آوای شب
آوای شب
پارت ۹
ویو نویسنده
انیا سریع از دامیان و جیوز خداحافظی کرد که ناگهان الینا از رستوران بیرون اومد جیوز تا اونو دید عاشقش شد و الینا هم عاشقش شد 🤭🤭 انیا خورد به الینا انیا: معذرت میخوام خواهر الینا: خداحافظ اقای جیوز ،جیوز: خداحافظ عز...(یا خدا این چی بود من داشتم می گفتم ) دامیان تنها نگران انیا بود و انیا هم نگران کاماروس
وقتی دامیان رسید داداشش دمترویس برگه که از میز شروع می شد تا سقف
دامیان: من می خوام یک نامه برای ازدواج برای خاندان ریچرد بفرستم ولی میبینی که این همه برگه دارم که تا ۳ روز طول میکشه تموم شود پس جیوز تو برام بنویس. جیوز: چشم ارباب
جیوز هم وقتی نامه رو مینویسه درباره ازدواج با الینا می نویسه و زیرش می نویسه از طرف ارباب دامیان
و همین نامه رو به دست خاندان ریچرد میرسونه و مادر و پدر ناتنی انیا خوشحال میشن که شاهزاده قصر بزرگ می خواد باهاش ازدواج کنه و انیا هم خوشحال بود
اما الینا خوشحال نبود چون جیوز رو دوست داشت اما تا اینکه به قصر دعوت شدند ( انیا نیومده بود چون توی رستوران و خانه خیلی کار داشت)
دامیان: بفرمایید تو ...
مادر ناتنی انیا : سلام جناب دامیان من مادر الینا ریچرد هستم از اشنایتون خوشبختم
پدر ناتنی انیا: سلام شاهزاده خوشبختم
من پدر الینا ریچرد هستم
الینا: سلام ...
دامیان: ببخشید ولی انیا کجاست ؟
پدر ناتنی انیا : ولی مگه شما الینا رو دوست نداشتید ؟
دامیان: نه
ناگهان جیوز از دررا باز میکند و به سمت الینا می رود و از خواستگاری میکند و الینا هم قبول میکند
در همین هنگام
قیافه دامیان😑😑
قیافه مادر انیا🤭
قیافه پدرش 🤔
دامیان: به نگهبان ها بگو یک کالسکه برای انیا اماده کنند وگرنه خودم میرم دنبالش
خدمتکار: بله سرورم
ویو انیا
داشتم کارای مادر و پدرم را انجام میدادم که یک کالسکه دم در خانه امد انگار منتظر کسی بود رفتم پایین و گفتم : اقا منتظر کسی هستید ؟ اون مرد : بله بانوی من شما به قصر بزرگ شاهزاده دعوت شدید برای عروسیشونو این لباسم برای شماست
انیا: باشه این کالسکه برای منه ؟
اون مرد:بله برای شماست بانوی من
انیا: باشه من میایم
🎀🎀
پارت ۹
ویو نویسنده
انیا سریع از دامیان و جیوز خداحافظی کرد که ناگهان الینا از رستوران بیرون اومد جیوز تا اونو دید عاشقش شد و الینا هم عاشقش شد 🤭🤭 انیا خورد به الینا انیا: معذرت میخوام خواهر الینا: خداحافظ اقای جیوز ،جیوز: خداحافظ عز...(یا خدا این چی بود من داشتم می گفتم ) دامیان تنها نگران انیا بود و انیا هم نگران کاماروس
وقتی دامیان رسید داداشش دمترویس برگه که از میز شروع می شد تا سقف
دامیان: من می خوام یک نامه برای ازدواج برای خاندان ریچرد بفرستم ولی میبینی که این همه برگه دارم که تا ۳ روز طول میکشه تموم شود پس جیوز تو برام بنویس. جیوز: چشم ارباب
جیوز هم وقتی نامه رو مینویسه درباره ازدواج با الینا می نویسه و زیرش می نویسه از طرف ارباب دامیان
و همین نامه رو به دست خاندان ریچرد میرسونه و مادر و پدر ناتنی انیا خوشحال میشن که شاهزاده قصر بزرگ می خواد باهاش ازدواج کنه و انیا هم خوشحال بود
اما الینا خوشحال نبود چون جیوز رو دوست داشت اما تا اینکه به قصر دعوت شدند ( انیا نیومده بود چون توی رستوران و خانه خیلی کار داشت)
دامیان: بفرمایید تو ...
مادر ناتنی انیا : سلام جناب دامیان من مادر الینا ریچرد هستم از اشنایتون خوشبختم
پدر ناتنی انیا: سلام شاهزاده خوشبختم
من پدر الینا ریچرد هستم
الینا: سلام ...
دامیان: ببخشید ولی انیا کجاست ؟
پدر ناتنی انیا : ولی مگه شما الینا رو دوست نداشتید ؟
دامیان: نه
ناگهان جیوز از دررا باز میکند و به سمت الینا می رود و از خواستگاری میکند و الینا هم قبول میکند
در همین هنگام
قیافه دامیان😑😑
قیافه مادر انیا🤭
قیافه پدرش 🤔
دامیان: به نگهبان ها بگو یک کالسکه برای انیا اماده کنند وگرنه خودم میرم دنبالش
خدمتکار: بله سرورم
ویو انیا
داشتم کارای مادر و پدرم را انجام میدادم که یک کالسکه دم در خانه امد انگار منتظر کسی بود رفتم پایین و گفتم : اقا منتظر کسی هستید ؟ اون مرد : بله بانوی من شما به قصر بزرگ شاهزاده دعوت شدید برای عروسیشونو این لباسم برای شماست
انیا: باشه این کالسکه برای منه ؟
اون مرد:بله برای شماست بانوی من
انیا: باشه من میایم
🎀🎀
- ۱.۲k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط