{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج با تو

ازدواج با تو

پارت ششم 6

ذهن آنیا

از اون ماجرا 6 ماه گذشته باورم نمی شه من خواهر دامیان دزموند هستم، من و بکی بعد اون ماجرا جلوی دامیان میشینیم

دامیان مو های آنیا رو می کشه

آنیا : چته دیوونه

دامیان : حواست به کلاس باشه اهمق مغز فندقی

انیا : به تو چه

هندرسن : همه ساکت

و زنگ خونه خرد

آنیا : سلام بابا و مامانی

لوید : سلام

یور : آنیا می دونم که من مادر خوانده تو هستم و تو یک پرورش گاهی آما تو باید قبول کنی که تو باید به خونه ی دزموند ها بری عزیزم

لوید : یور، راست میگه انیا وسایلت رو جمع کن و برو اون جا و هر هفته بیا اینجا و به ما سر بزن

ذهن آنیا

واییییییییییی تو عجب گیری افتادم

انیا : باشه 😒

دامیان رفت دنبال انیا و آنیا هم سوار ماشین شود

دامیان : سلام آبجی کوچولو

انیا : خفه شو اشغال

اون ها رسیدن با امارت

ملیندا : سلام دختر قشنگممممممممممممممممممممممم

انیا با یه قیافه ترسناک اون رو نگاه میکنه

ملیندا یه جیغ بنفش 💜 می کشی

دامیان : مامان چتههههههههههههههههههههه
دیدگاه ها (۱)

سن آنیا و دامیان

spy×family فصل •2• پارت•2•همه میرن سر کلاس تا زنگ آخر انیا و...

spy×family فصل •3• پارت•1۶•دامیان میاد خونهآسامی: بابایییییی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط