رمان راز ناشناخته
رمان راز ناشناخته
part:19
بخش دوم
لونا:(شت!پلیسا اومدن)
سریع به سمت هیونا حرکت کردم سریع دست و پاهاش و باز کردم
هیونا:(درد دارم ....هیون)*بغض*
هیونجین:(تحمل کن فداتشم،دیگه تموم شد)
هیونا رو بلند کردم،پلیسا به داخل اومدن
لونا:(نیاین نزدیک وگرنه شلیک میکنم)
اون تفنگ و از کجا آورده بود؟
پلیس:(هی هی آروم باش و اون اسلحه رو بزار کنار باشه؟)
لونا:(به همین خیال باش من تا انتقامم و نگیرم ول کن نیستم)*نیشخند*
پلیس:(هی شما دو تا سریع برید بیرون)
با هیونا خواستیم از انباری خارج شیم که صدای شلیک اومد.....یه لحظه هیچی حس نکردم فقط متوجه شدم جسم بی جون هیونا افتاد توی بغلم
هیونجین:(هیوناااااااا)
part:19
بخش دوم
لونا:(شت!پلیسا اومدن)
سریع به سمت هیونا حرکت کردم سریع دست و پاهاش و باز کردم
هیونا:(درد دارم ....هیون)*بغض*
هیونجین:(تحمل کن فداتشم،دیگه تموم شد)
هیونا رو بلند کردم،پلیسا به داخل اومدن
لونا:(نیاین نزدیک وگرنه شلیک میکنم)
اون تفنگ و از کجا آورده بود؟
پلیس:(هی هی آروم باش و اون اسلحه رو بزار کنار باشه؟)
لونا:(به همین خیال باش من تا انتقامم و نگیرم ول کن نیستم)*نیشخند*
پلیس:(هی شما دو تا سریع برید بیرون)
با هیونا خواستیم از انباری خارج شیم که صدای شلیک اومد.....یه لحظه هیچی حس نکردم فقط متوجه شدم جسم بی جون هیونا افتاد توی بغلم
هیونجین:(هیوناااااااا)
- ۱.۶k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط