رمان راز ناشناخته
رمان راز ناشناخته
part:۱۹
بخش اول
ویو هیونا
هیونا:(توووو؟)
لونا:(اینقدر تعجب داره؟)*نیشخند*
هیونا:(تو...تو اینجا چیکار میکنی؟اصن چرا من و آوردی اینجا؟)
لونا:(مثله اینکه هنوز قضیه رو نمیدونی)
هیونا:(قضیه چی؟چرا چرت و پرت میگی؟)
لونا:(چرت و پرت؟مثله اینکه بلد نیستی با بزرگترت درست رفتار کنی)
لونا به طرفم اومد و یه سیلی بهم زد
هیونا:(آخخخ)
لونا:(این تازه اولشه کوچولو)
هیونا:(ولممم کن بزاررر برممم مگه من چیکارت کردممم)*داد*
لونا:(چیکار کردی؟هه بگو مامان هرزه ام چیکار کرده)
هیونا:(حرف دهنت و بفهم حق نداری با مامانم اینجوری حرف بزنی)
لونا:(اصن میفهمی من منظورم هایونه؟)
هیونا:(هایون؟)
لونا:(مثله اینکه باید قضیه رو از اول تا آخر برات تعریف کنم)
لونا:(یه روزی که من یوجین و ۶ ماهه باردار بودم متوجه شدم یه خدمتکار هرزه شوهرم و اغوا کرده و کاری کرده از شوهرم حامله بشه و قرار بود اون بچه سقط بشه ولی بی خبر از اینکه اون هرزه بچه رو بدنیا آورده و به خانواده هوانگ داده،نمیخواستم اون زن دوباره شوهرم و اغوا کنه پس تصمیم گرفتم بکشمش*نیشخند*و اون زن همون شب به دلیل تصادف مرد،هیچکدوممون نمیدونست که اون بچه زنده ست تا وقتی که شوهرم فهمید اون بچه زنده ست و اون بچه ای که درباره اش حرف میزنم تویی)
هر لحظه با گفتن کلمه هایی که لونا میگفت مردمک چشمام گشاد میشد،اصن داشت چی میگفت
هیونا:(چرا این همه مزخرف میگی؟)
لونا:(مشخصه دیگه اون زن هرزه مامان تو هایونه و پدرت هم که مشخصه شوهر منه)
هیونا:(یعنی چی؟)*تعجب
لونا:(مشخصه دیگه حضم این همه اتفاق برات سخته،ولی اصن مهم نیست چون تو هم قراره به مامان هرزه ات بپیوندی،مامانت بس نبود حالا تو هم میخوای پسرم و اغوا کنی؟)
هیونا:(چی داری میگی؟اصن من یوجین و دوست ندارم)
لونا:(ولی یوجین تو رو دوست داره نمیزارم این اتفاق بیفته امروز همه چی رو تموم میکنم)
لونا:(بک؟)
بک:(بله خانوم؟)
لونا:(شروع کن،میخوام برخلاف مامانش با درد بمیره)*نیشخند*
بک:(چشم خانوم)
هیونا:(ولم کن خواهش میکنم*بغض*کمکککک، هیونجینننن)*گریه*
ویو هیونجین
داشتم عقلم و از دست میدادم هر لحظه فکر هایی به ذهنم میرسید که قراره با هیونا چیکار کنن
بنگچان:(منتظر چی نشستی هیون؟باید زنگ بزنیم به پلیسسس)
هیونجین:(پلیس؟میدونی اگه بدونن ما به پلیس زنگ زدیم قراره چه بلایی سر هیونا بیارن؟ما اصن نمیدونیم که اونا چقدر میتونن خطرناک باشن؟)
دل شوره ام تموم نمیشد اگه هیونا بلایی سرش میومد چی؟اگه طوریش میشد چی؟و هزار تا اگه ی دیگه
فلیکس:(فهمیدم جی پی اس)
هیونجین:(جی پی اس؟)
فلش بک به روز بعد از مهمونی
ویو هیونجین
هنوز از عواقب اون جعبه میترسیدم ممکن بود به هیونا آسیب ببینن پس با فلیکس تصمیم گرفتیم داخل گوشی هیونا جی پی اس نصب کنیم تا از امنیتش مطمئن شیم
پایان فلش بک
هیونجین:(راست میگی)
سریع گوشیم و از داخل جیبم بیرون آوردم و نگاهی به جی پی اس گوشی هیونا انداختم داشت محوطه ای تقریبا خارج از شهر و نشون میداد
هیونجین:(زود باش بریم،به پلیس هم زنگ بزن)
فلیکس:(بریم)
ویو هیونا
از درد به خودم میپیچیدم تمام نقاط بدنم درد میکرد دیگه تحمل نداشتم هر لحظه ممکن بود از حال برم
لونا:(هی کوچولو این هنوز اولشه)*نیشخند*
داشت با شلاق داخل دستش بهم نزدیک میشد
هیونا:(خواهش میکنم*گریه*تروخدااا)
بدون توجه به حرفش اولین ضربه رو زد
جوری جیغ کشیدم که مطمئنن به بیرون انباری میرسید
ویو هیونجین
به مقصد رسیدیم و بدون اینکه کسی بفهمه یواش قدم به سمت انباری برداشتیم که صدای ناله ی کسی از داخل انباری اومد صدا...صدای هیونا بود
بدون توجه به موقعیت سریع در انباری رو باز کردم
فلیکس:(وایسااا هیونجینننن)
اون صحنه...صحنه ی جلوی چشمام باعث میشد قلبم درد بگیره عزیزترین فرد زندگیم و به صندلی بسته بودن اون دست های نازک و ظریفش کبود شده بود...اون ور و که نگاه کردم با لونا برخورد کردم
لونا:(به به همین و کم داشتیم که برادر مظلوم اومد)*تکخنده*
لونا:(اوههه یادم رفت تو اصن برادرش نیستی)*خنده*
هیونجین:(چی داری میگی؟اصن تو اینجا چیکار میکنی)
لونا:(اومدم انتقامم و بگیرم)*جدی*
تا این و گفت صدای آژیر پلیس بلند شد
لونا:(شت!پلیسا اومدن)
این پارت و طولانی نوشتم چون گفتم شاید وقت نکنم پارت بعدی رو بنویسم پس حمایت هاتون و ببینم😊
ببخشید اگه بد شده💔
فقط باید شرط های بخش اول و برسونید🫂
شرط:۵ تا بازنشر/۲۵ تا کامنت/۳۵ تا لایک🍒
part:۱۹
بخش اول
ویو هیونا
هیونا:(توووو؟)
لونا:(اینقدر تعجب داره؟)*نیشخند*
هیونا:(تو...تو اینجا چیکار میکنی؟اصن چرا من و آوردی اینجا؟)
لونا:(مثله اینکه هنوز قضیه رو نمیدونی)
هیونا:(قضیه چی؟چرا چرت و پرت میگی؟)
لونا:(چرت و پرت؟مثله اینکه بلد نیستی با بزرگترت درست رفتار کنی)
لونا به طرفم اومد و یه سیلی بهم زد
هیونا:(آخخخ)
لونا:(این تازه اولشه کوچولو)
هیونا:(ولممم کن بزاررر برممم مگه من چیکارت کردممم)*داد*
لونا:(چیکار کردی؟هه بگو مامان هرزه ام چیکار کرده)
هیونا:(حرف دهنت و بفهم حق نداری با مامانم اینجوری حرف بزنی)
لونا:(اصن میفهمی من منظورم هایونه؟)
هیونا:(هایون؟)
لونا:(مثله اینکه باید قضیه رو از اول تا آخر برات تعریف کنم)
لونا:(یه روزی که من یوجین و ۶ ماهه باردار بودم متوجه شدم یه خدمتکار هرزه شوهرم و اغوا کرده و کاری کرده از شوهرم حامله بشه و قرار بود اون بچه سقط بشه ولی بی خبر از اینکه اون هرزه بچه رو بدنیا آورده و به خانواده هوانگ داده،نمیخواستم اون زن دوباره شوهرم و اغوا کنه پس تصمیم گرفتم بکشمش*نیشخند*و اون زن همون شب به دلیل تصادف مرد،هیچکدوممون نمیدونست که اون بچه زنده ست تا وقتی که شوهرم فهمید اون بچه زنده ست و اون بچه ای که درباره اش حرف میزنم تویی)
هر لحظه با گفتن کلمه هایی که لونا میگفت مردمک چشمام گشاد میشد،اصن داشت چی میگفت
هیونا:(چرا این همه مزخرف میگی؟)
لونا:(مشخصه دیگه اون زن هرزه مامان تو هایونه و پدرت هم که مشخصه شوهر منه)
هیونا:(یعنی چی؟)*تعجب
لونا:(مشخصه دیگه حضم این همه اتفاق برات سخته،ولی اصن مهم نیست چون تو هم قراره به مامان هرزه ات بپیوندی،مامانت بس نبود حالا تو هم میخوای پسرم و اغوا کنی؟)
هیونا:(چی داری میگی؟اصن من یوجین و دوست ندارم)
لونا:(ولی یوجین تو رو دوست داره نمیزارم این اتفاق بیفته امروز همه چی رو تموم میکنم)
لونا:(بک؟)
بک:(بله خانوم؟)
لونا:(شروع کن،میخوام برخلاف مامانش با درد بمیره)*نیشخند*
بک:(چشم خانوم)
هیونا:(ولم کن خواهش میکنم*بغض*کمکککک، هیونجینننن)*گریه*
ویو هیونجین
داشتم عقلم و از دست میدادم هر لحظه فکر هایی به ذهنم میرسید که قراره با هیونا چیکار کنن
بنگچان:(منتظر چی نشستی هیون؟باید زنگ بزنیم به پلیسسس)
هیونجین:(پلیس؟میدونی اگه بدونن ما به پلیس زنگ زدیم قراره چه بلایی سر هیونا بیارن؟ما اصن نمیدونیم که اونا چقدر میتونن خطرناک باشن؟)
دل شوره ام تموم نمیشد اگه هیونا بلایی سرش میومد چی؟اگه طوریش میشد چی؟و هزار تا اگه ی دیگه
فلیکس:(فهمیدم جی پی اس)
هیونجین:(جی پی اس؟)
فلش بک به روز بعد از مهمونی
ویو هیونجین
هنوز از عواقب اون جعبه میترسیدم ممکن بود به هیونا آسیب ببینن پس با فلیکس تصمیم گرفتیم داخل گوشی هیونا جی پی اس نصب کنیم تا از امنیتش مطمئن شیم
پایان فلش بک
هیونجین:(راست میگی)
سریع گوشیم و از داخل جیبم بیرون آوردم و نگاهی به جی پی اس گوشی هیونا انداختم داشت محوطه ای تقریبا خارج از شهر و نشون میداد
هیونجین:(زود باش بریم،به پلیس هم زنگ بزن)
فلیکس:(بریم)
ویو هیونا
از درد به خودم میپیچیدم تمام نقاط بدنم درد میکرد دیگه تحمل نداشتم هر لحظه ممکن بود از حال برم
لونا:(هی کوچولو این هنوز اولشه)*نیشخند*
داشت با شلاق داخل دستش بهم نزدیک میشد
هیونا:(خواهش میکنم*گریه*تروخدااا)
بدون توجه به حرفش اولین ضربه رو زد
جوری جیغ کشیدم که مطمئنن به بیرون انباری میرسید
ویو هیونجین
به مقصد رسیدیم و بدون اینکه کسی بفهمه یواش قدم به سمت انباری برداشتیم که صدای ناله ی کسی از داخل انباری اومد صدا...صدای هیونا بود
بدون توجه به موقعیت سریع در انباری رو باز کردم
فلیکس:(وایسااا هیونجینننن)
اون صحنه...صحنه ی جلوی چشمام باعث میشد قلبم درد بگیره عزیزترین فرد زندگیم و به صندلی بسته بودن اون دست های نازک و ظریفش کبود شده بود...اون ور و که نگاه کردم با لونا برخورد کردم
لونا:(به به همین و کم داشتیم که برادر مظلوم اومد)*تکخنده*
لونا:(اوههه یادم رفت تو اصن برادرش نیستی)*خنده*
هیونجین:(چی داری میگی؟اصن تو اینجا چیکار میکنی)
لونا:(اومدم انتقامم و بگیرم)*جدی*
تا این و گفت صدای آژیر پلیس بلند شد
لونا:(شت!پلیسا اومدن)
این پارت و طولانی نوشتم چون گفتم شاید وقت نکنم پارت بعدی رو بنویسم پس حمایت هاتون و ببینم😊
ببخشید اگه بد شده💔
فقط باید شرط های بخش اول و برسونید🫂
شرط:۵ تا بازنشر/۲۵ تا کامنت/۳۵ تا لایک🍒
- ۶.۹k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط