بر فراز ابرهای سرنوشت پارت
《 بر فراز ابرهای سرنوشت 》پارت ¹
《راهنمایی: 《حرفهای نویسنده》، {داخل ذهن} ، " زمزمه کردن "》
°ویو یوکی°
•ساعت ۶:۳۰ صبح بود، با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم و رفتم صورتم رو شستم؛ خیلی خوشحال بودم، چون امروز باید انتخاب رشته میکردیم و احتمالا میدونید که چه رشته ای رو میخواستم انتخاب کنم؛ رفتم طبقهی پایین خونمون و کمی با بابا و مامانم حرف زدم و صبحونمو خوردم. رفتم موهامو شونه کردمو دم اسبی بستمشون. بعد از اینکه لباسم رو پوشیدم کیفم رو برداشتم و راهی مدرسه شدم..•
یوکی: بابا، مامان، من رفتم! عصر میبنمتون!
پدر یوکی: خداحافظ دخترم، مراقب خودت باش! یادت باشه زیاد هم از کوسهت استفاده نکنی!
مامان یوکی: خداحافظ عزیزم! مراقب باش یوقت با ویلنی بر نخوری!
یوکی: باشه باشه! فهمیدمم! من دیگه رفتمم!
•رفتم سمت مدرسه. توی راه قهرمان های حرفهای رو میدیدم که داشتن با ویلن ها میجنگیدن و اونا رو دستگیر میکردن؛ منم امیدوار بودم که میتونم مثل اونا باشم. ولی، نه با این کوسم..اصلا ول کن چی دارم میگم! خب اینم از مدرسه..•
°سنسه وارد کلاس میشه°
سنسه: خب بچه ها حتما همتون میدونید که امروز چه روزیه!
همه: وقت انتخاب رشته هستت!!
《همه کوسههاشون رو فعال کردن》
سنسه: هوممم! پس همتون میخاید قهرمان بشید مگه نه؟!
یه دختره/اِریکا: سنسه، ببخشید میپرم وسط حرفتون، ولی خانم یوکی جون با اون کوسهش چطوری میخواد قهرمان بشه؟ مخصوصا وقتی که-
《یوکی با کوسهش ابر میزاره تو دهن اریکا》
یوکی: ببین اریکا جونم یه بار دیگه این حرفا از دهنت بپره-
سنسه: هردوتون بس کنید دیگه! میدونید که دعوا شایستهی قهرمان های آینده نیست
اریکا و یوکی: بله سنسه!
《بعد کلاس(بله من زود تایم رو میدم جلو)》
°ویو یوکی°
•اینبار تصمیم گرفتم با کوسهم برگردم خونه. یدونه ابر ظاهر کردمو نشستم روش و رفتم؛ حالم دوباره مثل همیشه بد شده بود. این مشکل از ۶ سالگی باهام هست...•
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بعله پارت اول رو اینجوری شروع کردم😈منتظر پارت بعد باشید خوشگلای من!🎀
《راهنمایی: 《حرفهای نویسنده》، {داخل ذهن} ، " زمزمه کردن "》
°ویو یوکی°
•ساعت ۶:۳۰ صبح بود، با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم و رفتم صورتم رو شستم؛ خیلی خوشحال بودم، چون امروز باید انتخاب رشته میکردیم و احتمالا میدونید که چه رشته ای رو میخواستم انتخاب کنم؛ رفتم طبقهی پایین خونمون و کمی با بابا و مامانم حرف زدم و صبحونمو خوردم. رفتم موهامو شونه کردمو دم اسبی بستمشون. بعد از اینکه لباسم رو پوشیدم کیفم رو برداشتم و راهی مدرسه شدم..•
یوکی: بابا، مامان، من رفتم! عصر میبنمتون!
پدر یوکی: خداحافظ دخترم، مراقب خودت باش! یادت باشه زیاد هم از کوسهت استفاده نکنی!
مامان یوکی: خداحافظ عزیزم! مراقب باش یوقت با ویلنی بر نخوری!
یوکی: باشه باشه! فهمیدمم! من دیگه رفتمم!
•رفتم سمت مدرسه. توی راه قهرمان های حرفهای رو میدیدم که داشتن با ویلن ها میجنگیدن و اونا رو دستگیر میکردن؛ منم امیدوار بودم که میتونم مثل اونا باشم. ولی، نه با این کوسم..اصلا ول کن چی دارم میگم! خب اینم از مدرسه..•
°سنسه وارد کلاس میشه°
سنسه: خب بچه ها حتما همتون میدونید که امروز چه روزیه!
همه: وقت انتخاب رشته هستت!!
《همه کوسههاشون رو فعال کردن》
سنسه: هوممم! پس همتون میخاید قهرمان بشید مگه نه؟!
یه دختره/اِریکا: سنسه، ببخشید میپرم وسط حرفتون، ولی خانم یوکی جون با اون کوسهش چطوری میخواد قهرمان بشه؟ مخصوصا وقتی که-
《یوکی با کوسهش ابر میزاره تو دهن اریکا》
یوکی: ببین اریکا جونم یه بار دیگه این حرفا از دهنت بپره-
سنسه: هردوتون بس کنید دیگه! میدونید که دعوا شایستهی قهرمان های آینده نیست
اریکا و یوکی: بله سنسه!
《بعد کلاس(بله من زود تایم رو میدم جلو)》
°ویو یوکی°
•اینبار تصمیم گرفتم با کوسهم برگردم خونه. یدونه ابر ظاهر کردمو نشستم روش و رفتم؛ حالم دوباره مثل همیشه بد شده بود. این مشکل از ۶ سالگی باهام هست...•
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بعله پارت اول رو اینجوری شروع کردم😈منتظر پارت بعد باشید خوشگلای من!🎀
- ۲۱۱
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط