#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_19
-چی.... نه
(نذاشت حرف تهیونگ تموم شه واز اتاق زد بیرون و سمت اتاق مشترکشون رفت و خودش روی تخت انداخت ،پتو را دور خودش پیچید و چشمهاش بست و خواست خودش دوباره مهمون خواب کنه که در باز شد و تهیونگ از پشت بغلش کرد )
-عروسک نازنازو قهر کرده ؟
(جوابی نگرفت و جونگکوک طرف خودش برگردوند و بوسه ای روی لب هاش زد که جونگکوک با تعجب به تهیونگ زل زد )
-چیه ؟پاشو دورت بگردم ،پاشو بریم بیرون .
+تو که کار داری
-کار من مگه مهمه اول باهم میریم بیرون بعد میایم من به کارام میرسم
(از روی تخت پاشد و رفت سمت کمد یه پیرهن مشکی برداشت و پوشید و برگشت سمت امگا همون جور که استین های پیرهنشو تا میزد بالا رو به امگا گفت )
-پاشو دیگه پایین منتظرم .
(و بعد از اتاق خارج شد . جونگکوک هم از روی تخت بلند شد و رفت یه تیشرت گشاد سفید با یه شلوار مشکی پوشید و رفت پایین،با تهیونگ سوار مشین شدن و از عمارت خارج شدن تا شب با امگا داخل مغازه ها میچرخیدن و هر چیزی که چشم امگا را میگرفت میخریدن که دیگه هوا داشت تاریک میشد )
-جونگکوک بسه دیگه بیا بریم !
+چقدر غر میزنی خیلی خب بیا بریم .
(با امگا سمت ماشین رفتن و خرید ها را داخل ماشین گذاشتن و خواستن که را بیوفتن سمت خونه که صدای امگا مانعش شد )
+تهیونگ ،من گشنمه !
-خیلی خب الان میریم خونه غذا میخوری .
+نه ،من دوکبوکی و کیمباب میخوام .
(حرفش که تموم شد تهیونگ سرش روی فرمون گذاشت و چشم بست )
-خستم کردی بخدا ، چرا جدیدن انقدر لوس شدی !
+لوس خودتی همین که من میگم !!
-باشه میریم الان غذا میخوریم .
(ماشین روشن کرد و با امگا رفتن غذا خوردن و برگشتن عمارت به محض این که وارد اتاق شدن جونگکوک یادش افتاد که فردا مدرسه داره )
+هین تهیونگ !
(الفا که از خستگی افتاده بود رو تخت و چشم بسته بود جواب پسرک داد )
-چی شده ؟
+من فردا مدرسه دارم
-خب ؟
+تکالیفم ننوشتم !
-تکالیف ؟
+اره
(خودش از عقب پرت کرد روی تهیونگ و بوسه ای روی گونش نشوند )
-چته ؟اروم
+برام مینویسی ؟
-من !
+اره الفای خوبم میخواد امگاش خوشحال کنه و مشقاش بنویسه .
(از لحن حرف زدن امگا لبخندی روی صورتش جا خوش کرد و خط فک امگا را بوسید )
-باشه ، تو هم خوب بلدی ادم نرم کنی ها
(لبخندی زد و گردن الفا را بغل کرد )
-حالا چی هست ؟
+ریاضی !
-خیلی خب
(از روی تخت پاشد و رفت سمت کیف و کتاب های جونگکوک کتاب هاش برداشت و با پرسیدن از جونگکوک شروع کرد به نوشتن ، چند دقیقه بعد امگا هم رفت و کنار الفا نشست )
+تهیونگ ؟
(تهیونگ همون طور که سرش توی کتاب و دفتر جونگکوک بود جواب های امگا را میداد )
-جونم .
+میگم ... تو چه رشته ای خوندی ؟
-من ؟وکالت
(چشم های جونگکوک از همیشه درشت تر شد و با تعجب به الفا خیره شد )
+یعنی چی ؟
-یعنی چی نداره که وکالت خوندم !
+خب پس ... پس چرا درست نخوندی تا یه وکیل درست حسابی بشی ؟
-من میخواستم بخونم ولی پدربزرگ جناب عالی نذاشت !
+اها .
(از روی صندلی پاشد و رفت روی تخت و پتو رو سرش کشید و خوابید ،تهیونگ هم کارش که تموم شد وسایل امگا را جمع کرد و برگشت پیش کوک و کنارش خوابید .)
صبح فردا ویو تهیونگ
(این چند روز زیاد قرار نبود برم بیرون کار هام خونه انجام میدادم و برای بوگوم میفرستادم تا بهشون بیرون رسیدگی کنه ،،،صبح دیگه از خواب سیر شدم و بلند شدم ساعت شیش بود جونگکوک هم باید بلند میکردم بره مدرسه ،اول رفتم یه دوش گرفتم و موهام خشک کردم و رفتم پایین تا یه صبحونه برای جونگگوک درست کنم .)
(تهیونگ رفت اشپز خونه بعد چند مین برگشت طبقه بالا تا جونگکوک بیدار کنه )
-جونگکوک پاشو مدرست دیر میشه !
(امگا که خیال بیدار شدن نداشت توی همون حالت خواب الودش جواب داد )
+هوم ؟
-میگم پاشو
+یکم دیگه بخوابم !
-پاشو انقدر من اذیت نکن
(صدایی دیگه از امگا نیومد پس دوباره خوابیده بود تهیونگ هم که شیطونیش گل کرده بود پارچ اب را از روی میز کنار تخت برداشت و روی امگا پاشید ،که جونگکوک مثل برق گرفته ها روی تخت نشست )
+چته روانی !!!
-بهت میگم بیدار شو یعنی باید پاشی ! بیا پایین صبحونه بخور
(و بعد بدون اینکه منتظر غرغر ها و جیغ جیغ های امگا بمونه از اتاق رفت بیرون .جونگکوک هم اماده شد و اومد پایین باهم صبحونه خوردن و تهیونگ جونگکوک به مدرسه رسوند و خودش هم برگشت خونه تا به بقیه کار هاش برسه )
(تا این که این روز ها هم گذشت و اخرین امتحانات کوک هم رسید ،امروز قرار بود بعد امتحانش با تهیونگ برن خونه ی برادرش جیمین .)
#part_19
-چی.... نه
(نذاشت حرف تهیونگ تموم شه واز اتاق زد بیرون و سمت اتاق مشترکشون رفت و خودش روی تخت انداخت ،پتو را دور خودش پیچید و چشمهاش بست و خواست خودش دوباره مهمون خواب کنه که در باز شد و تهیونگ از پشت بغلش کرد )
-عروسک نازنازو قهر کرده ؟
(جوابی نگرفت و جونگکوک طرف خودش برگردوند و بوسه ای روی لب هاش زد که جونگکوک با تعجب به تهیونگ زل زد )
-چیه ؟پاشو دورت بگردم ،پاشو بریم بیرون .
+تو که کار داری
-کار من مگه مهمه اول باهم میریم بیرون بعد میایم من به کارام میرسم
(از روی تخت پاشد و رفت سمت کمد یه پیرهن مشکی برداشت و پوشید و برگشت سمت امگا همون جور که استین های پیرهنشو تا میزد بالا رو به امگا گفت )
-پاشو دیگه پایین منتظرم .
(و بعد از اتاق خارج شد . جونگکوک هم از روی تخت بلند شد و رفت یه تیشرت گشاد سفید با یه شلوار مشکی پوشید و رفت پایین،با تهیونگ سوار مشین شدن و از عمارت خارج شدن تا شب با امگا داخل مغازه ها میچرخیدن و هر چیزی که چشم امگا را میگرفت میخریدن که دیگه هوا داشت تاریک میشد )
-جونگکوک بسه دیگه بیا بریم !
+چقدر غر میزنی خیلی خب بیا بریم .
(با امگا سمت ماشین رفتن و خرید ها را داخل ماشین گذاشتن و خواستن که را بیوفتن سمت خونه که صدای امگا مانعش شد )
+تهیونگ ،من گشنمه !
-خیلی خب الان میریم خونه غذا میخوری .
+نه ،من دوکبوکی و کیمباب میخوام .
(حرفش که تموم شد تهیونگ سرش روی فرمون گذاشت و چشم بست )
-خستم کردی بخدا ، چرا جدیدن انقدر لوس شدی !
+لوس خودتی همین که من میگم !!
-باشه میریم الان غذا میخوریم .
(ماشین روشن کرد و با امگا رفتن غذا خوردن و برگشتن عمارت به محض این که وارد اتاق شدن جونگکوک یادش افتاد که فردا مدرسه داره )
+هین تهیونگ !
(الفا که از خستگی افتاده بود رو تخت و چشم بسته بود جواب پسرک داد )
-چی شده ؟
+من فردا مدرسه دارم
-خب ؟
+تکالیفم ننوشتم !
-تکالیف ؟
+اره
(خودش از عقب پرت کرد روی تهیونگ و بوسه ای روی گونش نشوند )
-چته ؟اروم
+برام مینویسی ؟
-من !
+اره الفای خوبم میخواد امگاش خوشحال کنه و مشقاش بنویسه .
(از لحن حرف زدن امگا لبخندی روی صورتش جا خوش کرد و خط فک امگا را بوسید )
-باشه ، تو هم خوب بلدی ادم نرم کنی ها
(لبخندی زد و گردن الفا را بغل کرد )
-حالا چی هست ؟
+ریاضی !
-خیلی خب
(از روی تخت پاشد و رفت سمت کیف و کتاب های جونگکوک کتاب هاش برداشت و با پرسیدن از جونگکوک شروع کرد به نوشتن ، چند دقیقه بعد امگا هم رفت و کنار الفا نشست )
+تهیونگ ؟
(تهیونگ همون طور که سرش توی کتاب و دفتر جونگکوک بود جواب های امگا را میداد )
-جونم .
+میگم ... تو چه رشته ای خوندی ؟
-من ؟وکالت
(چشم های جونگکوک از همیشه درشت تر شد و با تعجب به الفا خیره شد )
+یعنی چی ؟
-یعنی چی نداره که وکالت خوندم !
+خب پس ... پس چرا درست نخوندی تا یه وکیل درست حسابی بشی ؟
-من میخواستم بخونم ولی پدربزرگ جناب عالی نذاشت !
+اها .
(از روی صندلی پاشد و رفت روی تخت و پتو رو سرش کشید و خوابید ،تهیونگ هم کارش که تموم شد وسایل امگا را جمع کرد و برگشت پیش کوک و کنارش خوابید .)
صبح فردا ویو تهیونگ
(این چند روز زیاد قرار نبود برم بیرون کار هام خونه انجام میدادم و برای بوگوم میفرستادم تا بهشون بیرون رسیدگی کنه ،،،صبح دیگه از خواب سیر شدم و بلند شدم ساعت شیش بود جونگکوک هم باید بلند میکردم بره مدرسه ،اول رفتم یه دوش گرفتم و موهام خشک کردم و رفتم پایین تا یه صبحونه برای جونگگوک درست کنم .)
(تهیونگ رفت اشپز خونه بعد چند مین برگشت طبقه بالا تا جونگکوک بیدار کنه )
-جونگکوک پاشو مدرست دیر میشه !
(امگا که خیال بیدار شدن نداشت توی همون حالت خواب الودش جواب داد )
+هوم ؟
-میگم پاشو
+یکم دیگه بخوابم !
-پاشو انقدر من اذیت نکن
(صدایی دیگه از امگا نیومد پس دوباره خوابیده بود تهیونگ هم که شیطونیش گل کرده بود پارچ اب را از روی میز کنار تخت برداشت و روی امگا پاشید ،که جونگکوک مثل برق گرفته ها روی تخت نشست )
+چته روانی !!!
-بهت میگم بیدار شو یعنی باید پاشی ! بیا پایین صبحونه بخور
(و بعد بدون اینکه منتظر غرغر ها و جیغ جیغ های امگا بمونه از اتاق رفت بیرون .جونگکوک هم اماده شد و اومد پایین باهم صبحونه خوردن و تهیونگ جونگکوک به مدرسه رسوند و خودش هم برگشت خونه تا به بقیه کار هاش برسه )
(تا این که این روز ها هم گذشت و اخرین امتحانات کوک هم رسید ،امروز قرار بود بعد امتحانش با تهیونگ برن خونه ی برادرش جیمین .)
- ۳۸۳
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط