تا ساغری داد از لبشدینم ربودعقلم زدود جانم گرفتمستم نموداو غنچه ی لب را گشودخندید و پرسید: عاشقی؟!اما مرا یارا نبودرنگی به رخسارم نبودجان از تن من رفته بود...گرداند رویش را و گفت:دیدید او عاشق نبود !