{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این‌رافهمیدم که این شهر شلوغ

این‌رافهمیدم که این شهر شلوغ
کمی دیوانگی میخواست اما
ما زیادی دیوانه بودیم
کمی فداکاری میخواست
اما ما زیادی از خودگذشتگی کردیم
کمی عشق میخواست اما
ما زیادی عاشق بودیم...
خوب فهمیدم که ما هیچ موقع سیاست زندگی کردن در این شهر شلوغ را نمی آموزیم...
بیا برویم...شهرشان ارزانی خودشان باشد.
سیاست ما عشق بود که به کار آنها نیامد
بیا برویم‌‌‌...

#هانیه_خوانساری
دیدگاه ها (۱)

خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان د...

الماس‌های دیده‌ی من مشتری نداشت گوهرشناس بود، فقط آستینِ من#...

امید من به وفا کردنت حماقت بودحکایت دل من با تو عین برجام اس...

ته مانده ی یک قهوه ی تلخم که مدت هاست در من کسی دیگر پی تعبی...

P/31(سولار)با تکون های نه چندان ریز ماشین بیدار شدم. وای خدا...

از تعجب دهانم باز مانده بود من و پریسا !  خانواده ما هزاران ...

{ blue side } part 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط