تنفر قبل از عشقپارت
《تنفر قبل از عشق》پارت ۷
دیری رینگ دیری رینگ (مثلا صدای گوشی آنیا)
آنیا:بله؟
دامیان:سلام...دامیانم
آنیا:منم آنیام
دامیان:میدونم احمق
آنیا:من احمق نیستم پسر دوم...حالا بگو بینم چیکار داری؟
دامیان:همین الان لباس بپوش بیا خونمون جیوز خدمتکارمو میفرستم دنبالت
آنیا:الان؟...خیلی خب
آنیا لباس میپوشه و بعد جیوز میا. دنبالش و الان خونه دامیانه
آنیا:اینجا عمارته یا خونه؟
دامیان:عمارت...ولی خو خونه منه
آنیا:خونه تووووووو؟
دامیان:بله
آنیا:(چه خفن کم کم داره از پسر دوم خوشم میاد)واو
دامیان:بیا با هم برقصیم
آنیا:چی؟
دامیان:بیا دیگه گفتم بیای ابنجا برای رقص شب تمرین کنیم
آنیا:باشه
دامیان دست آنیا رو گرفت
دامیان:(خیلی نزدیکهههههههههههههه)🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
آنیا:باز سرخ شدی که
دامیان:نشدم حالا بیا برقصیم
.
در حال رقصیدن
.
داشتن میرقصیدن که یدفعه در عمارت باز شد و...
بکی و ملیندا و دمتریوس و داناوان همه با هم اومدن تو عمارت
دامیان و آنیا سریع از هم جدا شدن
دامیان:سلام پدر و مادر و برادر و ...بکی؟
بکی:آنیا بهم گفت که همراه جناب دمتریوس بشم
دامیان:خیلی خب
داناوان:ببینم این پسر کیه؟
دامیان:پدر منم دامیان
داناوان:چقدر بزرگ شدی(لبخند مصنوعی)
این خانم کی باشن؟
آنیا تعظیم کرد و گفت:آ...آنیا فورجر هستم جناب برای امشب پسرتون و همراهی میکنم
داناوان:اوممم...دختر زیبا و مودبی هستی خوشم اومد کاملا برازنده ای پس تو نامزد پسر دوممی
دامیان:ن...نامزدم نیس🍅🍅🍅🍅🍅
آنیا:هستم جناب ولی فقط برای امشب نه د..د..دام..دامییی..یانن؟
دامیان:(اسمم و گفت؟یعنی انقدر براش راحت بود و این همه مدت نمیگفت فکر میکردم اصلا اسممو بلد) نیست)اها..ب..بله
داناوان:دامیان پسرم چرا آنیا رو به اتاقت نمیبری؟
دامیان:چ..چشم
وقتی دامیان داشت با آنیا میرفت بالا داناوان زیر لب گفت:بی مصرف
و دامیان و آنیا هر دو شنیدن
رفتن تو اتاق
آنیا:وایییی چقدر بزرگه پسر دو...دامیان
ولی یدفعه دید دامیان نشسته رو تخت و داره خیلی آروم گریه میکنه
آنیا:پسر دو..دامیان؟چرا گریه میکنی؟
دامیان:باورم نمیشه وقتی منو دید گفت اون کیه؟حتی قیافمم یادش نبود بعدم بهم گفت بی مصرف با اینکه تمام تلاشم و میکنم چرا بازم براش کافی نیستم دیگه خسته شدم از بچگی تلاش کردم به چشم پدرم بیام و هیچکس اینو نفهمید نمیدونستن چقدر برام مهمه.
و بازم اشک ریخت
آنیا:دا...میان...
ویو آنیا
وقتی اون حرفارو زد حالم بد شد دلم به حالش سوخت ولی وقتی گفت هیچکس نفهمید چقدر برام مهمه فهمیدم که اون کس من بودم من میفهمیدم چقدر براش مهمه که به چشم پدرش بیاد اون شب و روز تلاش میکرد ولی یدفعه بعد از فکر کردن بهش یدفعه...قلبم تند تند زد احساسی بهم دست داد که تا به حال دست نداده بود...اختیاری تو کنترل خودم نداشتم و آروم آروم رفتم سمتش و.....
آنیا دامیانو بغل کرد
آنیا:من میفهمم که تو چقدر برات مهم بوده میدونم چقدر سخت تلاش کردی الانم شاید به چشم پدرت نیاد اما به چشم من میاد...این همه تلاشی که تو کردی
دامیان بیشتر اشک ریخت
دامیان:میشه بغلت و بهم قرض بدی؟
آنیا:معلوم..
و بعد دامیان محکم آنیا رو بغل کرد و شروع کرد به بیشتر اشک ریختن
دامیان:ممنونم
آنیا هم دامیان و محکم بغل کرد و سرش و نوازش کرد
آنیا:(فکر کنم....دیگه از دامیان بدم نمیاد)
پایان پارت ۷
آاااااا میدونم این پارت خیلی مزخرف بود ولی دیگه ایده نداشتم ببخشیدددددد
دیری رینگ دیری رینگ (مثلا صدای گوشی آنیا)
آنیا:بله؟
دامیان:سلام...دامیانم
آنیا:منم آنیام
دامیان:میدونم احمق
آنیا:من احمق نیستم پسر دوم...حالا بگو بینم چیکار داری؟
دامیان:همین الان لباس بپوش بیا خونمون جیوز خدمتکارمو میفرستم دنبالت
آنیا:الان؟...خیلی خب
آنیا لباس میپوشه و بعد جیوز میا. دنبالش و الان خونه دامیانه
آنیا:اینجا عمارته یا خونه؟
دامیان:عمارت...ولی خو خونه منه
آنیا:خونه تووووووو؟
دامیان:بله
آنیا:(چه خفن کم کم داره از پسر دوم خوشم میاد)واو
دامیان:بیا با هم برقصیم
آنیا:چی؟
دامیان:بیا دیگه گفتم بیای ابنجا برای رقص شب تمرین کنیم
آنیا:باشه
دامیان دست آنیا رو گرفت
دامیان:(خیلی نزدیکهههههههههههههه)🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
آنیا:باز سرخ شدی که
دامیان:نشدم حالا بیا برقصیم
.
در حال رقصیدن
.
داشتن میرقصیدن که یدفعه در عمارت باز شد و...
بکی و ملیندا و دمتریوس و داناوان همه با هم اومدن تو عمارت
دامیان و آنیا سریع از هم جدا شدن
دامیان:سلام پدر و مادر و برادر و ...بکی؟
بکی:آنیا بهم گفت که همراه جناب دمتریوس بشم
دامیان:خیلی خب
داناوان:ببینم این پسر کیه؟
دامیان:پدر منم دامیان
داناوان:چقدر بزرگ شدی(لبخند مصنوعی)
این خانم کی باشن؟
آنیا تعظیم کرد و گفت:آ...آنیا فورجر هستم جناب برای امشب پسرتون و همراهی میکنم
داناوان:اوممم...دختر زیبا و مودبی هستی خوشم اومد کاملا برازنده ای پس تو نامزد پسر دوممی
دامیان:ن...نامزدم نیس🍅🍅🍅🍅🍅
آنیا:هستم جناب ولی فقط برای امشب نه د..د..دام..دامییی..یانن؟
دامیان:(اسمم و گفت؟یعنی انقدر براش راحت بود و این همه مدت نمیگفت فکر میکردم اصلا اسممو بلد) نیست)اها..ب..بله
داناوان:دامیان پسرم چرا آنیا رو به اتاقت نمیبری؟
دامیان:چ..چشم
وقتی دامیان داشت با آنیا میرفت بالا داناوان زیر لب گفت:بی مصرف
و دامیان و آنیا هر دو شنیدن
رفتن تو اتاق
آنیا:وایییی چقدر بزرگه پسر دو...دامیان
ولی یدفعه دید دامیان نشسته رو تخت و داره خیلی آروم گریه میکنه
آنیا:پسر دو..دامیان؟چرا گریه میکنی؟
دامیان:باورم نمیشه وقتی منو دید گفت اون کیه؟حتی قیافمم یادش نبود بعدم بهم گفت بی مصرف با اینکه تمام تلاشم و میکنم چرا بازم براش کافی نیستم دیگه خسته شدم از بچگی تلاش کردم به چشم پدرم بیام و هیچکس اینو نفهمید نمیدونستن چقدر برام مهمه.
و بازم اشک ریخت
آنیا:دا...میان...
ویو آنیا
وقتی اون حرفارو زد حالم بد شد دلم به حالش سوخت ولی وقتی گفت هیچکس نفهمید چقدر برام مهمه فهمیدم که اون کس من بودم من میفهمیدم چقدر براش مهمه که به چشم پدرش بیاد اون شب و روز تلاش میکرد ولی یدفعه بعد از فکر کردن بهش یدفعه...قلبم تند تند زد احساسی بهم دست داد که تا به حال دست نداده بود...اختیاری تو کنترل خودم نداشتم و آروم آروم رفتم سمتش و.....
آنیا دامیانو بغل کرد
آنیا:من میفهمم که تو چقدر برات مهم بوده میدونم چقدر سخت تلاش کردی الانم شاید به چشم پدرت نیاد اما به چشم من میاد...این همه تلاشی که تو کردی
دامیان بیشتر اشک ریخت
دامیان:میشه بغلت و بهم قرض بدی؟
آنیا:معلوم..
و بعد دامیان محکم آنیا رو بغل کرد و شروع کرد به بیشتر اشک ریختن
دامیان:ممنونم
آنیا هم دامیان و محکم بغل کرد و سرش و نوازش کرد
آنیا:(فکر کنم....دیگه از دامیان بدم نمیاد)
پایان پارت ۷
آاااااا میدونم این پارت خیلی مزخرف بود ولی دیگه ایده نداشتم ببخشیدددددد
- ۴.۳k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط