سلام بزن روی ادامه
سلام بزن روی ادامه >>>
تا رمان رو ببینی
بزار از اول بگم
یک روز یک جای زیاری مامان و بابام همدیگه رو میبینن و عاشق همدیگه میشن و بعد کلی تلاش باهم ازدواج میکنند اون موقع ای که ازدواج میکنند مامان فقط ۱۵ سالشه و از ۱۶ سالگی من و از ۱۷ سالگی میلانا رو به دنیا میاره
بعد مدتی مامان و بابام به مشکل بر میخورند و مامانم همش قهر میکنه و از خونه میره و میره خونه ی پدربزرگ و مادربزرگ مادریم ما هم اونجا فقط یک دو سالمون بود
ما بزرگ تر میشم و بعد از مدتی سختی مامان و بابام از هم طلاق میگرند یعنی من فقط ۵ سالم و میلانا ۴ سالش بود
(از اینجا به بعد سختی زندگی من شروع میشه )
بعد طلاق بابام نمیزاره ما کنار مامانمون باشیم و اون موقع
میلانا همیشه با من مامان بازی میکرد و من و میلانا فقط پنج شنبه و جمعه ها مامانمون رو میدیم
هر کس میرسید میگفت عیبی نداره که هم میری اون جا یک دوری میزنی و هم این جا میای یک دوری میزنی ولی نمیدونستند که این همه اتفاق برای یک دختر بچه ۵ ،۶ ساله چطور بود
گاهی اوقات از خودم حالم بهم میخورد و میگفتم که کاشکی مثل اصلا وجود نداشتم از یک طرف ازیت کردن میلانا و گریه کردن بخاطر اینکه مامانمون کنارمون نیست هر طور شد داشتم تحمل میکردم داشتم از پس خودم بر میومدم
ادامه داخل پست و پارت بعدی 😇
لایک و فالو یادت نره یادت نره ❤
اگه تا اینجا خوشت امد لایک کن هااا
تا رمان رو ببینی
بزار از اول بگم
یک روز یک جای زیاری مامان و بابام همدیگه رو میبینن و عاشق همدیگه میشن و بعد کلی تلاش باهم ازدواج میکنند اون موقع ای که ازدواج میکنند مامان فقط ۱۵ سالشه و از ۱۶ سالگی من و از ۱۷ سالگی میلانا رو به دنیا میاره
بعد مدتی مامان و بابام به مشکل بر میخورند و مامانم همش قهر میکنه و از خونه میره و میره خونه ی پدربزرگ و مادربزرگ مادریم ما هم اونجا فقط یک دو سالمون بود
ما بزرگ تر میشم و بعد از مدتی سختی مامان و بابام از هم طلاق میگرند یعنی من فقط ۵ سالم و میلانا ۴ سالش بود
(از اینجا به بعد سختی زندگی من شروع میشه )
بعد طلاق بابام نمیزاره ما کنار مامانمون باشیم و اون موقع
میلانا همیشه با من مامان بازی میکرد و من و میلانا فقط پنج شنبه و جمعه ها مامانمون رو میدیم
هر کس میرسید میگفت عیبی نداره که هم میری اون جا یک دوری میزنی و هم این جا میای یک دوری میزنی ولی نمیدونستند که این همه اتفاق برای یک دختر بچه ۵ ،۶ ساله چطور بود
گاهی اوقات از خودم حالم بهم میخورد و میگفتم که کاشکی مثل اصلا وجود نداشتم از یک طرف ازیت کردن میلانا و گریه کردن بخاطر اینکه مامانمون کنارمون نیست هر طور شد داشتم تحمل میکردم داشتم از پس خودم بر میومدم
ادامه داخل پست و پارت بعدی 😇
لایک و فالو یادت نره یادت نره ❤
اگه تا اینجا خوشت امد لایک کن هااا
- ۱۱۹
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط