{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هیچ بودنی

هیچ بودنی ،
مثلِ بودنِ یک یارِ تمام عیار ،حالِ آدم را خوب نمی کند ...
یکی شبیهِ خودِ آدم ...
از جنسِ هرآنچه که خودت هستی ...
اصلاً نمی دانم فلسفۀ حرفِ این قدیمی های گرامی چه بود که می گفتند هر کسی باید برود ، آن که شبیه خودش نیست را پیدا کند، بشوند یارِ مکمّل...
نه جانم!
نمی شود!
چرخ دنده که نیست ،بروند توی هم ، بپوشانند عیب و ایرادِ یکدیگر را ...
جنسِ آدمی که می خواهی هر روز ،تا چشم باز می کنی ،
او را ببینی و هر شب ، سرت ، کنارِ سرِ او باشد ، باید جور باشد با خودت ...
مگر می شود تو اهلِ هیاهو باشی و او اهلِ سکوت؟
تو دلت کتاب بخواهد و او، هرگز هیچ شعر و داستانی نخوانده باشد؟
تو دلت با دریا آرام بگیرد و او کویر را دوست داشته باشد؟
واقعاً می شود یکی دلش کافه های دنجِ سنّتی را بخواهد و آواز بنان را ،
آن یکی کافه ای شلوغ و تاریک با موسیقیِ غربی ؟!
یعنی چه که می گویند مکمّلِ هم بشوید ؟
مگر وعدۀ غذائی ست ؟
حوصلۀ آدم سر می رود اگر دلت بخواهد حرف بزنی و آن دیگری فقط تماشایت کند ....
نخواهی کنارِ یکی پیر بشوی و دوست داشته باشی کودکی کنی چه ؟
پس تکلیفِ آن در و تخته ای که باید به هم جور باشد چه می شود ؟
یکی بیاید جوابِ نسلِ ما را با آنهمه سخنِ بی بنیاد ،که حالا عُرفهای نابهنجار شده اند و سینه به سینه ،می چرخند توی آدمها بدهد ....
توی اینهمه شلوغیِ بی در و پیکر ،وسطِ این بازارِ آشفتۀ دنیا که هیچ کسی دردِ دیگری را نمی فهمد ،آدمیزاد دلش باید به بودنِ یک یارِ تمام عیار خوش باشد ....

تو را به جانِ کسی که دوستش دارید نگذارید کسی ،عمرش ، بیهوده به پای آن که جُفتِ خودش نیست بُگذرد...
تمامش کنید حرفهای بی پایه را...

یک بار به دنیا آمده ایم ،
فقط همین یک بار را وقت داریم که "یارجان" خودمان را پیدا کنیم و دلمان به بودنش خوش باشد ...

عشق را از نسلِ آدم نگیرید ،
به خدا هیچ چیزی نمی تواند جای "دوست داشتن" را در دلِ آدمها بگیرد ...
به هرکجا هم که برسیم ، دل که خوش نباشد انگار هیچ سهمی از این دنیا نصیبمان نشده است !

یادمان بدهید زندگی ، به قولِ سهراب جانِ سپهری ، آبتنی کردن در حوضچۀ اکنون است ...
فردا شاید هرگز از راه نرسد ...
نسلِ ما ،همیشه به دنبالِ فردائی دوید که هنوز هم نرسیده ،
ما کودکی هایمان را ،پشتِ درِ دیروز جا گذاشتیم ،
فردا را رها کنید ،
خودش ،هر وقت بخواهد می آید ...
پیرمان نکنید...
ما داریم حیف می شویم توی آنچه از قدیم مانده و هیچ بنیانی ندارد...!
بگذارید نفسی بکشیم ،
نسلِ ما دلش "حال" می خواهد ....
نسل ما ،دلتنگِ حسّ نابِ عاشقی ست ،
یادمان بدهید دلمان را گم نکنیم ،
آدمیزاد ،
بی دل که بماند ، همیشه انگار گمکرده ای دارد ...
آدم ،
بی دل،
تمام می شود ...
دیدگاه ها (۳)

صبح یعنی همه ی شهر پر از بوی خداستعابری گفت که این مطلق نادی...

تنهایی آدم ها بزرگ است خیلی بزرگ شایدم به وسعت یک دریاست .ام...

همیشه تنهایی؛صدای ترانه ایستکه نمی دانمدوستم داردیا دوستش دا...

سکوتی پس از او...

حال غريبي دارممثل زني كه همسرش رافرداي روز عروسي اش به جنگ ب...

part.9.& جی یون رفت یعنی اون حتی در بارهی باباش بهم دروغ گفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط