عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۵۵
ویو املیا
با خوشحالی رفتم پیش زویی
+به افتخار زن داداشت یه کف محکم بزن
♡ یا خدااااا ، ترسیدم چیشده ؟
+بلاخره تونستم تهیونگ رو راضی کنم که باهاش برم
♡ واقعااااااا ؟
+اهمم
دیدم زویی نسبت به قبل سرحال نیست رفتم و کنارش نشستم و گفتم
+خب بگو ببینم باهاش حرف زدی؟
♡با کی؟
+ با کی ؟ با جان دیگه
♡ چرا باید باهاش حرف بزنم ( هول)
+منو گول نزن که ، میدونم شما دو تا همو دوست دارید
♡ تو .....تو از کجا فهمیدی؟
+ببینم لااقل جوری رفتار نکنید که اینقدر تابلو بشه
♡ چیکار کردیم مگه؟
+هر دوتا تون یهو غیبتون میزنه ، یهو باهم پیداتون میشه ، زیر چشمی بهم نگاه میکنید ، رفتار امروزت ، بازم بگم
♡ بسه بسه فهمیدم ......تهیونگم فهمیده اره ؟
+اون که برام سوال این هم رفتارها رو دیده چرا نفهمیده
♡ هوففففف .....خداروشکرت
+خب
♡ خب که خب
+خنگه میگم چیشده باهم حرف زدین
♡ اره
+چیشد؟( ذوق)
♡ هیچی گفت که به تهیونگ گفته نمیخواد با اون ازدواج کنه
+همین ؟
♡ به توچه دیگه چی گفت ، حالا تو بگو چه جوری راضیش کردی
+ به تو چه ( اداشو رو دراورد )
♡ اذیت نکن بگو دیگه
+اذیت نکن بگو دیگه
زویی اومد سمتم و شروع به قلقلک کردنم کرد و منم متقابلا قلقلکش دادم هر دو خندیدم و روی تخت دراز کشیدیم
فلش بک به هفته بعد
روز ها گذشت و بلاخره روزی که قرار بود بریم شهر کاردیف رسید صبح زود از خواب بیدار شدم رفت حموم بعد اومد سریع رفتم سمت تخت و از زیر تخت چمدون رو آوردم بیرون و بازش کردم رفتم سمت کمدم و چند تا لباس انتخاب کردم و برشون داشتم و تاشون کردم و گذاشتم تو چمدون و چمدون رو بستم و گذاشتم کنار چمدون تهیونگ و بعدش از اتاق بیرون رفتم و مستقیم رفتم سمت اتاق زویی تا باهاش خدافظی کنیم
♡ عرررررررررر مواظب خودت باش
+عرررر باشه
♡ اهان راستی نقشه یادت نره ها
+نه نه یادم نمیره .......................
پارت ۵۵
ویو املیا
با خوشحالی رفتم پیش زویی
+به افتخار زن داداشت یه کف محکم بزن
♡ یا خدااااا ، ترسیدم چیشده ؟
+بلاخره تونستم تهیونگ رو راضی کنم که باهاش برم
♡ واقعااااااا ؟
+اهمم
دیدم زویی نسبت به قبل سرحال نیست رفتم و کنارش نشستم و گفتم
+خب بگو ببینم باهاش حرف زدی؟
♡با کی؟
+ با کی ؟ با جان دیگه
♡ چرا باید باهاش حرف بزنم ( هول)
+منو گول نزن که ، میدونم شما دو تا همو دوست دارید
♡ تو .....تو از کجا فهمیدی؟
+ببینم لااقل جوری رفتار نکنید که اینقدر تابلو بشه
♡ چیکار کردیم مگه؟
+هر دوتا تون یهو غیبتون میزنه ، یهو باهم پیداتون میشه ، زیر چشمی بهم نگاه میکنید ، رفتار امروزت ، بازم بگم
♡ بسه بسه فهمیدم ......تهیونگم فهمیده اره ؟
+اون که برام سوال این هم رفتارها رو دیده چرا نفهمیده
♡ هوففففف .....خداروشکرت
+خب
♡ خب که خب
+خنگه میگم چیشده باهم حرف زدین
♡ اره
+چیشد؟( ذوق)
♡ هیچی گفت که به تهیونگ گفته نمیخواد با اون ازدواج کنه
+همین ؟
♡ به توچه دیگه چی گفت ، حالا تو بگو چه جوری راضیش کردی
+ به تو چه ( اداشو رو دراورد )
♡ اذیت نکن بگو دیگه
+اذیت نکن بگو دیگه
زویی اومد سمتم و شروع به قلقلک کردنم کرد و منم متقابلا قلقلکش دادم هر دو خندیدم و روی تخت دراز کشیدیم
فلش بک به هفته بعد
روز ها گذشت و بلاخره روزی که قرار بود بریم شهر کاردیف رسید صبح زود از خواب بیدار شدم رفت حموم بعد اومد سریع رفتم سمت تخت و از زیر تخت چمدون رو آوردم بیرون و بازش کردم رفتم سمت کمدم و چند تا لباس انتخاب کردم و برشون داشتم و تاشون کردم و گذاشتم تو چمدون و چمدون رو بستم و گذاشتم کنار چمدون تهیونگ و بعدش از اتاق بیرون رفتم و مستقیم رفتم سمت اتاق زویی تا باهاش خدافظی کنیم
♡ عرررررررررر مواظب خودت باش
+عرررر باشه
♡ اهان راستی نقشه یادت نره ها
+نه نه یادم نمیره .......................
- ۳۷۰
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط