Knife Dead
Knife Dead
ادامه پارت قبل
دخترک تنها با صدا بلند گریه میکرد این یک خواب بود درسته این خواب بود ات باید بیدار میشد باید همین الان از این کابوس چشم باز میکرد و فقد تند تند نفس میشد و حتما سوهی بهش آب میداد تنها بغلش میکرد و بهش میگفت « نترس این کابوس بود » .... چی میشد که فقد خواب بود
چی میشد اصلا این اتفاق ها نمیافتد
مگر چه میشد که الان تو ماشین باشه و چشم باز میکنه و هنوزم کنار جونکوک تو ماشین نشسته باشه .... باز هم حق زد و با صدا بلند داد زد گفت .... ات: خیلی دوست .... دارم ..... جئون جونکوک... باز هم با گریه های بیشتر و دست خونی را گذاشته روی گونه یخ کرده جونکوک... گذاشت آروم تر زمزمه کرد ..... ات: پدر بچه خودم ... با دست های ... خودم از دنیا .. میره ؟ .... جونکوکم ... آروم تر زمزمه کرد
ات: جونکوکم ... من به .. میوه عشقمون چی بگم....
باز هم بغض بدی گلوش را گرفت و با لرزیدن چونه اش به شدت گریه هایش شروع شدن پیشانی اش را آروم روی پیشانی جونکوک گذاشت و هر قطره اشکی که از گوشه چشم اش سمته گونه های جونکوک سرازیر میشدن بعد از چندین دقایق آن اشک ها رو گونه هایش تبدیل به تیکه های کوچیک از یخ میشدن آن هوا به شدت سرد بود تا حدی که حالا لب های جونکوک رنگ بنفشی به خودش گرفته بود و رنگش به رنگ کج ....
دخترک از شدت سرمان میلرزید و آروم دست ای که به موقع گوه آتشفشانی بود وقت های که آن دست های ورزیده جونکوک را میگرفت دست های خودش گرم میشدن ولی حالا دست های جونکوک تیکه ای از یخ بودن .. آروم دست هاش را گرفت و سمته شکم اش برد باز هم آروم تر زمزمه کرد ..... ات: دوست دارم ...... خیلی عاشقتم !
ساعت ها گذشت ساعت ها ... هنوز هم روی زمین نشسته بود و جونکوک در آغوش گرفته به گوشه نامعلوم خیره بود هیچ حسی نداشت فقد در دنیا خیالی خودش غرق بود آخرین بار که چیزی بر لب زده بود دیروز صبح صبحونه ای که خورده بود ...
هیچ تب دهنی در هان اش پیدا نمیشد حتی برای اینکه گلو خشک شده اش را درمان کنه دیگر ... واقعا برای زندگی کردن دلیلی نداشت نگاهش سمت پشت اش خورد شاید همین الان باید همه چی رو ترک میکرد .. تنها کافی بود چندین قدم برداره تا از این زندگی به بهشت خودش برود ... نگاهی از دور به جونکوک ای که روی زمین دراز کشیده بود انداخت اشک هایش بی.اختیار روی گونه هایش جاری شدن چونه اش به شدت میلرزید و در آخرین کلمه زندگی اش گفت ... ات : دوست دارم ...بیشتر از هر کس و هر آدمی دوست دارم ......
شرط ها پارت بعدی ....
۱۱۰ کامنت
۸۰ لایک
ببینم تا چه حد به آدامس نیاز دارید اگه شرط ها تو ۲۴ ساعت رسید ۸ پارت متقابلاً تقدیم به شما ... فعلا خودنگهدار 👋👋👋
ادامه پارت قبل
دخترک تنها با صدا بلند گریه میکرد این یک خواب بود درسته این خواب بود ات باید بیدار میشد باید همین الان از این کابوس چشم باز میکرد و فقد تند تند نفس میشد و حتما سوهی بهش آب میداد تنها بغلش میکرد و بهش میگفت « نترس این کابوس بود » .... چی میشد که فقد خواب بود
چی میشد اصلا این اتفاق ها نمیافتد
مگر چه میشد که الان تو ماشین باشه و چشم باز میکنه و هنوزم کنار جونکوک تو ماشین نشسته باشه .... باز هم حق زد و با صدا بلند داد زد گفت .... ات: خیلی دوست .... دارم ..... جئون جونکوک... باز هم با گریه های بیشتر و دست خونی را گذاشته روی گونه یخ کرده جونکوک... گذاشت آروم تر زمزمه کرد ..... ات: پدر بچه خودم ... با دست های ... خودم از دنیا .. میره ؟ .... جونکوکم ... آروم تر زمزمه کرد
ات: جونکوکم ... من به .. میوه عشقمون چی بگم....
باز هم بغض بدی گلوش را گرفت و با لرزیدن چونه اش به شدت گریه هایش شروع شدن پیشانی اش را آروم روی پیشانی جونکوک گذاشت و هر قطره اشکی که از گوشه چشم اش سمته گونه های جونکوک سرازیر میشدن بعد از چندین دقایق آن اشک ها رو گونه هایش تبدیل به تیکه های کوچیک از یخ میشدن آن هوا به شدت سرد بود تا حدی که حالا لب های جونکوک رنگ بنفشی به خودش گرفته بود و رنگش به رنگ کج ....
دخترک از شدت سرمان میلرزید و آروم دست ای که به موقع گوه آتشفشانی بود وقت های که آن دست های ورزیده جونکوک را میگرفت دست های خودش گرم میشدن ولی حالا دست های جونکوک تیکه ای از یخ بودن .. آروم دست هاش را گرفت و سمته شکم اش برد باز هم آروم تر زمزمه کرد ..... ات: دوست دارم ...... خیلی عاشقتم !
ساعت ها گذشت ساعت ها ... هنوز هم روی زمین نشسته بود و جونکوک در آغوش گرفته به گوشه نامعلوم خیره بود هیچ حسی نداشت فقد در دنیا خیالی خودش غرق بود آخرین بار که چیزی بر لب زده بود دیروز صبح صبحونه ای که خورده بود ...
هیچ تب دهنی در هان اش پیدا نمیشد حتی برای اینکه گلو خشک شده اش را درمان کنه دیگر ... واقعا برای زندگی کردن دلیلی نداشت نگاهش سمت پشت اش خورد شاید همین الان باید همه چی رو ترک میکرد .. تنها کافی بود چندین قدم برداره تا از این زندگی به بهشت خودش برود ... نگاهی از دور به جونکوک ای که روی زمین دراز کشیده بود انداخت اشک هایش بی.اختیار روی گونه هایش جاری شدن چونه اش به شدت میلرزید و در آخرین کلمه زندگی اش گفت ... ات : دوست دارم ...بیشتر از هر کس و هر آدمی دوست دارم ......
شرط ها پارت بعدی ....
۱۱۰ کامنت
۸۰ لایک
ببینم تا چه حد به آدامس نیاز دارید اگه شرط ها تو ۲۴ ساعت رسید ۸ پارت متقابلاً تقدیم به شما ... فعلا خودنگهدار 👋👋👋
- ۳۷.۶k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط