از تعجب دهانم باز مانده بود من و پریسا ! خانواده ما هزار
از تعجب دهانم باز مانده بود من و پریسا ! خانواده ما هزاران سال نوری با هم فاصله داشتند . من به خاطر یک جمله دوستت دارم به دختر خاله روزگارم جهنم بود و پریسا اینکونه راحت در مورد من با پدرش صحبت میکرد تازه اینبار میخواست گوشی را برروی بلند گو بگذارد تا پدر و مادرش از زبان خودم شرح کتک کاری را بشنوند .
من هم تنها چیزی که نداشتم اعتماد به نفس . دست و پایم لرزید و گفتم پریسا جان به خذا خجالت میکشم من هرچقدر کله خر و دعوایی باشم در مقابل تو و خانواده ات زبانم لال است تو را خدا بی خیال .
پریسا خندید و در ته چشمانش دیدم که خیال گذشتن ازین موضوع را ندارد .سکوت کرد و من هم سکوت کردم بهتر دیدم چیزی نگویم . پریسا گفت سیاوش امروز میهمان دارم از شهرستان ...قراره از دانشگاه بریم پارک شهر و میدان شهیاد و موزه و ...
دلم تاقت نیاورد حسادتم قلیان کرد وپرسیدم چه ساعتی ؟
گفت ساعت چهار نزدیک انتشارات ×××× قرار داریم سمت پارک شهر ... پرسبدم ینی در پارک شهر شما را می یینم ؟
گفت بله ولی مطمئن باش مثل غریبه ها باهات برخورد میکنم ...مواظب اعتبار خانوادگیم هستم هر کسی برداشت خود را دارد نمیخواهم یک سلام و علیک ساده با تو مرا به درد تو و دختر خاله ات دچار کند و بلند خندید
متوجه شوخی یا جدی بودن حرف پریسا نشدم ولی از حسادت و بد دلی جگرم سوخت فکر کردم پریسا با پسری قرار دارد که نمیخواهد جواب سلام مرا بدهد ...
یک لحظه دلم ریخت نکند میخواهد مرا تنها بگذارد ؟
تا ساعت چهار عصر فرصت داشتم نقشه ای بریزم هم میخواستم پریسا را ببینم هم می خواستم خودشیرینی کنم و هم میخواستم ببینم آیا پسری همراهشان هست یا نه ...
با حامد صحبت کردم حامد صمیمی ترین دوستم بود
عشق است و جنون و خریت ...
به تجربه فهمیدم اکثر عاشقانی که رفیق اهل دل و پول ندارد باخت داده اند ...
گیتارم را برداشتم و رفتم پارک شهر قرار شد حامد از دور نگاه کند و خبر امدن پریسا را بدهد ...
حامد نقس نفس زنان آمد و گفت سیاوش از این طرف دارن میان دو خانم و یک اقا همراه پریسا هستند اماده باش ...
امروز که یاد آوری میکنم خحالت میکشم ولی ان روزها فقط و فقط به پریسا فکر میکردم و بس ... به اینده و عاقبت کارهایم فکر نمیکردم
عینک افتابی بزرگی زدم و گیتارم را برداشتم و این آهنگ هوشمند عقیلی را با صدای بلند خواندم
درون سینه ای از سنگ خارا
دلی داری که اون دل یار من نیست
دلی داری خوش از آزردن من
که شکل قلب بی آزار من نیست
دلی داری خوش از ازردن من
که آگاه از غم بسیار من نیست
من از تو می نویسم می نویسم
قلم یار تو هست و یار من نیست
دلم می گرید اما دیده هرگز
برایت گریه کردن کار من نیست
مرا عاشق به این دنیا سپردن
به جز عشق تو در پندار من نیست
مرا تقدیر من دیوانه خواهد
درین دیوانگی اصرار من نیست
نوشتم عاشقم جز این دلیلی
دلیل گرمی بازار من نیست
اگر عاشق نباشم وای بر من
به جز خار مغیلان بار من نیست
پریسا و میهمانهایشان نزدیک شدند و من چون دیوانه ای به پریسا نگاه میکردم و با احساس تمام می خواندم
مردم خق داشتند نگاه کنند بعضی از نزذیک و بعضی از دور
بعضی اسکناس درون جعبه گیتار می ریختند
اقایی که همراه پریسا بود ترانه را شناخت و به پریسا گفت
این ترانه را هوشمند عقیلی خونده چند لحظه صبر کنید
به ارزویم رسیدم بخت همراهم شد نگاه پر از حیرت پریسا دیدن داشت انرژی میگرفتم و با احساس تمام میخواندم
یکی از همراهان پریسا گفت این پسر اگر عاشق نبود نمیتوانست این ترانه را اینقدر با احساس بخواند
یک لحظه یاد حرف داریوش افتادمکه گفت مدتها شعر شام مهتاب در اختیارم بود وقتی که عاشق شدم انرا اجرا کردم
و استاد شجریان که نزدیک به این مفهوم ! زیبایی اثارش را با عشق مرتبت دانسته بود ...
امان از دست پریسا و شیطنتش
ان لحظه نفهمیدم نشناخت یا میخواست مرا اذیت کند به ان اقا گفت
بهش بگو عینک افتابی را از چشمش بردارد و در حالی که به من نگاه میکرد خندید
بدون هیچ عکس العملی از جمعیت تشکر کردم و رفتم ...
ولی اضطراب اینکه پریسا پسندید یا نه عذابم می داد
فردا با تاخیر رفتم دانشگاه ترس بر من غلبه کرده بود با خودم گفتم اگر پریسا بگوید چرا این کار را کردی چه بگویم ؟
که باز ازاده را دیدم ناراحت و دلخور ...
گفت سیاوش تمام این ابروزی ها به خاطر حسادتت به سیناست ؟ اونروز که عکسش را بهت نشون دادم حسادت شروع شد ؟ اگر با سینا کات کنم آدم میشی ؟
سیاوش ! سبنا خیلی به من بد کرد هیچ تلاشی نکرذ دیروز مادرم میگه سینا چهار سال بیشتر شده که با تو رفیقه ولی هیچ قدمی برنداشته تا کی میخوایی به خاستگار ها جواب منفی بدی ؟
من هم تنها چیزی که نداشتم اعتماد به نفس . دست و پایم لرزید و گفتم پریسا جان به خذا خجالت میکشم من هرچقدر کله خر و دعوایی باشم در مقابل تو و خانواده ات زبانم لال است تو را خدا بی خیال .
پریسا خندید و در ته چشمانش دیدم که خیال گذشتن ازین موضوع را ندارد .سکوت کرد و من هم سکوت کردم بهتر دیدم چیزی نگویم . پریسا گفت سیاوش امروز میهمان دارم از شهرستان ...قراره از دانشگاه بریم پارک شهر و میدان شهیاد و موزه و ...
دلم تاقت نیاورد حسادتم قلیان کرد وپرسیدم چه ساعتی ؟
گفت ساعت چهار نزدیک انتشارات ×××× قرار داریم سمت پارک شهر ... پرسبدم ینی در پارک شهر شما را می یینم ؟
گفت بله ولی مطمئن باش مثل غریبه ها باهات برخورد میکنم ...مواظب اعتبار خانوادگیم هستم هر کسی برداشت خود را دارد نمیخواهم یک سلام و علیک ساده با تو مرا به درد تو و دختر خاله ات دچار کند و بلند خندید
متوجه شوخی یا جدی بودن حرف پریسا نشدم ولی از حسادت و بد دلی جگرم سوخت فکر کردم پریسا با پسری قرار دارد که نمیخواهد جواب سلام مرا بدهد ...
یک لحظه دلم ریخت نکند میخواهد مرا تنها بگذارد ؟
تا ساعت چهار عصر فرصت داشتم نقشه ای بریزم هم میخواستم پریسا را ببینم هم می خواستم خودشیرینی کنم و هم میخواستم ببینم آیا پسری همراهشان هست یا نه ...
با حامد صحبت کردم حامد صمیمی ترین دوستم بود
عشق است و جنون و خریت ...
به تجربه فهمیدم اکثر عاشقانی که رفیق اهل دل و پول ندارد باخت داده اند ...
گیتارم را برداشتم و رفتم پارک شهر قرار شد حامد از دور نگاه کند و خبر امدن پریسا را بدهد ...
حامد نقس نفس زنان آمد و گفت سیاوش از این طرف دارن میان دو خانم و یک اقا همراه پریسا هستند اماده باش ...
امروز که یاد آوری میکنم خحالت میکشم ولی ان روزها فقط و فقط به پریسا فکر میکردم و بس ... به اینده و عاقبت کارهایم فکر نمیکردم
عینک افتابی بزرگی زدم و گیتارم را برداشتم و این آهنگ هوشمند عقیلی را با صدای بلند خواندم
درون سینه ای از سنگ خارا
دلی داری که اون دل یار من نیست
دلی داری خوش از آزردن من
که شکل قلب بی آزار من نیست
دلی داری خوش از ازردن من
که آگاه از غم بسیار من نیست
من از تو می نویسم می نویسم
قلم یار تو هست و یار من نیست
دلم می گرید اما دیده هرگز
برایت گریه کردن کار من نیست
مرا عاشق به این دنیا سپردن
به جز عشق تو در پندار من نیست
مرا تقدیر من دیوانه خواهد
درین دیوانگی اصرار من نیست
نوشتم عاشقم جز این دلیلی
دلیل گرمی بازار من نیست
اگر عاشق نباشم وای بر من
به جز خار مغیلان بار من نیست
پریسا و میهمانهایشان نزدیک شدند و من چون دیوانه ای به پریسا نگاه میکردم و با احساس تمام می خواندم
مردم خق داشتند نگاه کنند بعضی از نزذیک و بعضی از دور
بعضی اسکناس درون جعبه گیتار می ریختند
اقایی که همراه پریسا بود ترانه را شناخت و به پریسا گفت
این ترانه را هوشمند عقیلی خونده چند لحظه صبر کنید
به ارزویم رسیدم بخت همراهم شد نگاه پر از حیرت پریسا دیدن داشت انرژی میگرفتم و با احساس تمام میخواندم
یکی از همراهان پریسا گفت این پسر اگر عاشق نبود نمیتوانست این ترانه را اینقدر با احساس بخواند
یک لحظه یاد حرف داریوش افتادمکه گفت مدتها شعر شام مهتاب در اختیارم بود وقتی که عاشق شدم انرا اجرا کردم
و استاد شجریان که نزدیک به این مفهوم ! زیبایی اثارش را با عشق مرتبت دانسته بود ...
امان از دست پریسا و شیطنتش
ان لحظه نفهمیدم نشناخت یا میخواست مرا اذیت کند به ان اقا گفت
بهش بگو عینک افتابی را از چشمش بردارد و در حالی که به من نگاه میکرد خندید
بدون هیچ عکس العملی از جمعیت تشکر کردم و رفتم ...
ولی اضطراب اینکه پریسا پسندید یا نه عذابم می داد
فردا با تاخیر رفتم دانشگاه ترس بر من غلبه کرده بود با خودم گفتم اگر پریسا بگوید چرا این کار را کردی چه بگویم ؟
که باز ازاده را دیدم ناراحت و دلخور ...
گفت سیاوش تمام این ابروزی ها به خاطر حسادتت به سیناست ؟ اونروز که عکسش را بهت نشون دادم حسادت شروع شد ؟ اگر با سینا کات کنم آدم میشی ؟
سیاوش ! سبنا خیلی به من بد کرد هیچ تلاشی نکرذ دیروز مادرم میگه سینا چهار سال بیشتر شده که با تو رفیقه ولی هیچ قدمی برنداشته تا کی میخوایی به خاستگار ها جواب منفی بدی ؟
- ۷۰۶
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط