود که زندگی را به شکل دیگری چیده بود، منظم‌تر، سردتر، بدون جایی برای لغزش، چون فهمیده بود احساسات وقتی رها شوند، می‌توانند همه‌چیز را از کنترل خارج کنند.

_ «فقط برگرد خونه.»
این را زیر لب گفت، بی‌آنکه بداند خانه دیگر آن مفهوم قدیمی را برایش ندارد، چون خانه برایش سال‌ها با یک نفر تعریف شده بود.

رعدی در آسمان پیچید،
و نور کوتاهی خیابان را روشن کرد،
و در همان لحظه کوتاه، نگاه‌ها تلاقی کردند.

نه از روی عمد، نه با برنامه، نه حتی با آمادگی،
فقط دو جفت چشم که در میان باران همدیگر را شناختند، آن‌قدر سریع که انکارش غیرممکن بود.

ا/ت اول فکر کرد اشتباه دیده است،
چون ذهنش بارها تصویر او را ساخته بود، در خواب، در خیال، در لحظه‌های ضعف، و همیشه بعدش فهمیده بود که واقعی نیست.

اما این‌بار تصویر تکان خورد،
نفس کشید،
و خیره شد.

+«… یونگی؟»
اسمش آهسته و ناباورانه از لب‌هایش جدا شد، آن‌قدر آرام که خودش هم مطمئن نبود صدا داشته باشد.


یونگی در جا ایستاد،
قدم بعدی‌اش نیمه‌کاره ماند،
و دنیا برای چند ثانیه فقط به فاصله‌ی بین آن دو نفر محدود شد.

_ «ا/ت…»
صدایش خش‌دارتر از چیزی بود که انتظار داشت، انگار اسم او یک سال در گلویش مانده و حالا با سختی بیرون آمده باشد.

باران شدیدتر شد،
مردم اطرافشان می‌دویدند، ماشین‌ها بوق می‌زدند، آب از جوی‌ها سرریز می‌شد، اما برای آن دو، صداها دور شدند، محو شدند، و فقط تپش قلب‌هایشان واضح ماند.

ا/ت یک قدم عقب رفت،
نه از ترس، بلکه از شوکِ دیدن کسی که فکر می‌کرد شاید دیگر هیچ‌وقت روبه‌رویش نایستد، و همین فاصله‌ی کوچک بیشتر از هر چیز دیگری درد داشت.

+«فکر نمی‌کردم…»
کلماتش گم شدند، چون هیچ جمله‌ای برای چنین لحظه‌ای آماده نکرده بود.

+«فکر نمی‌کردم این‌طوری ببینمت.»


یونگی نگاهش را از صورت خیس او برنداشت،
قطره‌های باران روی گونه‌های ا/ت می‌لغزیدند و او نمی‌دانست کدامشان باران‌اند و کدام اشک، و همین ندانستن سینه‌اش را فشرده‌تر می‌کرد.

_ «منم فکر نمی‌کردم.»
این جمله ساده بود، اما پشتش یک سال دلتنگی، پشیمانی و شب‌های بی‌خواب پنهان شده بود.


---
ادامه در کامنت ها
🌑پایان پارت ۹
منتظر باش!
حمایت گل های من 🤗
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸: چند ماه بعد، وقتی درد عادت نمی‌شود---Meeting again p...

پارت ۷: دو نفر، دو جا، یک زخم---Meeting again p7باران بند نی...

"سرنوشت "p,51...کوک : ودف الانن؟.ا/ت : ارههه.کوک : درد داری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط