هر بعد از ظهر همین است بویِ ادکلنِ ِ تنهایی ام،کافه را بر
هر بعد از ظهر همین است بویِ ادکلنِ ِ تنهایی ام،کافه را بر می داردمیز...،انفرادی در بی کسی هایم رزرو می شود وشعر در دفترم غلاف...اندکی در تسلسلِ خیابان خودم را به بیراهه می زنمو آنقدر چروکیده رفتار می کنم که کسی هوس نکند حتی نگاهش را در عمقِ من،سرمایه گذارد... بی تفاوت به شکرخنده های حوالی قهوه ی بی کسی ام را تلخ سر می کشم...و سیگار به سیگارکنارِِ خود ارضایی های مقیمِ دفتر شعرتنها در درکِ پنی سیلینی غوطه ور می شوم که روزی دوبارروی احساسم تزریق می کنم... عاشقانه هاآنقدر در من چرکین شده اند که از ترس واگیر،خودم را از آغوش های نیمه کاره این حوالی،قرنطینه کنم...
- ۱.۴k
- ۰۵ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط