اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "19"
"ویو جئون آنجلینا"
همهچیز برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت..
تمام نگاهها بین من و جیمین میچرخید.
نفسم بالا نمیاومد..
یعنی چی باید زن جیمین بشم؟
مگه من وسیله بودم که دربارهم تصمیم بگیرن؟
خواستم حرف بزنم که...
جینا یه دستش رو روی دهنش گذاشت.
رنگش توی چند ثانیه کاملاً پرید...
اخماش از درد توی هم رفت.
«ج... جینا؟»
تهیونگ سریع برگشت سمتش.
«خوبی؟»
جینا فقط سرش رو تکون داد..
قبل از اینکه کسی چیزی بفهمه، با عجله از کنار همه رد شد..
دستش رو جلوی دهنش گرفته بود.
«اَه...»
چند قدم بیشتر نتونست بره...
خم شد.
صدای بالا آوردنش توی سکوت خونه پیچید..
«جینا!»
تهیونگ تقریباً دوید سمتش و موهاشو کنار زد:
«آروم... آروم...»
مامان با نگرانی از جاش بلند شد:
«الهی... حالش بد شد.»
مادر جینا هم رنگش پرید.
«دخترم...»
جیمین سریع یه لیوان آب از روی میز برداشت...
من هم بدون فکر خودمو به جینا رسوندم...
دستم رو روی کمرش گذاشتم..
بدنش میلرزید...
تهیونگ با اضطراب پرسید:
«چی شده؟»
جینا چیزی نگفت...
فقط نفسنفس میزد...
جیمین آروم لیوان آب رو جلوش گرفت...
«بخور.»
جینا یه جرعه کوچیک خورد...
اما هنوز رنگش سفید بود..
من به جیمین نگاه کردم..
اون هم فقط یه نگاه کوتاه بهم انداخت...
همون نگاه کافی بود...
فهمیدم اونم مثل من میدونه دلیل حال بد جینا چیه.
تهیونگ با نگرانی دست جینا رو گرفت..
«بریم یه جای آروم.»
سریع گفتم:
«بیاین اتاق من.»
جونگکوک هم بدون معطلی گفت:
«بریم.»
قبل از اینکه بزرگترها چیزی بپرسن، من، تهیونگ، جونگکوک، جیمین و جینا از پذیرایی بیرون رفتیم.
در اتاقم که بسته شد...
برای اولین بار صدای همهمهی پذیرایی دیگه شنیده نمیشد...
جینا روی تخت نشست...
سرش پایین بود..
اصلا فراموشم شد یکم پیش تقریبا زن جیمین نامیده شده بودم..
تهیونگ کنارش زانو زد:
«جینا...»
دستاشو گرفت:
«نگام کن.»
جینا آروم سرشو بالا آورد...
اشک توی چشمهاش جمع شده بود..
تهیونگ با نگرانی گونهشو نوازش کرد.
«چته دورت بگردم من؟»
«...»
«بهم بگو.»
جینا لب پایینشو گاز گرفت؛ حرفی نزد..
جونگکوک کنار در ایستاده بود و با نگرانی نگاهش میکرد:
«اگه لازم باشه دکتر خبر کنیم...»
جیمین هم آروم گفت:
«جینا...»
جینا یه نفس عمیق کشید؛ نگاهش اول روی من نشست...
بعد روی برادرش..
انگار از من اجازه میخواست.
خیلی آروم سرم رو تکون دادم...
یعنی...
بگو.
جینا چشمهاشو بست...
دست تهیونگ رو محکمتر گرفت..
بعد با صدایی که از شدت استرس میلرزید، آروم گفت:
«تهیونگ...»
«جانم؟»
اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد.
«یه چیزی هست که... باید بدونی.»
تهیونگ با نگرانی بیشتر نزدیکش شد..
«هرچی هست، بگو.»
جینا لبهاش لرزید؛ چند ثانیه طول کشید تا بالاخره بتونه جملهش رو کامل کنه..
«من...»
نفس عمیقی کشید.
«...حاملم.»
اتاق توی سکوت مطلق فرو رفت؛ چشمهای تهیونگ از شوک گرد شد...
جونگکوک با ناباوری گفت:
«...چی؟!»
نگاهش بین من و جیمین چرخید...
بعد انگار تازه چیزی رو فهمیده باشه، آروم پرسید:
«شما... از قبل میدونستین؟»
من سرمو پایین انداختم..
جیمین هم بدون اینکه چیزی بگه، فقط خیلی آروم سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد..
تهیونگ هنوز مات و مبهوت به جینا خیره شده بود، چند ثانیه بعد، دستهای جینا رو بین دستهاش گرفت.
چشمهاش کمکم پر از اشک شد...
با صدایی که از شدت احساس میلرزید، فقط یک جمله گفت:
«...یعنی... من بابا میشم؟»
جینا لبش لرزید، اشک روی گونههاش سر خورد.
آروم سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد...
«آره...»
همین یه کلمه...
برای شکستن تمام بغض تهیونگ کافی بود...
یه قطره اشک از گوشهی چشمش پایین اومد...
لبخند زد...
اونقدر قشنگ که انگار تمام دنیا رو بهش داده بودن.
با دستهای لرزون صورت جینا رو بین دو دستش گرفت...
ماهم خنده مون گرفت از ذوقش..
«واقعیه...؟»
جینا با خندهای که بین گریه گم شده بود گفت:
«آره احمق...»
تهیونگ خندید؛ همزمان اشک هم میریخت:
«من...»
حرف توی گلوش گیر کرده بود، فقط پیشونی جینا رو بوسید...
بعد یکی از دستهاش رو آروم روی گونهی جینا کشید..
«ممنون...»
جینا با تعجب نگاهش کرد:
«برای چی؟»
تهیونگ پیشونیش رو به پیشونی جینا تکیه داد...
چشمهاشو بست:
«برای اینکه... قشنگترین هدیهی دنیا رو بهم دادی.»
اشکهای جینا دوباره سرازیر شد؛ بیاختیار خودش رو توی آغوش تهیونگ انداخت...
ادامه پارت در کامنت 😶💆🏻♀️
شرط =
220 لایک
100 بازنشر
پارت "19"
"ویو جئون آنجلینا"
همهچیز برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت..
تمام نگاهها بین من و جیمین میچرخید.
نفسم بالا نمیاومد..
یعنی چی باید زن جیمین بشم؟
مگه من وسیله بودم که دربارهم تصمیم بگیرن؟
خواستم حرف بزنم که...
جینا یه دستش رو روی دهنش گذاشت.
رنگش توی چند ثانیه کاملاً پرید...
اخماش از درد توی هم رفت.
«ج... جینا؟»
تهیونگ سریع برگشت سمتش.
«خوبی؟»
جینا فقط سرش رو تکون داد..
قبل از اینکه کسی چیزی بفهمه، با عجله از کنار همه رد شد..
دستش رو جلوی دهنش گرفته بود.
«اَه...»
چند قدم بیشتر نتونست بره...
خم شد.
صدای بالا آوردنش توی سکوت خونه پیچید..
«جینا!»
تهیونگ تقریباً دوید سمتش و موهاشو کنار زد:
«آروم... آروم...»
مامان با نگرانی از جاش بلند شد:
«الهی... حالش بد شد.»
مادر جینا هم رنگش پرید.
«دخترم...»
جیمین سریع یه لیوان آب از روی میز برداشت...
من هم بدون فکر خودمو به جینا رسوندم...
دستم رو روی کمرش گذاشتم..
بدنش میلرزید...
تهیونگ با اضطراب پرسید:
«چی شده؟»
جینا چیزی نگفت...
فقط نفسنفس میزد...
جیمین آروم لیوان آب رو جلوش گرفت...
«بخور.»
جینا یه جرعه کوچیک خورد...
اما هنوز رنگش سفید بود..
من به جیمین نگاه کردم..
اون هم فقط یه نگاه کوتاه بهم انداخت...
همون نگاه کافی بود...
فهمیدم اونم مثل من میدونه دلیل حال بد جینا چیه.
تهیونگ با نگرانی دست جینا رو گرفت..
«بریم یه جای آروم.»
سریع گفتم:
«بیاین اتاق من.»
جونگکوک هم بدون معطلی گفت:
«بریم.»
قبل از اینکه بزرگترها چیزی بپرسن، من، تهیونگ، جونگکوک، جیمین و جینا از پذیرایی بیرون رفتیم.
در اتاقم که بسته شد...
برای اولین بار صدای همهمهی پذیرایی دیگه شنیده نمیشد...
جینا روی تخت نشست...
سرش پایین بود..
اصلا فراموشم شد یکم پیش تقریبا زن جیمین نامیده شده بودم..
تهیونگ کنارش زانو زد:
«جینا...»
دستاشو گرفت:
«نگام کن.»
جینا آروم سرشو بالا آورد...
اشک توی چشمهاش جمع شده بود..
تهیونگ با نگرانی گونهشو نوازش کرد.
«چته دورت بگردم من؟»
«...»
«بهم بگو.»
جینا لب پایینشو گاز گرفت؛ حرفی نزد..
جونگکوک کنار در ایستاده بود و با نگرانی نگاهش میکرد:
«اگه لازم باشه دکتر خبر کنیم...»
جیمین هم آروم گفت:
«جینا...»
جینا یه نفس عمیق کشید؛ نگاهش اول روی من نشست...
بعد روی برادرش..
انگار از من اجازه میخواست.
خیلی آروم سرم رو تکون دادم...
یعنی...
بگو.
جینا چشمهاشو بست...
دست تهیونگ رو محکمتر گرفت..
بعد با صدایی که از شدت استرس میلرزید، آروم گفت:
«تهیونگ...»
«جانم؟»
اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد.
«یه چیزی هست که... باید بدونی.»
تهیونگ با نگرانی بیشتر نزدیکش شد..
«هرچی هست، بگو.»
جینا لبهاش لرزید؛ چند ثانیه طول کشید تا بالاخره بتونه جملهش رو کامل کنه..
«من...»
نفس عمیقی کشید.
«...حاملم.»
اتاق توی سکوت مطلق فرو رفت؛ چشمهای تهیونگ از شوک گرد شد...
جونگکوک با ناباوری گفت:
«...چی؟!»
نگاهش بین من و جیمین چرخید...
بعد انگار تازه چیزی رو فهمیده باشه، آروم پرسید:
«شما... از قبل میدونستین؟»
من سرمو پایین انداختم..
جیمین هم بدون اینکه چیزی بگه، فقط خیلی آروم سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد..
تهیونگ هنوز مات و مبهوت به جینا خیره شده بود، چند ثانیه بعد، دستهای جینا رو بین دستهاش گرفت.
چشمهاش کمکم پر از اشک شد...
با صدایی که از شدت احساس میلرزید، فقط یک جمله گفت:
«...یعنی... من بابا میشم؟»
جینا لبش لرزید، اشک روی گونههاش سر خورد.
آروم سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد...
«آره...»
همین یه کلمه...
برای شکستن تمام بغض تهیونگ کافی بود...
یه قطره اشک از گوشهی چشمش پایین اومد...
لبخند زد...
اونقدر قشنگ که انگار تمام دنیا رو بهش داده بودن.
با دستهای لرزون صورت جینا رو بین دو دستش گرفت...
ماهم خنده مون گرفت از ذوقش..
«واقعیه...؟»
جینا با خندهای که بین گریه گم شده بود گفت:
«آره احمق...»
تهیونگ خندید؛ همزمان اشک هم میریخت:
«من...»
حرف توی گلوش گیر کرده بود، فقط پیشونی جینا رو بوسید...
بعد یکی از دستهاش رو آروم روی گونهی جینا کشید..
«ممنون...»
جینا با تعجب نگاهش کرد:
«برای چی؟»
تهیونگ پیشونیش رو به پیشونی جینا تکیه داد...
چشمهاشو بست:
«برای اینکه... قشنگترین هدیهی دنیا رو بهم دادی.»
اشکهای جینا دوباره سرازیر شد؛ بیاختیار خودش رو توی آغوش تهیونگ انداخت...
ادامه پارت در کامنت 😶💆🏻♀️
شرط =
220 لایک
100 بازنشر
- ۴.۴k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط