سوزی با صدایی لرزان قدمی جلو رفت:
سوزی با صدایی لرزان قدمی جلو رفت:
– تهیونگ...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، سرد و بیاحساس گفت:
– آقای تهیونگ...
بگو، تا زبونت عادت کنه.
سوزی ایستاد. لبهایش کمی لرزید، اما چیزی نگفت. فقط سینهاش از بغض بالا و پایین میرفت. تهیونگ بیتفاوت از کنارش رد شد و وارد اتاقش شد. در را محکم بست.
سوزی همانجا ایستاده بود... تنها و ساکت.
🔪❤️
سوزی با چشمانی پر از خشم و حسرت به درِ بستهی اتاق تهیونگ خیره مانده بود. لبهایش را روی هم فشار داد و نفسش را با صدا بیرون داد. قلبش پر از سوال بود، اما چیزی که بیشتر از همه اذیتش میکرد، نگاه تهیونگ به آسا بود؛ نگاهی که هیچوقت به او نشده بود.
همان شب، سوزی در سکوت وارد اتاق خودش شد. کنار پنجره ایستاد و به آسمان نگاه کرد. با خودش زمزمه کرد:
– اون نه قدرت داره، نه زیبایی خاصی... پس چرا تهیونگ... چرا جیمین... چرا همه اطرافشن؟
بعد با حالتی مصمم برگشت سمت آینه، چشمانش پر از نقشه بود.
– باید همه بدونن اون هیچ قدرتی نداره. اون فقط یه وصلهی ناجوره... و من کاری میکنم که خودش بخواد بره.
لبخندی تلخ روی صورتش نشست. ذهنش شروع به چیدن بازیای کرد که قرار بود خیلیها رو واردش کنه... بازیای که فقط یک هدف داشت:
همه باید از آسا زده بشن...تمام.
❤️❤️❤️
شعلههای مشعل در باد شب آرامی میرقصیدند و صدای خندهی جوانها فضا را پر کرده بود. سوزی، با لبخندی که رد از نقشهای پنهان داشت، بلند گفت:
– خب! حالا که همه جمع شدیم، بیاید یه بازی هیجانانگیز کنیم... بازی جرأت و حقیقت!
چند نفر با اشتیاق گفتند:
– آره! خیلی وقته بازی نکردیم!
سوزی:
– اما قوانین فرق داره... سوالای "حقیقت" باید شخصی و پنهانی باشن. اگه کسی نخواد جواب بده، باید مجازات شه... یعنی باید یه "جرأت" سخت انجام بده.
او مکثی کرد، لبخندش عمیقتر شد و رو به شاهزادهای با لباسهای سفید و نقرهای گفت:
– شاهزاده برایان، لطفاً از قدرت الههتون استفاده کنین. میخوایم مطمئن شیم جوابها راست باشن.
برایان، شاهزادهای با چشمان نافذ و صدایی آرام، سرش را تکان داد:
– حتماً. الههی من، الهه حقیقته. هر کسی دروغ بگه، نور آبی اطرافش روشن میشه.
جمع با صدای "ووو!" هیجانزده شد. همه نشستن به دایره، نگاهها پر از انتظار بود.
بازی شروع شده بود... و سوزی منتظر فرصتی طلایی برای اجرای نقشهاش بود.
❤️
– تهیونگ...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، سرد و بیاحساس گفت:
– آقای تهیونگ...
بگو، تا زبونت عادت کنه.
سوزی ایستاد. لبهایش کمی لرزید، اما چیزی نگفت. فقط سینهاش از بغض بالا و پایین میرفت. تهیونگ بیتفاوت از کنارش رد شد و وارد اتاقش شد. در را محکم بست.
سوزی همانجا ایستاده بود... تنها و ساکت.
🔪❤️
سوزی با چشمانی پر از خشم و حسرت به درِ بستهی اتاق تهیونگ خیره مانده بود. لبهایش را روی هم فشار داد و نفسش را با صدا بیرون داد. قلبش پر از سوال بود، اما چیزی که بیشتر از همه اذیتش میکرد، نگاه تهیونگ به آسا بود؛ نگاهی که هیچوقت به او نشده بود.
همان شب، سوزی در سکوت وارد اتاق خودش شد. کنار پنجره ایستاد و به آسمان نگاه کرد. با خودش زمزمه کرد:
– اون نه قدرت داره، نه زیبایی خاصی... پس چرا تهیونگ... چرا جیمین... چرا همه اطرافشن؟
بعد با حالتی مصمم برگشت سمت آینه، چشمانش پر از نقشه بود.
– باید همه بدونن اون هیچ قدرتی نداره. اون فقط یه وصلهی ناجوره... و من کاری میکنم که خودش بخواد بره.
لبخندی تلخ روی صورتش نشست. ذهنش شروع به چیدن بازیای کرد که قرار بود خیلیها رو واردش کنه... بازیای که فقط یک هدف داشت:
همه باید از آسا زده بشن...تمام.
❤️❤️❤️
شعلههای مشعل در باد شب آرامی میرقصیدند و صدای خندهی جوانها فضا را پر کرده بود. سوزی، با لبخندی که رد از نقشهای پنهان داشت، بلند گفت:
– خب! حالا که همه جمع شدیم، بیاید یه بازی هیجانانگیز کنیم... بازی جرأت و حقیقت!
چند نفر با اشتیاق گفتند:
– آره! خیلی وقته بازی نکردیم!
سوزی:
– اما قوانین فرق داره... سوالای "حقیقت" باید شخصی و پنهانی باشن. اگه کسی نخواد جواب بده، باید مجازات شه... یعنی باید یه "جرأت" سخت انجام بده.
او مکثی کرد، لبخندش عمیقتر شد و رو به شاهزادهای با لباسهای سفید و نقرهای گفت:
– شاهزاده برایان، لطفاً از قدرت الههتون استفاده کنین. میخوایم مطمئن شیم جوابها راست باشن.
برایان، شاهزادهای با چشمان نافذ و صدایی آرام، سرش را تکان داد:
– حتماً. الههی من، الهه حقیقته. هر کسی دروغ بگه، نور آبی اطرافش روشن میشه.
جمع با صدای "ووو!" هیجانزده شد. همه نشستن به دایره، نگاهها پر از انتظار بود.
بازی شروع شده بود... و سوزی منتظر فرصتی طلایی برای اجرای نقشهاش بود.
❤️
- ۶.۸k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط