{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتم پیش پرستار امپول بزنم گفتم این امپولو واسم بزن

رفتم پیش پرستار امپول بزنم گفتم این امپولو واسم بزن
پرستار گفت ...تورج
گفتم .من تورج نیستم
گفت چرا تورج
گفتم خانوم من هادیم تورج نیستم
گفت حرف نزن هادی
, باید بزنم تورج
گفتم امپول ماله منه چرا بزنی به تورج
گفت خیلی حرف میزنی باید بزنم تورج
یکم فکر کردم گفتم بگو رگ
گفت رج
گفتم حالا بزن تورج!!!
دیدگاه ها (۳)

متاسفم

وقتی نیــــــــآزت دارن  بالــــــــآ میبرنت امـــــــآ... و...

کلبه ای می سازم ... پشت تنهایی شب زیر این سقف سیاه که به زیب...

وقتی نیــــــــآزت دارن  بالــــــــآ میبرنت امـــــــآ... و...

Part : 234سوبین : خوبههههته : هرجا بخوای میبریمت سوبین : هرج...

Part : 234سوبین : خوبههههته : هرجا بخوای میبریمت سوبین : هرج...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۵۵ویو املیا با خوشحالی رفتم پیش زوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط