اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "23"
"ویو جئون آنجلینا"
چند لحظه فقط بهش نگاه کردم...
جیمین لبخند خیلی آرومی زد:
«صبح بخیر.»
بیحوصله جواب دادم:
«صبح بخیر...»
نگاهمو روی کیسه های توی دستش دادم:
«اینا چیه؟»
کیسهها رو کمی بالا آورد...
«برای شما دوتا.»
ابروهام بالا رفت:
«من و...؟»
«جینا.»
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای جینا از داخل خونه اومد...
«آنجلینا؟ کیه؟»
چند ثانیه بعد خودش تا دم در اومد...
کنجکاویش گل کرده بود..
خودش اومد ببینه..
همین که برادرش رو دید لبخند بزرگی زد:
«داداش...»
جیمین با مهربونی نگاهش کرد..
«سلام عشق داداش..
خوبی تو اجی؟»
بعد دو از کیسهها رو سمتش گرفت...
«بگیر.»
جینا با تعجب گرفتش..
و اروم گفت:
«چیه؟»
جیمین گفت:
«بریم داخل بشینیم بعد بازش کنی؟»
سری تکون دادیم وارد سالن شدیم..
تهیونگ و کوک تقریبا اخم کردن ولی حرفی نزدن و سلام کردن..
لارا هم که سرشو تکون داد..
جینا و لارا نشستن..
جونگکوک و تهیونگ هم بهشون نگاه میکردن..
مامان و بابا از آشپزخونه بیرون اومدن...
جینا اولین کیسه رو باز کرد..
چشمهاش برق زد:
«داداش...»
داخلش پر از میوههایی بود که چند روز اخیر هوس کرده بود...
انبه، توتفرنگی، گیلاس، هلو، شلیل...
و وقتی کیسه دوم باز کرد داخلش چند مدل آبمیوهی طبیعی، شکلات، بیسکویت، تیرامیسو، لواشک، آلوچه و خوراکیهای دیگه بود...
جینا با ذوق خندید:
«همهشونو گرفتی؟»
جیمین سرش رو تکون داد:
«آره.»
تهیونگ با خنده گفت:
«الان فهمیدم چرا هرچی گشتم انبه پیدا نکردم.»
جیمین آروم جواب داد:
«صبح زود خریدم.»
جینا جلو رفت و محکم جیمین رو بغل کرد:
«مرسی داداش...»
جیمین دستش رو روی سر جینا کشید:
«فقط خوب غذا بخور.»
«قول.»
همه مون خندیدیم..
بعد جیمین دست برد سمت دو تا کیسهی دیگه...
این بار مستقیم طرف من اومد..
و به سمتم دراز کرد..
«اینم برای تو.»
متعجب نگاهش کردم:
«برای من؟»
«هوم.»
آروم گرفتمش...
نمیدونستم چرا...
اما واقعاً کنجکاو شده بودم...
خیلی زیاد هم کنجکاو بودم..
کیسه رو روی میز گذاشتم و آروم بازش کردم...
همین که در جعبهی اول باز کردم..
بیاختیار چشمهام گرد شد:
«وای...»
داخلش یه ست کامل آرایشی از برند مورد علاقهم بود..
کنارش چند تا محصول مراقبت پوست...
یه عطر، یه ست براش حرفهای و پایینتر...
یه دفتر طراحی چرمی مشکی با یه بسته مداد طراحی مخصوص...
دستم ناخودآگاه روی جلد دفتر کشیده شد...
انقدر قشنگ بود که چند ثانیه فقط نگاهش کردم...
لارا با ذوق گفت:
«آنجلینا... این فوقالعادهست.»
آروم دفتر رو باز کردم...
برگههاش مخصوص طراحی لباس بودن...
لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست..
خودمم نفهمیدم...
بعد سریع لبخندم محو شد..
سرمو بلند کردم و به جیمین نگاه کردم:
«لازم نبود...»
جیمین فقط خیلی آروم گفت:
«میدونستم دوستش داری.»
چند ثانیه سکوت بینمون موند...
بعد مامان لبخند زد:
«پسرم، چرا خودتو به زحمت انداختی؟»
تروخدا نگاه کن..
پسرشم شد به این زودی..
«زحمتی نبود خاله.»
بابا هم که تا اون لحظه ساکت بود، فقط سری تکون داد...
فضای خونه نسبت به دو روز قبل خیلی آرومتر شده بود...
من هنوز نگاهم روی وسایل بود دفتر طراحی..
همون چیزی بود که چند وقت بود میخواستم بخرم و فرصت نشده بود..
بیاختیار باز انگشتم روی جلدش کشیده شد..
همون موقع صدای جیمین باعث شد سرم رو بالا بیارم:
«آنجلینا.»
«هوم؟»
«اگه خسته نیستی...»
چند لحظه نگام کرد...
«آماده شو.»
این الان دستور داد؟ یا سوال پرسید؟..
اخم خیلی ریزی کردم:
«برای چی؟»
«بریم خرید.»
«... خرید؟»
«لباس و کفش مراسم.»
چند لحظه فقط نگاهش کردم:
«امروز؟»
«آره.»
«الان؟»
«چیز زیادی تا تاریخ عقد نمونده و هنوز نرفتیم بخریم»
سکوت کردم حرفش درست بود...
چند روز بیشتر تا مراسم نمونده بود...
مامان آروم گفت:
«بهتره برین دخترم... بالاخره باید لباس عروس و بقیه وسایلت انتخاب بشه.»
جینا هم با لبخند گفت:
«برو آنجلینا... حداقل یکم حالت عوض میشه.»
نگاهم بین همه چرخید...
آخر سر دوباره روی جیمین ثابت موند اون فقط آروم منتظر جوابم ایستاده بود...
بدون اینکه اصراری بکنه..
«باشه پس میرم عوض کنم»
لبخند زد:
«پس منتظرم»
یهو فاز لجبازی اومد سراغم:
«زیاد منتظر میمونی»
همه خندیدن..
منم بدو بدو از پله ها بالا رفتم و مشغول اماده شدن شدم..
شرط؟
250 لایک
120 بازنشر
اسلاید دوم و سوم وسایل باکس آنجلینا
اسلاید چهارم لباس خونگیش
پارت "23"
"ویو جئون آنجلینا"
چند لحظه فقط بهش نگاه کردم...
جیمین لبخند خیلی آرومی زد:
«صبح بخیر.»
بیحوصله جواب دادم:
«صبح بخیر...»
نگاهمو روی کیسه های توی دستش دادم:
«اینا چیه؟»
کیسهها رو کمی بالا آورد...
«برای شما دوتا.»
ابروهام بالا رفت:
«من و...؟»
«جینا.»
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای جینا از داخل خونه اومد...
«آنجلینا؟ کیه؟»
چند ثانیه بعد خودش تا دم در اومد...
کنجکاویش گل کرده بود..
خودش اومد ببینه..
همین که برادرش رو دید لبخند بزرگی زد:
«داداش...»
جیمین با مهربونی نگاهش کرد..
«سلام عشق داداش..
خوبی تو اجی؟»
بعد دو از کیسهها رو سمتش گرفت...
«بگیر.»
جینا با تعجب گرفتش..
و اروم گفت:
«چیه؟»
جیمین گفت:
«بریم داخل بشینیم بعد بازش کنی؟»
سری تکون دادیم وارد سالن شدیم..
تهیونگ و کوک تقریبا اخم کردن ولی حرفی نزدن و سلام کردن..
لارا هم که سرشو تکون داد..
جینا و لارا نشستن..
جونگکوک و تهیونگ هم بهشون نگاه میکردن..
مامان و بابا از آشپزخونه بیرون اومدن...
جینا اولین کیسه رو باز کرد..
چشمهاش برق زد:
«داداش...»
داخلش پر از میوههایی بود که چند روز اخیر هوس کرده بود...
انبه، توتفرنگی، گیلاس، هلو، شلیل...
و وقتی کیسه دوم باز کرد داخلش چند مدل آبمیوهی طبیعی، شکلات، بیسکویت، تیرامیسو، لواشک، آلوچه و خوراکیهای دیگه بود...
جینا با ذوق خندید:
«همهشونو گرفتی؟»
جیمین سرش رو تکون داد:
«آره.»
تهیونگ با خنده گفت:
«الان فهمیدم چرا هرچی گشتم انبه پیدا نکردم.»
جیمین آروم جواب داد:
«صبح زود خریدم.»
جینا جلو رفت و محکم جیمین رو بغل کرد:
«مرسی داداش...»
جیمین دستش رو روی سر جینا کشید:
«فقط خوب غذا بخور.»
«قول.»
همه مون خندیدیم..
بعد جیمین دست برد سمت دو تا کیسهی دیگه...
این بار مستقیم طرف من اومد..
و به سمتم دراز کرد..
«اینم برای تو.»
متعجب نگاهش کردم:
«برای من؟»
«هوم.»
آروم گرفتمش...
نمیدونستم چرا...
اما واقعاً کنجکاو شده بودم...
خیلی زیاد هم کنجکاو بودم..
کیسه رو روی میز گذاشتم و آروم بازش کردم...
همین که در جعبهی اول باز کردم..
بیاختیار چشمهام گرد شد:
«وای...»
داخلش یه ست کامل آرایشی از برند مورد علاقهم بود..
کنارش چند تا محصول مراقبت پوست...
یه عطر، یه ست براش حرفهای و پایینتر...
یه دفتر طراحی چرمی مشکی با یه بسته مداد طراحی مخصوص...
دستم ناخودآگاه روی جلد دفتر کشیده شد...
انقدر قشنگ بود که چند ثانیه فقط نگاهش کردم...
لارا با ذوق گفت:
«آنجلینا... این فوقالعادهست.»
آروم دفتر رو باز کردم...
برگههاش مخصوص طراحی لباس بودن...
لبخند خیلی کوچیکی روی لبم نشست..
خودمم نفهمیدم...
بعد سریع لبخندم محو شد..
سرمو بلند کردم و به جیمین نگاه کردم:
«لازم نبود...»
جیمین فقط خیلی آروم گفت:
«میدونستم دوستش داری.»
چند ثانیه سکوت بینمون موند...
بعد مامان لبخند زد:
«پسرم، چرا خودتو به زحمت انداختی؟»
تروخدا نگاه کن..
پسرشم شد به این زودی..
«زحمتی نبود خاله.»
بابا هم که تا اون لحظه ساکت بود، فقط سری تکون داد...
فضای خونه نسبت به دو روز قبل خیلی آرومتر شده بود...
من هنوز نگاهم روی وسایل بود دفتر طراحی..
همون چیزی بود که چند وقت بود میخواستم بخرم و فرصت نشده بود..
بیاختیار باز انگشتم روی جلدش کشیده شد..
همون موقع صدای جیمین باعث شد سرم رو بالا بیارم:
«آنجلینا.»
«هوم؟»
«اگه خسته نیستی...»
چند لحظه نگام کرد...
«آماده شو.»
این الان دستور داد؟ یا سوال پرسید؟..
اخم خیلی ریزی کردم:
«برای چی؟»
«بریم خرید.»
«... خرید؟»
«لباس و کفش مراسم.»
چند لحظه فقط نگاهش کردم:
«امروز؟»
«آره.»
«الان؟»
«چیز زیادی تا تاریخ عقد نمونده و هنوز نرفتیم بخریم»
سکوت کردم حرفش درست بود...
چند روز بیشتر تا مراسم نمونده بود...
مامان آروم گفت:
«بهتره برین دخترم... بالاخره باید لباس عروس و بقیه وسایلت انتخاب بشه.»
جینا هم با لبخند گفت:
«برو آنجلینا... حداقل یکم حالت عوض میشه.»
نگاهم بین همه چرخید...
آخر سر دوباره روی جیمین ثابت موند اون فقط آروم منتظر جوابم ایستاده بود...
بدون اینکه اصراری بکنه..
«باشه پس میرم عوض کنم»
لبخند زد:
«پس منتظرم»
یهو فاز لجبازی اومد سراغم:
«زیاد منتظر میمونی»
همه خندیدن..
منم بدو بدو از پله ها بالا رفتم و مشغول اماده شدن شدم..
شرط؟
250 لایک
120 بازنشر
اسلاید دوم و سوم وسایل باکس آنجلینا
اسلاید چهارم لباس خونگیش
- ۱.۲k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط