#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_18
(امگا را بیشتر به خودش فشار داد ونذاشت زیادی جو ساکت باشه )
-امتحانات کی شروع میشه ؟
+گمونم هفته ی دیگه . چطور ؟
-هیچی همین جوری .
(از غذا خوردن دست کشید و سرش را روی سینه تهیونگ گذاشت )
+خوابم میاد .
-میبرمت بالا بخواب !
(و از روی صندلی پاشد و امگا را توی بغلش گرفت و سمت اتاق رفت ،جونگکوک را روی تخت گذاشت و سمت در رفت که با صدای بهار نارنجش برگشت )
+کجا میری !؟
-یکم کار دارم زود برمیگردم
+باشه ،دیر نیای یا !
-باشه تو بگیر بخواب
(منتظر موند تا تهیونگ برگرده ولی از چیزی که فکر میکرد بیشتر طول کشید و چشم هاش گرم شدن و خوابید)
(تهیونگ :نزدیک های ساعت 5صبح بود که دیگه کارام تموم شدن و رفتم اتاق که یه یک ساعتی بخوابم . وارد اتاق شدم و رفتم سمت تخت جونگکوک به کیوت ترین حالت ممکن خوابیده بود دوست داشتم بگیدم گازش بگیرم ولی خواب بود پس کنارش خوابیدم تا وقتی بیدار بشه )
ویو صبح
(کوک :خیلی تشنم بود از خواب پاشدم تا از پارچ روی پا تختی اب بخورم غلت که زدم با جسم سختی بر خوردم چشم هام باز کردم دیدم تهیونگ کنارمه و با بالا تنه لخت خوابیده بدن ورزیده و قوی داشت ،ساعد دستش گذاشته بود روی چشم هاش و خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم حتما تا دیر وقت کار کرده که الان مثل خرس خوابیده ،اروم از کنارش پاشدم و رفتم اب خوردم و خواستم برم بخوابم که یادم افتاد مدرسه دارم خواستم برم اماده بشم که فهمیدم امروز تعطیل اصلا دوباره سمت تخت رفتم و خودم انداختم روش و دوباره خوابیدم ، از خواب سیر شدم و دوباره از خواب بیدار شدم بلند شدم و روی تخت نشستم که نگاهم روی تهیونگ نشست هنوز خواب بود ،به شدت گشنم بود و حوصلم هم سر رفته بود پس اولی گزینه ای که به سرم زد تهیونگ بود ،)
+تهیونگ !
(صدایی ازش نیومد که این دفعه کمی بلند تر صداش زدم و تکونش دادم )
+تهیونگ !!
-هوم ؟
(یا حالت خسته و خواب آلودی جواب امگا را داد )
+پاشو تهیونگ من گشنمه !
-خب برو پایین صبحونه بخور !
+نه تو هم بیا بریم پایین
-جونگکوک خوابم میاد ،خودت برو یه چیز بخور !
(و پشت به جونگکوک دراز کشید و دوباره خواست بخوابه که ضربه ی محکمی به کمرش خورد ؛برگشت سمت امگا که با عصبانیت غرید )
-این همه زور از کجا میاری ! چرا میزنی خب ؟
+برا اینکه وقتی بهت میگم پاشو یعنی باید پاشی !
-من خوابم میاد الانم با ضربه تو کمرم درد میکنه نمیام پایین !
+الان ناز کش آلفا هم شدیم دیگه ،پاااااا شوووووو دیگه .
(با جیغی که امگا کشید مثل برق گرفت ها روی تخت نشست )
-چته خب چرا جیغ میکشی ؟
+همین که هس پاشو بریم پایین من گشنمه .
(از دست امگاش غری زد و از رو تخت پاشد )
_خیلی خب بیا تا بریم ،کشتی تو منو !
(امگا از روی تخت پا شد و یه نگاه به سر تا پای تهیونگ انداخت )
+با این وضع ؟؟؟
(تهیونگ نگاهی به خودش انداخت و متوجه با لاتنه ی لختش شد و یه تیشرت گشاد تنش کرد و با جونگکوک رفتن پایین ولی خبری از اجوما نبود
+اجوما کجاس ؟
-گفت همسرش مریضه نمیتونه بیاد دیگه
(تهیونگ که سمت اشپز خونه میرفت جواب امگا را داد و سوال بعدی را خودش پرسید
-چی میخوری ؟ پنکیک دوس داری ؟
+اره
( خودش روی اُپن نشست و مشغول دیدن اشپزی تهیونگ شد ،چند دقیقه بعد تهیونگ با ظرفی پر از پنکیک سمت جونگکوک برگشت و جونگکوک روی صندلی نشوند و بشقاب جلوش گذاشت و خودش با تلفنش مشغول شد که با صدای جونگکوک سر از گوشی در اورد
+خودت نمیخوری ؟
(به لیوان قهوه ی توی دستش اشاره کرد و جواب امگا را داد
-نه ... معمولا نمیخورم
(امگا ام دیگه چیزی نگفت و مشغول صبحونش شد چند مین بعد صبحونش که تموم کرد رفت سمت تلوزیون و فیلم گذاشت و دید ،چشم هاش گرم شدن و همون جا خوابیدن تهیونگ هم که تا حالا توی اشپز خونه داشت با لپ تابش کار میکرد و بلاخره کارش تموم شد و اومد پیش امگاش که دید خوابه ...خوب امگاش میشناخت وقتی سیر میشد خوابش میگرفت جونگکوک روی مبل دراز کرد و پتویی روش انداخت تا راحت تر بخوابه)
(خودش هم سمت اتاق کارش رفت تا کار های عقب افتاده اش را انجام بده، چند ساعت بود که سرش با پرونده هاش گرم بود و متوجه گذشتن زمان نشد با باز شدن در نگاهش از کاغذ ها گرفت و به امگایی که توی چهار چوب در وایساده بود داد ؛لبخندی به قیافه ی امگا زد موهاش جلوی صورتش ریخته بود و چشم هاش از زیاد خوابیدن پف کرده بود
-بیدار شدی ؟
(به طرف تهیونگ قدم برداشت و خودش بهش رسوند و کنار میزش ایستاد
+هوم .. تهیونگ !
-جانم ؟
+حوصلم سر میره .
-تازه از خواب پاشدی که
+چه ربطی داره ؟
(امگا را توی بغلش کشوند و روی پاهاش نشوندش و بهش زل زد و با خنده لب زد )
#part_18
(امگا را بیشتر به خودش فشار داد ونذاشت زیادی جو ساکت باشه )
-امتحانات کی شروع میشه ؟
+گمونم هفته ی دیگه . چطور ؟
-هیچی همین جوری .
(از غذا خوردن دست کشید و سرش را روی سینه تهیونگ گذاشت )
+خوابم میاد .
-میبرمت بالا بخواب !
(و از روی صندلی پاشد و امگا را توی بغلش گرفت و سمت اتاق رفت ،جونگکوک را روی تخت گذاشت و سمت در رفت که با صدای بهار نارنجش برگشت )
+کجا میری !؟
-یکم کار دارم زود برمیگردم
+باشه ،دیر نیای یا !
-باشه تو بگیر بخواب
(منتظر موند تا تهیونگ برگرده ولی از چیزی که فکر میکرد بیشتر طول کشید و چشم هاش گرم شدن و خوابید)
(تهیونگ :نزدیک های ساعت 5صبح بود که دیگه کارام تموم شدن و رفتم اتاق که یه یک ساعتی بخوابم . وارد اتاق شدم و رفتم سمت تخت جونگکوک به کیوت ترین حالت ممکن خوابیده بود دوست داشتم بگیدم گازش بگیرم ولی خواب بود پس کنارش خوابیدم تا وقتی بیدار بشه )
ویو صبح
(کوک :خیلی تشنم بود از خواب پاشدم تا از پارچ روی پا تختی اب بخورم غلت که زدم با جسم سختی بر خوردم چشم هام باز کردم دیدم تهیونگ کنارمه و با بالا تنه لخت خوابیده بدن ورزیده و قوی داشت ،ساعد دستش گذاشته بود روی چشم هاش و خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم حتما تا دیر وقت کار کرده که الان مثل خرس خوابیده ،اروم از کنارش پاشدم و رفتم اب خوردم و خواستم برم بخوابم که یادم افتاد مدرسه دارم خواستم برم اماده بشم که فهمیدم امروز تعطیل اصلا دوباره سمت تخت رفتم و خودم انداختم روش و دوباره خوابیدم ، از خواب سیر شدم و دوباره از خواب بیدار شدم بلند شدم و روی تخت نشستم که نگاهم روی تهیونگ نشست هنوز خواب بود ،به شدت گشنم بود و حوصلم هم سر رفته بود پس اولی گزینه ای که به سرم زد تهیونگ بود ،)
+تهیونگ !
(صدایی ازش نیومد که این دفعه کمی بلند تر صداش زدم و تکونش دادم )
+تهیونگ !!
-هوم ؟
(یا حالت خسته و خواب آلودی جواب امگا را داد )
+پاشو تهیونگ من گشنمه !
-خب برو پایین صبحونه بخور !
+نه تو هم بیا بریم پایین
-جونگکوک خوابم میاد ،خودت برو یه چیز بخور !
(و پشت به جونگکوک دراز کشید و دوباره خواست بخوابه که ضربه ی محکمی به کمرش خورد ؛برگشت سمت امگا که با عصبانیت غرید )
-این همه زور از کجا میاری ! چرا میزنی خب ؟
+برا اینکه وقتی بهت میگم پاشو یعنی باید پاشی !
-من خوابم میاد الانم با ضربه تو کمرم درد میکنه نمیام پایین !
+الان ناز کش آلفا هم شدیم دیگه ،پاااااا شوووووو دیگه .
(با جیغی که امگا کشید مثل برق گرفت ها روی تخت نشست )
-چته خب چرا جیغ میکشی ؟
+همین که هس پاشو بریم پایین من گشنمه .
(از دست امگاش غری زد و از رو تخت پاشد )
_خیلی خب بیا تا بریم ،کشتی تو منو !
(امگا از روی تخت پا شد و یه نگاه به سر تا پای تهیونگ انداخت )
+با این وضع ؟؟؟
(تهیونگ نگاهی به خودش انداخت و متوجه با لاتنه ی لختش شد و یه تیشرت گشاد تنش کرد و با جونگکوک رفتن پایین ولی خبری از اجوما نبود
+اجوما کجاس ؟
-گفت همسرش مریضه نمیتونه بیاد دیگه
(تهیونگ که سمت اشپز خونه میرفت جواب امگا را داد و سوال بعدی را خودش پرسید
-چی میخوری ؟ پنکیک دوس داری ؟
+اره
( خودش روی اُپن نشست و مشغول دیدن اشپزی تهیونگ شد ،چند دقیقه بعد تهیونگ با ظرفی پر از پنکیک سمت جونگکوک برگشت و جونگکوک روی صندلی نشوند و بشقاب جلوش گذاشت و خودش با تلفنش مشغول شد که با صدای جونگکوک سر از گوشی در اورد
+خودت نمیخوری ؟
(به لیوان قهوه ی توی دستش اشاره کرد و جواب امگا را داد
-نه ... معمولا نمیخورم
(امگا ام دیگه چیزی نگفت و مشغول صبحونش شد چند مین بعد صبحونش که تموم کرد رفت سمت تلوزیون و فیلم گذاشت و دید ،چشم هاش گرم شدن و همون جا خوابیدن تهیونگ هم که تا حالا توی اشپز خونه داشت با لپ تابش کار میکرد و بلاخره کارش تموم شد و اومد پیش امگاش که دید خوابه ...خوب امگاش میشناخت وقتی سیر میشد خوابش میگرفت جونگکوک روی مبل دراز کرد و پتویی روش انداخت تا راحت تر بخوابه)
(خودش هم سمت اتاق کارش رفت تا کار های عقب افتاده اش را انجام بده، چند ساعت بود که سرش با پرونده هاش گرم بود و متوجه گذشتن زمان نشد با باز شدن در نگاهش از کاغذ ها گرفت و به امگایی که توی چهار چوب در وایساده بود داد ؛لبخندی به قیافه ی امگا زد موهاش جلوی صورتش ریخته بود و چشم هاش از زیاد خوابیدن پف کرده بود
-بیدار شدی ؟
(به طرف تهیونگ قدم برداشت و خودش بهش رسوند و کنار میزش ایستاد
+هوم .. تهیونگ !
-جانم ؟
+حوصلم سر میره .
-تازه از خواب پاشدی که
+چه ربطی داره ؟
(امگا را توی بغلش کشوند و روی پاهاش نشوندش و بهش زل زد و با خنده لب زد )
- ۱۰۰
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط