{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★ازدواج من و بابات؟...p²

★ازدواج من و بابات؟...p²
تو راه رفتن به خونه بودم که ماشینی جلوی راهم رو گرفت!
میرا بود...
_"هوی دختره، اگه بفهمم تو کسی بودی که تهیونگ رو اذیت کرده روزگارت رو سیاه میکنم!"
چشم قره ای رفتم و به راهم ادامه دادم...
کل روز داشتم به این فکر میکردم که منظور اون پسر چی بود!
روز بعد وقتی رفتم دانشکده دختر ها جوری نگام میکردن که انگار با هم دشمن خونی هستیم!
اولین کلاس، فیزیک بود...
به تهیونگ که نگاه کردم مشخص بود حالش خوب نیست!
وقت استراحت رسید...
اون پسری که باعث شده بود فکرم درگیر شه رفت سمت تهیونگ و بهش گفت:"دیشب کجا بودی؟؟"
_"به تو چه ربطی داره کی‌وو؟!"
پس اسمش کی‌وو بود...
_"چون رفیقمی! بار بودی اره؟"
تهیونگ که از سردرد سرش رو گرفته بود گفت:"می‌دونی چرا کی‌وو؟ چون خانوادم منو بی عرضه خطاب کردن و باور کردن که من نمراتم رو از تقلب به دست میارم!"
بغضش رو سرکوب کرد و ادامه داد:"نمیدونی بودن تو یک خانواده‌ی پولدار سخت‌گیر چقدر می‌تونه اذیتت کنه!"
دلم براش واقعا نمیسوخت...
چرا؟
چون که قرار بود از طرف اون اذیت بشم!
آخه در حین کلاس فیزیک، بعضی از دختر هایی که عاشق کیم تهیونگ بودن؛ وسیله‌هایی به طرفم پرت میکردن!
اونجایی حرصم دراومد که تهیونگ پوزخند میزد...
اون ازم متنفر بود و منم همین حس رو بهش داشتم!
کیم تهیونگ و کی‌وو از کلاس رفتن بیرون...
میرا اومد سمتم و با کنایه گفت:"نگاه کن کی اینجاست! کسی که برای خودنمایی پیش استاد شایعه درست می‌کنه!"
_"من این کار رو نکردم میرا"
_"اووووو جدی؟"
با پوزخند گفتم:"مسخره میکنی؟؟"
جواب داد:"آره مسخره میکنم مثلا میخوای چه غلطی کنی؟؟"
موهاش رو گرفتم و دور دستم پیچیدم...
وقتی داشت جیغ و داد میکرد تمام وسایل رو میز تهیونگ رو، ریختم روی زمین و کیفش رو پرت کردم!
همینطور که موهای میرا رو میکشیدم؛ تمام وسایل کیف میرا رو پخش زمین کردم!!
تهیونگ و کی‌وو دویدن داخل کلاس...
کی‌وو داد زد:"چیکار داری میکنی؟؟؟ میرا رو ول کنننن!"
هلم داد و میرا رو از دستم خلاص کرد!
تهیونگ که از جرعت من تعجب کرده بود، خیلی اروم گفت:"چرا این کارو کردی؟؟"
داد زدم:"همه ی دخترا داخل این مکان برات میمیرن و عاشقتن به جز من آقای کیم! همین دخترا شروع به اذیت کردنم کردن! تو هم پوزخند میزنی بهشون اره؟؟؟ همین میرا که کل مدرسه میدونن عاشق توعه؛ سعی می‌کنه تحقیرم کنه!"
کی‌وو گفت:"صداتو بیار پایین سوزی!"
_"می‌خوام داد بزنم! چرا باید برای کاری که نکردم اذیت بشم؟"
تهیونگ گفت:"از کجا معلوم کار تو نبوده؟"
نمی‌دونستم چجوری باید ثابت کنم!
چیزی نمی‌تونستم بگم...
تهیونگ داد زد:"ازت متنفرمممم حتی اگه کار تو نباشه!"
منم گفتم:"منم ازت متنفرم"
(*یک هفته بعد*)
انواع اذیت کردن ها رو روی هم امتحان کرده بودیم!
کثیف کردن لباس های همدیگه، ضایع کردن هم سر کلاس، تنه زدن جوری که بیوفتیم زمین، خراب کردن وسایل هم و...
این جنگ و دعوا فقط بین من و تهیونگ بود!
میرا و کی‌وو دخالت نمیکردن...
امروز وقتی رفتم دانشکده برعکس همیشه تهیونگ آروم نشسته بود و سرش رو گذاشته بود روی نیمکت!
تعجب کردم...
با پوزخند اومدم و گفتم:"اینجا رو نگاه کن.... آدمی که ازش متنفرم اینجاست! امروز چه دعوایی در پیش داریم؟؟؟"
سرش رو آورد بالا...
چشماش نشون میداد گریه کرده!
_"امروز همو اذیت نکنیم، باشه؟"
چرا اینجوری بود امروز؟؟
چش شده بود؟





منتظر پارت بعدی باشید...
نظرتون رو راجب این فیک بگید خوشحالم میکنید:)
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۱)

★ازدواج من و بابات؟...p¹مین‌یون اومد سمتم و گفت:"بابا الان م...

★وقتی طلاق میگیرید اما اون...p⁴(end)جیمین با لحن جدی گفت:"بو...

چند پارتی درخواستی

#عشق‌یاهوس پارت 8رفتم زندان قصر از دست میونگ خونم به جوش اوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط