#Gentlemans_husband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_412
اقای کیم با استرس گفت
_به هوش اومده، دکتر رفته چکش کنه.. باید بیاد ببینیم چی میشه؟
اب دهنمو قورت دادم و به در اتاق زل زدم.
ده دقیقه گذشت، یکی از طولانی ترین ده دقیقه های عمرم بود!
با باز شدنش،همراه کل لشکری که مثل من منتظر خروج دکتر بودن، همه سمتش رفتیم!
لحظهای مات بهمون زل زدو بعد سری از تاسف تکون داد.
_به این لیلی قوی حسودیم میشه که اینقدر خانواده خوبی داره! نگران نباشین،حالش خیلی خوبه!
ما فکر میکردیم که اگه حتی لیلی به هوشم بیاد.. ممکنه مشکلات زیادی داشته باشن، ولی خداروشکر مشکلی نداره جز یه بی حسی توی ناحیه مچ دست راست که با چند نمونه ورزش درست میشه.
بی طاقت گفتم
+یعنی واقعا با ورزش خوب میشه دکتر؟
_بله خوب میشه، الانم چون باید بهشون ارام بخش تزریق کنیم فقط یک نفر اونم کوتاه میتونن باهاشون ملاقات کنن.
نگاه همه سمت منو اقای کیم سُر خورد.
چشمم رو دوختم به اقای کیم، چیزی نگفتم ولی چشمام داشت التماس میکرد که خودم برم و ببینمش.
چشمای اون هم بی قرار بود ولی با لبخند اشاره ای به اتاق کرد.
_پس چرا معطلی؟ برو تو دیگه.
قدردان سری تکون دادم و بعد کنار رفتن دکتر، سمت در اتاق به راه افتادم.
«لیلی»
کـ ل بد.نم در.د میکردو دکتر گفته بود عادیه و برای اروم شدنم باید نیم ساعت دیگه ارام بخش بهم تزریق کنه.
هنوزم کبو.دی های ریز در.شت زیادی روی دستو صورتم بود.
لحظه ای که بعد اون خواب طولانی و عجیب تونستم چشمام رو باز کنم، فقط از خدا تشکر میکردم که اجازه داد برگردم پیش خانوادم.
با صدای دست گیره اتاق، چشمام رو باز کردم.. نیاز نبود سرم رو برگردونم سمتش، خوب بوی عطرش رو میشنواختم؛
من این مرد رو از حفظ بودم.
صدای درو که میبست شنیدم، با قدمای اروم و لرزون سمت تخت اومد.
نمیدونم چه انرژیی بود که اجازه نمیداد بهش نگاه کنم، نمیتونسم.
وقتی رسید کنار تخت، نفسش رو خیلی واضح بیرون فرستاد.. و بعد، اجازه داد، افتخار داد! افتخار داد که موسیقی قشنگ صداشو بشنوم.
_نگاه نکردنت رو میزارم رو این حساب که، هنوز متوجه حضورم نشدی.. دلیل مسخره ایه، ولی الان نمیخوام روی این چیزا فکر کنم.. فقط تو!
چونم لرزید، و چشمام.. یهو پر شد از اشک.
350 لایک
140 بازنشر
#season_Third
#part_412
اقای کیم با استرس گفت
_به هوش اومده، دکتر رفته چکش کنه.. باید بیاد ببینیم چی میشه؟
اب دهنمو قورت دادم و به در اتاق زل زدم.
ده دقیقه گذشت، یکی از طولانی ترین ده دقیقه های عمرم بود!
با باز شدنش،همراه کل لشکری که مثل من منتظر خروج دکتر بودن، همه سمتش رفتیم!
لحظهای مات بهمون زل زدو بعد سری از تاسف تکون داد.
_به این لیلی قوی حسودیم میشه که اینقدر خانواده خوبی داره! نگران نباشین،حالش خیلی خوبه!
ما فکر میکردیم که اگه حتی لیلی به هوشم بیاد.. ممکنه مشکلات زیادی داشته باشن، ولی خداروشکر مشکلی نداره جز یه بی حسی توی ناحیه مچ دست راست که با چند نمونه ورزش درست میشه.
بی طاقت گفتم
+یعنی واقعا با ورزش خوب میشه دکتر؟
_بله خوب میشه، الانم چون باید بهشون ارام بخش تزریق کنیم فقط یک نفر اونم کوتاه میتونن باهاشون ملاقات کنن.
نگاه همه سمت منو اقای کیم سُر خورد.
چشمم رو دوختم به اقای کیم، چیزی نگفتم ولی چشمام داشت التماس میکرد که خودم برم و ببینمش.
چشمای اون هم بی قرار بود ولی با لبخند اشاره ای به اتاق کرد.
_پس چرا معطلی؟ برو تو دیگه.
قدردان سری تکون دادم و بعد کنار رفتن دکتر، سمت در اتاق به راه افتادم.
«لیلی»
کـ ل بد.نم در.د میکردو دکتر گفته بود عادیه و برای اروم شدنم باید نیم ساعت دیگه ارام بخش بهم تزریق کنه.
هنوزم کبو.دی های ریز در.شت زیادی روی دستو صورتم بود.
لحظه ای که بعد اون خواب طولانی و عجیب تونستم چشمام رو باز کنم، فقط از خدا تشکر میکردم که اجازه داد برگردم پیش خانوادم.
با صدای دست گیره اتاق، چشمام رو باز کردم.. نیاز نبود سرم رو برگردونم سمتش، خوب بوی عطرش رو میشنواختم؛
من این مرد رو از حفظ بودم.
صدای درو که میبست شنیدم، با قدمای اروم و لرزون سمت تخت اومد.
نمیدونم چه انرژیی بود که اجازه نمیداد بهش نگاه کنم، نمیتونسم.
وقتی رسید کنار تخت، نفسش رو خیلی واضح بیرون فرستاد.. و بعد، اجازه داد، افتخار داد! افتخار داد که موسیقی قشنگ صداشو بشنوم.
_نگاه نکردنت رو میزارم رو این حساب که، هنوز متوجه حضورم نشدی.. دلیل مسخره ایه، ولی الان نمیخوام روی این چیزا فکر کنم.. فقط تو!
چونم لرزید، و چشمام.. یهو پر شد از اشک.
350 لایک
140 بازنشر
- ۱۹.۹k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط