#Gentlemans_husband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_410
دکتر که داشت شقیقهاش رو فشار میداد گفت..
_حمله قلبی.. متاسفم اینو میگم ولی فقط یک قدم با مر.گ فاصله داشتن.. ولی لیلی قوی تر از این حرفا بودو تونست خودش رو نجات بده.. الان بیهوشه ولی احتمال زیاد به هوش بیاد.. دعا کنین.
مادر خودم و مادر وونا، هردو باهم خوبه ای زیر لب گفتن..
نیمچه لبخندی زدم و نفسی راحت کشیدم.
...
چهار روز گذشت.. درسته به هوش نیومدن لیلی در.د بزرگی بود، ولی طبق گفته دکتر روز به روز حالش بهترو بهتر میشه!
به گفته دکترش و پرستارا، معجزه ای از طرف خدا شده.
مثل همیشه داشتم توی حیاط بیمارستان قدم میزدم؛
خیلی قشنگ تر از روز اولی که اومده بودیم شده بود.
نفسم رو اسوده بیرون فرستادم.
از خدا ممنون بودم که لیلی رو ازم نگرفت..
صدای گریه ارومی توجهم رو جلب کرد.. سریع سرم رو سمت صدا چرخوندم و با یه دختربچه کوچولو مواجه شدم..
مثل اینکه از روی نیمکت فضای سبز بیمارستان افتاده بود!
به محض دیدنش.. یاد دختر از دست رفتم توی ذهنم زنده شد؛
به معنای واقعی قلبم فشرده شد!
با قدمای سریع سمت دختر کوچولوی افتاده روی زمین و درحال گریه رفتم..
خیلی اروم و با احتیاط بلندش کردم و دوباره روی نیمکت گذاشتمش، چهرهی بانمکش به خاطر گریه سرخ شده بود..
نگران دستی روی موهای قشنگو نرمش کشیدم؛
_چیزی نیست عزیزم.. کجات در.د میکنه؟
اشاره ای به زانوش کرد.
نگاهم رو دوختم به زانوی کوچولوش؛
یه زخـ م خیلی سطحی و به شدت کوچیک روی پاش دیدم.
یعنی واقعا بخاطر این زخـ م گریه میکرد؟
سعی کردم درکش کنم، برای همین اروم کنار زخـ مش رو فوت کردم؛
بعد سرم رو بلند کردم و با دستم اشکای روی صورت کوچولو و قشنگش رو پاک کردم
+اخ ببینش! اشکالی نداره عزیزم، منم کوچیک بودم خیلی زیاد میوفتادم.. یبار با سر افتادم تو اتیش، باورت نمیشه کل موهام اتیش گرفته بودو من همش جیغ جیغ میکردم..
توی صدم ثانیه چهره غمگینش شاد شدو بلند خندید.. چال کوچیکی روی چونش نمایان شد و کیلو کیلو قند توی دل من آب شد!
دنیای بچه کوچولو ها همینقدر ساده و قشنگ بود.. زندگی باهاشون، صحبت باهاشون، همه و همه طعم شیرینی دارن؛
احساس کردم توی همین چند لحظه، احساس یه پدر بهم دست دادو تونستم طعمش رو بچشم.. راستشو بخام بگم خیلی شیرین بود!
بعد اینکه خندش تموم شد، توی سکوت و حالت بامزه ای بهم زل زد.
طاقت نیاوردم و رو بهش گفتم:
+میتونم دستت رو بو.س کنم خانوم کوچولو؟
خیلی زود اخم نازی کردو گفت
_من کوچولو نیستم!
جلوی خندم رو گرفتم.
+ببخشید حق با توعه، حالا میتونم یا نه؟
خوشحال از اینکه برنده بحث شده لبخندی زد
_مامانم گفت وقتی تنهام نزارم غریبه ها منو بو.س کنن!
با اینکه تو ذوقم خورده بود، ولی بازهم از سطح هوشش خوشم اومد.
+مامانت حرف خوبی زد.
سری تکون دادو باز بهم نگاه کرد..
+حالا با کی اومدی اینجا؟ اسمت چیه؟
_با بابام، رفت برام ابنبات بخره! لیونا اسم منه.
اسلاید دوم برای تصورتون از دختر کوچولو(لیونا)
350 لایک
140 بازنشر
#season_Third
#part_410
دکتر که داشت شقیقهاش رو فشار میداد گفت..
_حمله قلبی.. متاسفم اینو میگم ولی فقط یک قدم با مر.گ فاصله داشتن.. ولی لیلی قوی تر از این حرفا بودو تونست خودش رو نجات بده.. الان بیهوشه ولی احتمال زیاد به هوش بیاد.. دعا کنین.
مادر خودم و مادر وونا، هردو باهم خوبه ای زیر لب گفتن..
نیمچه لبخندی زدم و نفسی راحت کشیدم.
...
چهار روز گذشت.. درسته به هوش نیومدن لیلی در.د بزرگی بود، ولی طبق گفته دکتر روز به روز حالش بهترو بهتر میشه!
به گفته دکترش و پرستارا، معجزه ای از طرف خدا شده.
مثل همیشه داشتم توی حیاط بیمارستان قدم میزدم؛
خیلی قشنگ تر از روز اولی که اومده بودیم شده بود.
نفسم رو اسوده بیرون فرستادم.
از خدا ممنون بودم که لیلی رو ازم نگرفت..
صدای گریه ارومی توجهم رو جلب کرد.. سریع سرم رو سمت صدا چرخوندم و با یه دختربچه کوچولو مواجه شدم..
مثل اینکه از روی نیمکت فضای سبز بیمارستان افتاده بود!
به محض دیدنش.. یاد دختر از دست رفتم توی ذهنم زنده شد؛
به معنای واقعی قلبم فشرده شد!
با قدمای سریع سمت دختر کوچولوی افتاده روی زمین و درحال گریه رفتم..
خیلی اروم و با احتیاط بلندش کردم و دوباره روی نیمکت گذاشتمش، چهرهی بانمکش به خاطر گریه سرخ شده بود..
نگران دستی روی موهای قشنگو نرمش کشیدم؛
_چیزی نیست عزیزم.. کجات در.د میکنه؟
اشاره ای به زانوش کرد.
نگاهم رو دوختم به زانوی کوچولوش؛
یه زخـ م خیلی سطحی و به شدت کوچیک روی پاش دیدم.
یعنی واقعا بخاطر این زخـ م گریه میکرد؟
سعی کردم درکش کنم، برای همین اروم کنار زخـ مش رو فوت کردم؛
بعد سرم رو بلند کردم و با دستم اشکای روی صورت کوچولو و قشنگش رو پاک کردم
+اخ ببینش! اشکالی نداره عزیزم، منم کوچیک بودم خیلی زیاد میوفتادم.. یبار با سر افتادم تو اتیش، باورت نمیشه کل موهام اتیش گرفته بودو من همش جیغ جیغ میکردم..
توی صدم ثانیه چهره غمگینش شاد شدو بلند خندید.. چال کوچیکی روی چونش نمایان شد و کیلو کیلو قند توی دل من آب شد!
دنیای بچه کوچولو ها همینقدر ساده و قشنگ بود.. زندگی باهاشون، صحبت باهاشون، همه و همه طعم شیرینی دارن؛
احساس کردم توی همین چند لحظه، احساس یه پدر بهم دست دادو تونستم طعمش رو بچشم.. راستشو بخام بگم خیلی شیرین بود!
بعد اینکه خندش تموم شد، توی سکوت و حالت بامزه ای بهم زل زد.
طاقت نیاوردم و رو بهش گفتم:
+میتونم دستت رو بو.س کنم خانوم کوچولو؟
خیلی زود اخم نازی کردو گفت
_من کوچولو نیستم!
جلوی خندم رو گرفتم.
+ببخشید حق با توعه، حالا میتونم یا نه؟
خوشحال از اینکه برنده بحث شده لبخندی زد
_مامانم گفت وقتی تنهام نزارم غریبه ها منو بو.س کنن!
با اینکه تو ذوقم خورده بود، ولی بازهم از سطح هوشش خوشم اومد.
+مامانت حرف خوبی زد.
سری تکون دادو باز بهم نگاه کرد..
+حالا با کی اومدی اینجا؟ اسمت چیه؟
_با بابام، رفت برام ابنبات بخره! لیونا اسم منه.
اسلاید دوم برای تصورتون از دختر کوچولو(لیونا)
350 لایک
140 بازنشر
- ۲۳.۵k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط