{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«اسکندر گُجَستَک(ملعون) و حکایت «ملوک الطوائف»

«اسکندر گُجَستَک(ملعون) و حکایت «ملوک الطوائف»

و چون اسکندر گُجستک از تصرف ایران باستان و سایر کشورگشایی های خود فارغ آمد به مُرشد خود ارسطاطالیس(ارسطو) گفت: «من چون همۀ پادشاهان را کشته و کشورهایشان را گرفته و اموالشان را تصرف کرده ام، درواقع همه مردم زمین را برضد خود برانگیخته ام و همگان خونخواه من و من از هجوم آنان به سرزمین های خود بیمناکم؛ پس چنین اندیشیده ام که همۀ خردمندان و شریفان و اهل سالاری و فرزندان پادشاهان در بین آنان را بکشم.»
استادش بدو گفت: «ای رأی مردم پارسا نیست، اگر تو خردمندان و سروران آنان را بکشی باز عامۀ مردم با کینۀ بیشتری بر تو مجال حمله خواهند داشت، اما اگر شاهزادگان و خردمندان آنان را هریک بخشی و شهری به پادشاهی دهی، آنان را بخودشان مشغول می کنی و هریک از ایشان خرصی برای گرفتن آنچه در دست دیگری است داشته و آنان را بخودشان مشغول خواهی داشت و از حمله و نابودکردن سرزمین های تو بازمانند»
اسکندر چنین کرد و آنان همانی شدند که بدیشان «ملوک الطوائف» گفتند.




به نقل از:
-ابوحنیفه احمدبن داود دینوری، اخبارالطوال، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، تهران: نشر نی، 1386، ص.64
دیدگاه ها (۱)

شد زغمت خانۀ سودا دلم؛ در طلبت رفت به هر جا دلم؛ خاک رهش گ...

رفیقِ من سنگِ صبورغم هام، بدیدنم بیا که خیلی تنهام،هیچ کی نم...

«مواجهۀ درس آموز امام علی(ع) با شاهزادۀ زن ساسانی»:پس از پای...

«سرنوشت پیر زنان در بهشت»: عبد بن حُمَید از مُصعَب بن مِقدام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط