◦•●◉✿ پارت چهاردهم✿◉●•◦
◦•●◉✿ پارت چهاردهم✿◉●•◦
لوید، آنیا و یور رفتن به پارک نزدیکای غروب بود🌆
.......
آنیا اونجا یکی تا از بچه های آقای تامیلر رو دید 😶🌫️
آنیا فقط یکیشونو میشناخت، پسر مغرور و از خود راضی کلاس، دامیان 🍂
.......
آنیا : بابا! بابا! اون یکی از بچه های کلاس آقای تامیلره، دامیان دزموند 🤗
لوید : اوه دزموند! آشنا به نظر میاد 🤔
آها فهمیدم کیه(داخل ذهنش)
یور : اوه چرا نمیری پیششون ☺
آنیا : اون خیلی مغروره 😒
یور : اوه 😅
.....
دامیان : هی اون همونی نیست که تو کلاس مثل خنگا بود 😏
دوتا توچه هاش : بله ارباب دامیان، همونه 🤭
دامیان : مثل بچه ها رفتار میکنه 😐
بهش حسودیم میشه که همچین خانواده ای داره (داخل ذهنش)
.......
آنیا پس از مدتی از پارک رفت.
دامیان کل مدت داشت او را نگاه میکرد 👀
ارباب چرا چشم از اون دختره ی خنگ برنمی داشتید؟
دامیان : یه چیزی بهتون میگم بین خودمون بمونه!
دوتا نوچه هاش : بله حتما.
دامیان : .......
لوید، آنیا و یور رفتن به پارک نزدیکای غروب بود🌆
.......
آنیا اونجا یکی تا از بچه های آقای تامیلر رو دید 😶🌫️
آنیا فقط یکیشونو میشناخت، پسر مغرور و از خود راضی کلاس، دامیان 🍂
.......
آنیا : بابا! بابا! اون یکی از بچه های کلاس آقای تامیلره، دامیان دزموند 🤗
لوید : اوه دزموند! آشنا به نظر میاد 🤔
آها فهمیدم کیه(داخل ذهنش)
یور : اوه چرا نمیری پیششون ☺
آنیا : اون خیلی مغروره 😒
یور : اوه 😅
.....
دامیان : هی اون همونی نیست که تو کلاس مثل خنگا بود 😏
دوتا توچه هاش : بله ارباب دامیان، همونه 🤭
دامیان : مثل بچه ها رفتار میکنه 😐
بهش حسودیم میشه که همچین خانواده ای داره (داخل ذهنش)
.......
آنیا پس از مدتی از پارک رفت.
دامیان کل مدت داشت او را نگاه میکرد 👀
ارباب چرا چشم از اون دختره ی خنگ برنمی داشتید؟
دامیان : یه چیزی بهتون میگم بین خودمون بمونه!
دوتا نوچه هاش : بله حتما.
دامیان : .......
- ۹۴
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط