{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فکرش و نمی کردم یک روز تنهای تنها باید بیام اینجا تا با ب

فکرش و نمی کردم یک روز تنهای تنها باید بیام اینجا تا با بابا و مامان صحبت کنم . حالا باید چکار کنم ، بابا و مامان چرا اینقدر زود شما که می دونستید توی این دنیای بزرگ غیر شما کسی رو ندارم . پیش کی برم حالا باید تنهایی این راه و برم برام دعا کنید تا بتونم یک زندگی موفقی داشته باشم .
بفرمائید خانم
یک دختر کوچولو دیس حلوا رو طرفم گرفته بود : مرسی عزیزم نمی خواهم

پیشنهاد ما
رمان انتقام به قیمت عشق | آیسا کاربر انجمن نودهشتیا
رمان پشیمانم | MaaRRYYaaM کاربر انجمن نودهشتیا
دختر کوچولو رفت و من از جام بلند شدم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و روی نیمکتی نشستم تا اتوبوس بیاد به گذشته فکرکردم به زمانی که مامان از قدیم خودش می گفت وقتی توی یتیم خونه با بابا آشنا شده بودند و یک دل نه صد دل به هم داده بودند وقتی به سن ۱۸ سالگی رسیدن بابا از یتیم خونه خارج میشه و شروع می کنه به کار و درس خوندن که توی رشته زبان قبول میشه و مادر هم توی همون دانشگاه رشته ادبیات قبول میشه ساختمان ها از هم جدا بوده برای همین سال آخر دانشگاه همدیگر رو می بینن و با هم ازدواج می کنند .
بعد از پایان تحصیل هر دو توی یک مدرسه برای تدریس انتخاب میشن و بعد از ۲ سال من به دنیا میام . پدر همیشه از اون بچگی به من زبان یاد می داد و مامان چون عربی یاد داشت به من عربی یاد می داد و این شد که من حالا غیر از زبان فارسی زبان عربی و انگلیسی رو به خوبی یاد دارم . قبل از فوت پدر داشتیم با هم زبان آلمانی تمرین می کردیم ولی حالا اون ها رفتن اون تصادف لعنتی کاش من هم با اون ها می مردم چون حداقل دیگه الان تنها نبودم تا دیگران بخواهند برام تعیین تکلیف کنند .
به نام او
به ساعتش نگاه کرد؛ عقربه ها دو و نیم بعد از ظهر را نشان می دادند.
هراسان و مضطرب، اطراف را از میان درختان می کاوید مبادا کسی سر برسد. درست یک ساعت بود که اینجا پشت درخت بزرگ گلابی کز کرده و منتظر بود. به خود می گفت، «نکته شکوفه وقت رو اشتباه گفته باشه!»



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

به نام او که همدمی است برای تنهایاننام رمان: دفتر خاطرات آتش...

در مورد دوتا دختره که تو لواسون زندگی میکنن و دانشگاه تهران ...

خلاصه‌ای از رمان:من برمی‌گردم ماجرای واقعی زندگی زنی به‌نام ...

دانلود رمان ایستادم ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ “ﻫﯿﭽﮑﺲ ” ﺩﺳﺖ ﺍﺯ “ﺍﺭﺯﺷﻬﺎﯾﺖ...

ولی شریف حق ترین و تلخ ترین جمله ای که هیچ‌کس نمی‌خواست باور...

شوهر یا ارباب

part 1"ناتنی"کیم تهیونگ:۱۵ سالهجئون جونگکوک: ۸ ساله"سال ۱۹۹۰...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط