سایه های بارانی

سایه های بارانـی
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵‌‌︵᷼⏜۪۪︵᷼
باران هنوز هم می‌بارید. هایون با وجود ترسی که در دل داشت، محکم ایستاد و گفت
+پس بذار خودم دستت رو باند پیچی کنم. حداقل اجازه بده خونریزی رو بند بیارم.
نگاه لوڪاس برای لحظه‌ای بر روی چهره فرشته‌وار هایون قفل شد. نور چراغ بیرون ویلا، بر روی پوست صاف و چشم‌های درشتش بازی می‌کرد. زیبایی او مسحورکننده بود. اما لوڪاس بلافاصله با خشم این احساس را در خودش سرکوب کرد. با اکراه و با صدایی خشن گفت
√همین قدر که می‌گی. بیشتر از این معطلت نکنم.
هایون او را به داخل هال بزرگ ویلا هدایت کرد. در حالی که لوڪاس روی مبل لم داده بود، هایون جعبه کمک‌های اولیه را آورد و نشست کنارش. در سکوت سنگین سالن، تنها صدای باران و نفس‌های هایون به گوش می‌رسید. وقتی هایون خم شد تا زخم را تمیز کند، گره‌ای از موهایش باز شد و رشته‌هایی ابریشمی روی صورتش ریخت.
ناخودآگاه، دست سالم لوڪاس حرکت کرد و دسته‌ای از موهای نرم و معطر هایون را در مشت گرفت. هایون از حرکت ناگهانی او به خود لرزید و با چشمانی از ترس گشاد شده، برگشت و گفت
لطفا... این کار رو نکن. می‌ترسم.
این جمله، مانند شعله‌ای بر خشم لوڪاس دمید. چشمانش برق خطرناکی زد. در یک حرکت سریع، هایون را به دیوار چسباند و با کف دستش بر روی دیوار، دو طرف سر هایون را گرفت. صورتش آنقدر نزدیک بود که هایون می‌توانست گرمای نفسش را روی پوستش احساس کند.
√شاید دستمو باند پیچی کرده باشی
با صدایی کم اما پر از تهدید گفت
√ولی حق نداری به من بگویی چه کار بکنم و چه کار نکنم. من آدم تو نیستم، دختر کوچولو. من همونم که مادرت بهت می‌گفت ازش فرار کنی.
ترس، سیلی‌ای به هایون زد. درد تیزی در قفسه سینه‌اش پیچید و ناگهان صورتش سفید شد. دستش را به سینه‌اش فشار داد و نفسش به شماره افتاد. نگاهش پر از درد و وحشت بود.
لوڪاس این تغییر ناگهانی را دید. خشمش در یک لحظه محو شد و چیزی شبیه به نگرانی در چشمانش ظاهر گردید، اما بلافاصله آن را پنهان کرد. با اخم کردنی تند، از هایون فاصله گرفت. نگاهی به اطراف انداخت و کیف دستی هایون را روی میز دید. آن را برداشت و به سرعت قرص‌های قلب هایون را پیدا کرد. بدون یک کلمه، یک قرص را درآورد و یک لیوان آب از روی میز برداشت و با حرکتی تقریباً خشن، آن‌ها را به سمت هایون گرفت.
√بیا
گفت صدایش هنوز خشن بود، اما آن نگاه کشنده دیگر در چشمانش نبود.
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵‌‌︵᷼⏜۪۪︵᷼
دیدگاه ها (۲)

سلـام خوشگلا چطورید؟💕راستش این چند وقت به این فکر میکنم که ن...

سایه های بارانـے𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵‌...

Rofile of the wolf...3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط