#¹⁸
#¹⁸
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
دورایاکی شیرین؛ عملیات لو دادن مایکی 🤓🍅
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اِما هنوز با اون لبخند شیطون و بازیگوش به مایکی نگاه میکرد...
مایکی هم با قیافهای که انگار هر لحظه ممکن بود اعتراف کنه، سعی میکرد به سوزوکی فکر نکنه.
سوزوکی چند ثانیه به هر دوتاشون نگاه کرد.
سوزوکی: اِما-چان 😃
اِما: بلی؟ 😇
سوزوکی: یه چیزی رو از من قایم میکنید؟ 😃
مایکی: نـــه! 😭
اِما: آره. 😌
مایکی: اِمــــااااااا! 😭😭
اِما زد زیر خنده.
اِما: شوخی کردم باباااا. 😂
سوزوکی دستش رو زیر چونهاش گذاشت.
سوزوکی: هوممم... مشکوکه... زیادی مشکوک... 😃
مایکی: سوز، به خدا هیچی نیستتتتت.
سوزوکی: پس چرا وقتی اِما یه چیزی تو گوشت گفت، گوجه شدی؟ 😃
مایکی: چون... چون...
سوزوکی: چون؟ 😃
مایکی: چون دورایاکیم رو خورده بودم! 😭
اِما: مایکی، تو هنوز دورایاکی نخوردی. 🗿🤓
مایکی: ...
مایکی آروم سرش رو پایین انداخت.
مایکی: آهان.
سوزوکی: 😐
اِما: 😂😂😂
سوزوکی: باید بهتون اسکل... نه نه... اسکار بدن. 😃
مایکی: خفه شوووو 😭
سوزوکی خندید و یکی از دورایاکیها رو برداشت.
سوزوکی: خب، من که فضولی نمیکنم.
اِما: تو؟ فضولی نکردن؟ 😐
سوزوکی: من فقط دارم کسب اطلاعات میکنم. 😃✨️
مایکی: این همون فضولیه دیگه! 😭
سوزوکی: نه، اسمش تحقیقاته. نام پروژه: «چرا مایکی مثل گوجهاس؟» 😃
اِما: 😂
سوزوکی دورایاکی رو گاز زد و بعد با قیافهای کاملاً جدی به مایکی نگاه کرد.
سوزوکی: ولی یه سؤال.
مایکی: چی؟ 😰
سوزوکی: چرا هر وقت من نزدیکت میشم، اینقدر دستپاچه میشی؟
مایکی: هــا؟!
سوزوکی: الانم گوشات گوجه شدن. 🍅
مایکی سریع گوشهاش رو گرفت.
مایکی: اینا همیشه قرمزن! 😭
اِما: نه نیستن. 😌
مایکی: اِماااا!
سوزوکی خندید.
سوزوکی: مایکی، تو خیلی کیوتی وقتی دستپاچه میشی. 😃
مایکی برای چند ثانیه ساکت شد.
چشماش گرد شد و صورتش دوباره سرختر شد.
اِما آروم به سوزوکی نگاه کرد.
بعد به مایکی.
بعد دوباره به سوزوکی.
اِما: اووووووه؟ 👀
مایکی: اِما، هیچ صدایی ازت نشنوم. 😭
سوزوکی: حیحیحیحی... 😂
اِما: فکر کنم یکی دیگه هم گوجه شده. 🍅
مایکی: اِمــــــــاااااااااا! 😭😭
سوزوکی با خنده به مایکی نگاه کرد.
سوزوکی: خب، حالا بیا.
مایکی: کجا؟ 😐
سوزوکی یه دورایاکی دیگه برداشت و سمتش گرفت.
سوزوکی: این مال تو.
مایکی چند لحظه به دورایاکی نگاه کرد.
مایکی: برای من؟
سوزوکی: آره. چون قیافت خیلی مظلوم شده بود. 😂
مایکی دورایاکی رو گرفت و لبخند کوچیکی زد.
مایکی: ...مرسی، سوز.
اِما از پشت سرشون با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
اِما: آخییییی. چه صحنهی عاشقانهای. 🥹💗
مایکی: اِمــــــــاااااااااا! 😭
سوزوکی: اومم... انقد عاشقانه که میشه ازش رمان نوشت؟ 🤔
مایکی: نهههههه! منظورش این نبود! 😭
اِما: من که چیزی نگفتم. 😇
سوزوکی: اِما؟
اِما: بلی؟ 😇
سوزوکی: بعداً باید باهات حرف بزنم. 😃✨️
اِما: اوه؟ چرا؟ 👀
سوزوکی: چون منم میخوام بدونم مایکی چرا از وقتی نشستیم اینجا، هی سرخ میشه. 😃✨️
مایکی: سوززززززز! 😭
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
خوبببب، این پارت هم تموم شددد 😭🤓✨️
خیلی خداییش دیر پارت دادم، دلیلی اینه که....
(درحال گشتن برای بهانه) 🗿
کامنت نمیزاریددددد 😭
من انگیزه میخوامممم. 🗿🤚🏻
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
دورایاکی شیرین؛ عملیات لو دادن مایکی 🤓🍅
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اِما هنوز با اون لبخند شیطون و بازیگوش به مایکی نگاه میکرد...
مایکی هم با قیافهای که انگار هر لحظه ممکن بود اعتراف کنه، سعی میکرد به سوزوکی فکر نکنه.
سوزوکی چند ثانیه به هر دوتاشون نگاه کرد.
سوزوکی: اِما-چان 😃
اِما: بلی؟ 😇
سوزوکی: یه چیزی رو از من قایم میکنید؟ 😃
مایکی: نـــه! 😭
اِما: آره. 😌
مایکی: اِمــــااااااا! 😭😭
اِما زد زیر خنده.
اِما: شوخی کردم باباااا. 😂
سوزوکی دستش رو زیر چونهاش گذاشت.
سوزوکی: هوممم... مشکوکه... زیادی مشکوک... 😃
مایکی: سوز، به خدا هیچی نیستتتتت.
سوزوکی: پس چرا وقتی اِما یه چیزی تو گوشت گفت، گوجه شدی؟ 😃
مایکی: چون... چون...
سوزوکی: چون؟ 😃
مایکی: چون دورایاکیم رو خورده بودم! 😭
اِما: مایکی، تو هنوز دورایاکی نخوردی. 🗿🤓
مایکی: ...
مایکی آروم سرش رو پایین انداخت.
مایکی: آهان.
سوزوکی: 😐
اِما: 😂😂😂
سوزوکی: باید بهتون اسکل... نه نه... اسکار بدن. 😃
مایکی: خفه شوووو 😭
سوزوکی خندید و یکی از دورایاکیها رو برداشت.
سوزوکی: خب، من که فضولی نمیکنم.
اِما: تو؟ فضولی نکردن؟ 😐
سوزوکی: من فقط دارم کسب اطلاعات میکنم. 😃✨️
مایکی: این همون فضولیه دیگه! 😭
سوزوکی: نه، اسمش تحقیقاته. نام پروژه: «چرا مایکی مثل گوجهاس؟» 😃
اِما: 😂
سوزوکی دورایاکی رو گاز زد و بعد با قیافهای کاملاً جدی به مایکی نگاه کرد.
سوزوکی: ولی یه سؤال.
مایکی: چی؟ 😰
سوزوکی: چرا هر وقت من نزدیکت میشم، اینقدر دستپاچه میشی؟
مایکی: هــا؟!
سوزوکی: الانم گوشات گوجه شدن. 🍅
مایکی سریع گوشهاش رو گرفت.
مایکی: اینا همیشه قرمزن! 😭
اِما: نه نیستن. 😌
مایکی: اِماااا!
سوزوکی خندید.
سوزوکی: مایکی، تو خیلی کیوتی وقتی دستپاچه میشی. 😃
مایکی برای چند ثانیه ساکت شد.
چشماش گرد شد و صورتش دوباره سرختر شد.
اِما آروم به سوزوکی نگاه کرد.
بعد به مایکی.
بعد دوباره به سوزوکی.
اِما: اووووووه؟ 👀
مایکی: اِما، هیچ صدایی ازت نشنوم. 😭
سوزوکی: حیحیحیحی... 😂
اِما: فکر کنم یکی دیگه هم گوجه شده. 🍅
مایکی: اِمــــــــاااااااااا! 😭😭
سوزوکی با خنده به مایکی نگاه کرد.
سوزوکی: خب، حالا بیا.
مایکی: کجا؟ 😐
سوزوکی یه دورایاکی دیگه برداشت و سمتش گرفت.
سوزوکی: این مال تو.
مایکی چند لحظه به دورایاکی نگاه کرد.
مایکی: برای من؟
سوزوکی: آره. چون قیافت خیلی مظلوم شده بود. 😂
مایکی دورایاکی رو گرفت و لبخند کوچیکی زد.
مایکی: ...مرسی، سوز.
اِما از پشت سرشون با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
اِما: آخییییی. چه صحنهی عاشقانهای. 🥹💗
مایکی: اِمــــــــاااااااااا! 😭
سوزوکی: اومم... انقد عاشقانه که میشه ازش رمان نوشت؟ 🤔
مایکی: نهههههه! منظورش این نبود! 😭
اِما: من که چیزی نگفتم. 😇
سوزوکی: اِما؟
اِما: بلی؟ 😇
سوزوکی: بعداً باید باهات حرف بزنم. 😃✨️
اِما: اوه؟ چرا؟ 👀
سوزوکی: چون منم میخوام بدونم مایکی چرا از وقتی نشستیم اینجا، هی سرخ میشه. 😃✨️
مایکی: سوززززززز! 😭
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
خوبببب، این پارت هم تموم شددد 😭🤓✨️
خیلی خداییش دیر پارت دادم، دلیلی اینه که....
(درحال گشتن برای بهانه) 🗿
کامنت نمیزاریددددد 😭
من انگیزه میخوامممم. 🗿🤚🏻
- ۶۹
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط