سایه های باران
سایه های بارانـے
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
باران مثل پردهای نقرهای از آسمون فرومیریخت. لی هایون، با اون موهای مشکی لختی که روی شونههاش میریخت، زیر چتر شفافش ایستاده بود. همین که قصد داشت قفل دروازه ویلا رو باز کنه، چشمش به تکچهرهای افتاد که نفسش در سینه حبس شد.
مردی قدبلند با کت مشکی چرم، روی زانوهایش زانو زده بود. خون از بین انگشتان باریک و خالکوبیشدهاش بیرون میزد و با باران قاطی میشد. چشمان نقره ای و تیزش پر از درد و خشم بود.
+آقا... وضعتون خیلی بده. کمک نمیخواید؟
صدای هایون لرزان بود. ترسیده بود، اما مهربونی ذاتیش غلیه میزد.
مرد سرش رو بالا آورد. نگاهش مثل یخ بود.
√به تو هیچ ربطی نداره. گمشو.
صدایش خشن و مملو از تهدید بود.
هایون خودش رو جمع کرد. قلبش تند میزد، اما تسلیم نشد.
+باید...باید به آمبولانس زنگ بزنم.
با عجله دنبال گوشیش گشت.
ناگهان مرد مثل پلنگ به حرکت دراومد و مچ هایون رو گرفت. فشار دستش با وجود زخمی شدنش شگفتانگیز بود.
√جرأت داری بگی تا تک تک استخوانهات رو خرد نکنم؟
هایون نفسش نفسش شد، اما به چشمانش خیره شد.
+میتونید تهدیدم کنید... ولی خونریزی شدیدی دارید. اگر کمک نگیرید، میمیرید.
تعجب در چشمان لوڪاس درخشید. کسی جرات نداشت با این لحن با او صحبت کند.
√احمقانست! نگران من نباش دخترک.
گفت و سعی کرد بلند شود، اما از درد به خودش پیچید.
هایون به جای فرار، جلوتر رفت و چترش را بالای سر هر دوشون گرفت.
+ویلای من اینجاست. میتونید بیاید داخل تا خونریزی رو بند بیارم.
لوڪاس به او خیره شد... برای اولین بار در عمرش کسی پیدا شده بود که نه از مرگ میترسید، نه از او.
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
باران مثل پردهای نقرهای از آسمون فرومیریخت. لی هایون، با اون موهای مشکی لختی که روی شونههاش میریخت، زیر چتر شفافش ایستاده بود. همین که قصد داشت قفل دروازه ویلا رو باز کنه، چشمش به تکچهرهای افتاد که نفسش در سینه حبس شد.
مردی قدبلند با کت مشکی چرم، روی زانوهایش زانو زده بود. خون از بین انگشتان باریک و خالکوبیشدهاش بیرون میزد و با باران قاطی میشد. چشمان نقره ای و تیزش پر از درد و خشم بود.
+آقا... وضعتون خیلی بده. کمک نمیخواید؟
صدای هایون لرزان بود. ترسیده بود، اما مهربونی ذاتیش غلیه میزد.
مرد سرش رو بالا آورد. نگاهش مثل یخ بود.
√به تو هیچ ربطی نداره. گمشو.
صدایش خشن و مملو از تهدید بود.
هایون خودش رو جمع کرد. قلبش تند میزد، اما تسلیم نشد.
+باید...باید به آمبولانس زنگ بزنم.
با عجله دنبال گوشیش گشت.
ناگهان مرد مثل پلنگ به حرکت دراومد و مچ هایون رو گرفت. فشار دستش با وجود زخمی شدنش شگفتانگیز بود.
√جرأت داری بگی تا تک تک استخوانهات رو خرد نکنم؟
هایون نفسش نفسش شد، اما به چشمانش خیره شد.
+میتونید تهدیدم کنید... ولی خونریزی شدیدی دارید. اگر کمک نگیرید، میمیرید.
تعجب در چشمان لوڪاس درخشید. کسی جرات نداشت با این لحن با او صحبت کند.
√احمقانست! نگران من نباش دخترک.
گفت و سعی کرد بلند شود، اما از درد به خودش پیچید.
هایون به جای فرار، جلوتر رفت و چترش را بالای سر هر دوشون گرفت.
+ویلای من اینجاست. میتونید بیاید داخل تا خونریزی رو بند بیارم.
لوڪاس به او خیره شد... برای اولین بار در عمرش کسی پیدا شده بود که نه از مرگ میترسید، نه از او.
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵︵᷼⏜۪۪︵᷼
- ۷۹۴
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط