رفتم پیش پرستار امپول بزنم گفتم این امپولو واسم بزن

رفتم پیش پرستار امپول بزنم گفتم این امپولو واسم بزن
پرستار گفت ...تورج
گفتم .من تورج نیستم
گفت چرا تورج
گفتم خانوم من هادیم تورج نیستم
گفت حرف نزن هادی
, باید بزنم تورج
گفتم امپول ماله منه چرا بزنی به تورج
گفت خیلی حرف میزنی باید بزنم تورج
یکم فکر کردم گفتم بگو رگ
گفت رج
گفتم حالا بزن تورج!!!
دیدگاه ها (۳)

THE FIRST KISSPART: 4♡: خب حالا باید از خود رئیس بخوای و بری...

You are mine...⁴[ویو نیلا]بعد از اینکه همه رفتن،جونگکوک از ر...

حکایت آسایشگاه در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفتآقا...

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_22🍷🎸چیزی نیست دختر.....

اجبار به بدبختی پارت ۲۱

پنهان عشق

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

اسلاید بعد لباس پسرا برای باربزن بریم ؟؟لتس گو (تابع قوانین ...

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط