{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 35🍋‍🟩

part 35🍋‍🟩






&بابا

-بله دخترم

&برام لالایی میخونی؟

-لالایی؟؟

&اوم هیچ وقت تو بچگیام نمی خوندید واسه همین همیشه دوست داشتم برام بخونین البته اگه بلد نیستین اشکالی نداره

-بلدم

&چی؟...از کجا



نامجون همونطور که با موهای هانیل بازی میکنه ادامه میده:


-خوب...وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی هنوز قلبت کامل تشکیل نشده بود دکترا گفته بودن وضعیتت خطرناکه و تو مراقب های ویژه بودی منم میدیدم داری درد میکشی اما کاری از دستم بر نمیومد واسه همین وقتی پرستار میرفت یواشکی می اومدم تو اتاق و از زیر دستگاه ها برت می داشتم و تو بغلم تابت می‌دادم و لالایی میخوندم تا شاید بتونی بخوابی و آروم بشی.
پرستار همیشه میفهمید و دعوام میکرد چون نباید کسی بهت نزدیک میشد ولی خوب چیکار میکردم دلم طاقت نمی آورد

&واقعا میگید؟

-معلومه که اره


نامجون تر تعریف کردن همچین چیزی احساساتی شد و چشماش خیس شدن


&بابا

-جونم

&مشخصه شما ار همون اولش پدر خیلی خوبی بودین

-میدونی هانیل من خیلی ترو دوست داشتم وقتی بدنیا اومدی انگار که بخشی از وجودم کنده شد و چسبید به تو من دیوونه وار وابستت بودم و می پرستیدمت

&فقط قبلا؟....الان نه؟

-این چه حرفیه مگه میشه....هانیل بعد از اون اتفاق منم نابود شدم خیلی ولی دوست داشتم حتی شاید بیشتر از قبل اما بلد نبودم چطوری نشونت بدم بلد نبودم چطوری دوست داشته باشم ولی...ولی قول میدم یاد می‌گیرم

&باشه بابا بهت اعتماد میکنم



هانیل بیشتر زیر پتو خزید و خودشو تو بغل نامجون جا کرد


-برات لالایی بخونم؟

& اگه میشه... اره

-باشه پس



نامجون دستشو دور کمر هانیل حلقه میکنه و سرشو میاره نزدیک گوشش و براش لالایی آرومی رو نجوا میکنه و تو بغلش تکونش میده




ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۴)

part 34🍋‍🟩& بابا -بله&کمرم درد گرفت اینجا -باشه دخترم بلند ش...

ببخشید خوشگلام میدونم منتظر پارت هستین و درکتون میکنم اما وا...

P29🍋‍🟩هانیل وسایلش رو جمع کرد و از اتاق خودش برد به اتاق نام...

part 33🍋‍🟩&بابا-جانم& خیلی دوست دارم-چی؟& خیلی دوست دارم...خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط