{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آسمان خونین

♡آسمان خونین♡
شهر در سکوت مرگباری فرو رفته بود. چراغ‌ها یکی پس از دیگری خاموش می‌شدند و تنها نوری که باقی مانده بود، سرخ فام و وهم‌انگیز بود. آسمان، گویی به دریایی از خون تبدیل شده بود و قطرات درشتی از آن می‌بارید. هر قطره که به زمین می‌خورد، گویی فریادی خفه در دل زمین برمی‌انگیخت.
صدای رعد و برق، همچون شکافتن آسمان، سکوت را می‌شکست. هر رعدی که می‌غرد، انگار قلبی می‌شکست و هر برقی که می‌درخشید، گویی زخم کهنه‌ای را تازه می‌کرد. مردم در خانه‌هایشان پنهان شده بودند و با ترس به این آشوب آسمانی می‌نگریستند. کودکان گریه می‌کردند و مادرانشان آن‌ها را در آغوش می‌فشردند.
در این میان، پیرمردی تنها در کوچه‌ای تاریک قدم می‌زد. عصایش را محکم در دست گرفته بود و به آسمان خونین خیره شده بود. او سال‌ها از زندگی خود را به تماشای آسمان سپری کرده بود و هرگز چنین منظره‌ای را ندیده بود. گویی آسمان در حال انتقام‌جویی از زمین بود.
دیدگاه ها (۷)

شبیه برگ های پاییزی بود که باد، بیرحم، از شاخه های خاطره ربو...

وقتی پست هارو میبینید یک لایک هم بکنید ♡ممنون اگه لایک ها زی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط