[پارت ۴]
[پارت ۴]
.
.
.
ا/ت ژاکت و شالش رو پوشید و از خانه بیرون رفت،
وقتی رسید به کافه کلید دَرِ کافه رو از جیب ژاکت اش در آورد و در رو باز کرد
ساعت ۵ صبح بود، ا/ت زود تر از بقیه و صاحب کافه میامد، تا حقوق اضافی بگیرد، بقیه از ساعت ۹ یا ده به بعد میامدند، تا اون موقع ا/ت میز ها رو تمیز، زمین رو تی میزد و در کافه رو باز میزاشت، ا/ت فعلا در کافه رو بسته.
+ هوففف، اول از زمین شروع میکنم..
ا/ت رفت و تی رو برداشت و شروع به کشیدنش روی زمین کرد
+ گرسنمه... اشکال نداره یچیزی سر و پا کنم بخورم، نه؟ درضمن کسی متوجه نمیشه...
(ا/ت تو اون لحظه اینقدر گشنشه که یادش میره کافه دوربین داره «توجه داشته باشید که صاحب کافه هم گفته موقع کارکنان کسی نباید چیزی از محصولات/خوراکی/مواد غذایی بخورند، و صاحب کافه ادم حساسیه و تا به حال دو نفر رو سر همین قانونش اخراج کرده»)
ا/ت به سمت آشپزخانه کافه رفت، و یک قهوه و کیک برای خودش برداشت، خورد و ظرفا رو هم شست و گذاشت سر جاش، نگاهی به ساعت کرد و دید به همین زودی ساعت ۷ شده بود، سریع رفت و میز ها رو تمیز کرد و دستمال کشید
و دفتر صاحب کافه رو هم تمیز کرد
سپس رفت و در رو باز کرد،
بعد از چند دقیقه سر آشپز رسید
- سلام ا/ت، چطوری؟
+ س- سلام، من خوبم، تو چطوری؟
سر آشپز از رفتار مضطربانه ا/ت تعجب کرد اما درموردش چیزی نگفت
-منم خوبم
سر آشپز رفت و لباس کارش رو پوشید و رفت داخل آشپزخانه
متوجه شد که بشقاب و لیوانی خیس هستند و انگار همین چند دقیقه پیش شسته شدند، سر آشپز این احتمال رو در ذهن خودش داد که حتما مسئول ظرف شستن چند ظرف رو یادش رفته بوده و ا/ت اونها رو شسته..
بعد از دقایقی یک مشتری اومد داخل کافه الان که کسی نبود ا/ت مجبور بود که هم کار صندوق دار رو بکنه، هم سفارش رو بگیره و ببره. اون مرد کت و شلوار پوشیده بود، رفت و سر یک میز نشست، ا/ت به سمت مرد رفت
+ سلام، به کافه ما خوش آمدید، میتوانم کمکتون کنم؟
مرد لحظه ای سکوت کرد، نگاهی به سر تا پای ا/ت انداخت
- ... برام یک قهوه بیار
+ .. حتما
ا/ت به سمت آشپزخانه رفت
سفارش رو به سر آشپز گفت و بعد از اماده شدن قهوه اون رو به میز ان مرد برد
+ بفرمایید.. نوش جان
مرد یک ”ممنون“ ریز زیر لب زمزمه کرد و جرعه ای از قهوه اش خورد،
ا/ت به سمت صندوق برگشت و روی صندلی نشست.
کارکنان یکی پس از دیگری میامدند و مشغول کار میشدند اما اون مرد هنوز روی همون صندلی نشسته بود.. ا/ت متوجه شده بود که اون مرد یکم ا/ت رو زیر نظر میگرفت.
صاحب کافه هم آمده بود و داشت از اینکه اون مرد فقط همانجا نشسته بود اعصبانی میشد
صاحب کافه به سمت ا/ت اومد و اروم بهش گفت
- برو به اون مرد بگو یا سفارش دهد یا از کافه من گم شود بیرون
+ ب-بله
ا/ت با تردید به سمت میز اون مرد رفت
.
.
.
ا/ت ژاکت و شالش رو پوشید و از خانه بیرون رفت،
وقتی رسید به کافه کلید دَرِ کافه رو از جیب ژاکت اش در آورد و در رو باز کرد
ساعت ۵ صبح بود، ا/ت زود تر از بقیه و صاحب کافه میامد، تا حقوق اضافی بگیرد، بقیه از ساعت ۹ یا ده به بعد میامدند، تا اون موقع ا/ت میز ها رو تمیز، زمین رو تی میزد و در کافه رو باز میزاشت، ا/ت فعلا در کافه رو بسته.
+ هوففف، اول از زمین شروع میکنم..
ا/ت رفت و تی رو برداشت و شروع به کشیدنش روی زمین کرد
+ گرسنمه... اشکال نداره یچیزی سر و پا کنم بخورم، نه؟ درضمن کسی متوجه نمیشه...
(ا/ت تو اون لحظه اینقدر گشنشه که یادش میره کافه دوربین داره «توجه داشته باشید که صاحب کافه هم گفته موقع کارکنان کسی نباید چیزی از محصولات/خوراکی/مواد غذایی بخورند، و صاحب کافه ادم حساسیه و تا به حال دو نفر رو سر همین قانونش اخراج کرده»)
ا/ت به سمت آشپزخانه کافه رفت، و یک قهوه و کیک برای خودش برداشت، خورد و ظرفا رو هم شست و گذاشت سر جاش، نگاهی به ساعت کرد و دید به همین زودی ساعت ۷ شده بود، سریع رفت و میز ها رو تمیز کرد و دستمال کشید
و دفتر صاحب کافه رو هم تمیز کرد
سپس رفت و در رو باز کرد،
بعد از چند دقیقه سر آشپز رسید
- سلام ا/ت، چطوری؟
+ س- سلام، من خوبم، تو چطوری؟
سر آشپز از رفتار مضطربانه ا/ت تعجب کرد اما درموردش چیزی نگفت
-منم خوبم
سر آشپز رفت و لباس کارش رو پوشید و رفت داخل آشپزخانه
متوجه شد که بشقاب و لیوانی خیس هستند و انگار همین چند دقیقه پیش شسته شدند، سر آشپز این احتمال رو در ذهن خودش داد که حتما مسئول ظرف شستن چند ظرف رو یادش رفته بوده و ا/ت اونها رو شسته..
بعد از دقایقی یک مشتری اومد داخل کافه الان که کسی نبود ا/ت مجبور بود که هم کار صندوق دار رو بکنه، هم سفارش رو بگیره و ببره. اون مرد کت و شلوار پوشیده بود، رفت و سر یک میز نشست، ا/ت به سمت مرد رفت
+ سلام، به کافه ما خوش آمدید، میتوانم کمکتون کنم؟
مرد لحظه ای سکوت کرد، نگاهی به سر تا پای ا/ت انداخت
- ... برام یک قهوه بیار
+ .. حتما
ا/ت به سمت آشپزخانه رفت
سفارش رو به سر آشپز گفت و بعد از اماده شدن قهوه اون رو به میز ان مرد برد
+ بفرمایید.. نوش جان
مرد یک ”ممنون“ ریز زیر لب زمزمه کرد و جرعه ای از قهوه اش خورد،
ا/ت به سمت صندوق برگشت و روی صندلی نشست.
کارکنان یکی پس از دیگری میامدند و مشغول کار میشدند اما اون مرد هنوز روی همون صندلی نشسته بود.. ا/ت متوجه شده بود که اون مرد یکم ا/ت رو زیر نظر میگرفت.
صاحب کافه هم آمده بود و داشت از اینکه اون مرد فقط همانجا نشسته بود اعصبانی میشد
صاحب کافه به سمت ا/ت اومد و اروم بهش گفت
- برو به اون مرد بگو یا سفارش دهد یا از کافه من گم شود بیرون
+ ب-بله
ا/ت با تردید به سمت میز اون مرد رفت
- ۲.۷k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط