[ تناسخ زمان ] ۲۸ part
[ تناسخ زمان ] ۲۸ part
وو سونگ تنها در سخنان برادرش سری تکان داد و وارده سالن شد
هر دو آنها به سمته جمع خانم ها رفتند و هرکدام در کنار همسر خودش نشست مینی که روی پای مامانش نشسته بود سریع به سمته آغوش پدرش رفت ات آهسته دست شوهرش رو گرفت و آروم زمزمه کرد : می هان رو چرا بیدار نکردی .. جونگ کوک یه دستش را پشته سر ات روی مبل گذاشت و نزدیکش شد دم گوشش زمزمه کرد : اگه بیدارش کنم مطمئنا به جونم می افته تو بهتر از من میشناسیش می هی خانم ... ثانیه ای نگذشت که صدای مرد دیگری روی پله ها پیچید : متاهلا منتظرتون گذاشتم .. همراه حرفش صدای خنده مردانه اش در فضای سالن پیچید یه جونگ با ذوق نگاهش میکرد، هیچکس جز جونگ کوک از حس او به می هان خبر نداشت
ات از روی مبل بلند شد و روبه بقیه لب زد : الآنم که می هان اومده بریم برای صرف شام... جیجی کی زودتر از مبل پرید و دست مینی را گرفت با قدم های کودکانه ای به سوی میز شام رفتند
می هان دستش را روی شانه وو سونگ گذاشت درحین قدم برداشتن حرف میزدند و چای میخورند.....
............
در گوشه ای از سالن روی مبل خانم ها نشسته درحال صحبت گرم زنانه بودند آقایون بیرون از سالن جلوی استخر لیوان های سفید رنگ پر از شراب قرمز در دست داشتند و با صدای بلند بلند حرف میزدند و میخندیدند
جیجی کی روی پاهای مادرش خوابش برده مینی هم روی پای مادرش خوابیده بود ات روبه سولگی گفت : بهتره بچه ها رو توی اتاق بزاریم اینجا راحت نیستند
سولگی با در آغوش گرفتن دخترش لب زد : فکره خوبیه بریم
هر دو بچه هاشونو در آغوش گرفته، به سوی اتاق حرکت کردند یه جونگ توی سالن تنها ماند
جونگ کوک چشم اش خورد به سالن که تنها یه جونگ اونجا نشسته لبخند خبیثانه ای زد با خودش فکر کرد چرا این دونفر را بهم نزدیک نکند یکمم می هان را عصبی کند چون او به شدت از رابطه متنفر بود، جونگ کوک سریع روبه می هان کرد : انگار گوشیت داره زنگ میخوره برو ببین
می هان منتجب نگاهش کرد : اما من که چیزی نمی شنوم
جونگ کوک با اطمینان لب زد : ای بابا همونجا روی مبل گذاشتیش وو سونگ تو نمی شنوی .. وو سونگ : نمیدونم من چیزی نمی شنوم
می هان که زیر لب فوشی نثار جونگ کوک میکرد راهی شد در سالن
به سوی مبلی که یه جونگ نشسته بود رفت دختر با دیدن او خوشحال لب زد. : دنبال چیزی میگردی من کمکت کنم
می هان خیلی بیخیال بیان کرد : گوشیم نیست
بالشت های مبل را زیر و رو کرد ولی هیچی نیافت یه جونگ تند پرسید : چقدر اینجا میمونی دوباره برمیگردی
می هان نیم نگاهی بهش انداخت و کوتاه جواب داد : نمیدونم
یه جونگ دوباره پرسید : دوست دختری ....می هان : نه
[ تناسخ زمان ] ۲۹ part
یه جونگ کنجکاو و خوشحال تر ادامه داد : یعنی با کسی نیستی اصلا
می هان نگاه پوزخند واری بهش انداخت : نه دستگاه پر حرف اصلا
یه جونگ خوشحال خندید و دامن کوتاهش را کمی روی پاهایش کشید
با یک تیشرت سفید ساده که کلمه "TOI" روی آن خودنمایی میکرد و دامن کوتاهی با طرحهای هندسی ظریف، استایلی دخترانه و رها داشت. کفشهای پاشنهبلند لژدار با طرح توپتوپی (خالخالی)،
استایل دخترانه ای براش ساختهبود می هان که متوجه این شده بود کلافه نفس کشید روی زیر پوش آستین کوتاه مشکی اش یه پیران ساده مشکی پوشیده بود، همان پیرهن رو کشید و گذاشت روی پاهای یه جونگ بدون حرف رفت همین کار باعث لبخند و خوشحالی یه جونگ شد
می هان تا پله اول را بالا رفت خواهرش از بالا نمایان شد می هان از همانجا صداش زد : می هی گوشیمو ندیدی
ات دستی یه دامن بلندش کشید و گفت : وقتی رفتی حیاط پیشت بود که
می هان لعنتی زیر لب زمزمه کرد و دوباره به سمته حیاط رفت، ات با قدم های آهسته ای از پله ها پایین رفت درحینی که به سمته مبل راحتی میرفت نگاه جونگ کوکی که جلوی استخر ایستاده بهش نگاه میکرد
از نظرش خیلی خوشگل و زیبا آمد در آن لباس ها او پیراهنی بلند به رنگ یاسیِ بسیار ملایم به تن داشت که انگار از تار و پودِ مه صبحگاهی بافته شده بود. آستینهای پفی و کوتاه لباس، شانههای ظریفش را در بر گرفته و یقهی قلبیشکل آن با پاپیونی کوچک، زنانگیِ بی آلایشی به او میبخشید. دامنِ پیراهن، لایه به لایه از حریرِ گلدار و حریرِ شیشهایِ ساده روی هم قرار گرفته بود صندل های مروارید نشان، ات را شبیه به یک نقاشی زنده کرده بود با ضربه ای که بر شانه اش زده شد تند نگاهش را از همسرش گرفت و به می هان دوخت می هان عصبی لب زد : گوشیم همینجا بود تو منو اسلامی فرستادی دست از این کارات بردار
جونگ کوک شانه اش را دستش ماساژ داد و گفت : دستتم که چقدر سنگینه
وو سونگ با لحن جدی بیان کرد : باز شروع نکنید ..
وو سونگ تنها در سخنان برادرش سری تکان داد و وارده سالن شد
هر دو آنها به سمته جمع خانم ها رفتند و هرکدام در کنار همسر خودش نشست مینی که روی پای مامانش نشسته بود سریع به سمته آغوش پدرش رفت ات آهسته دست شوهرش رو گرفت و آروم زمزمه کرد : می هان رو چرا بیدار نکردی .. جونگ کوک یه دستش را پشته سر ات روی مبل گذاشت و نزدیکش شد دم گوشش زمزمه کرد : اگه بیدارش کنم مطمئنا به جونم می افته تو بهتر از من میشناسیش می هی خانم ... ثانیه ای نگذشت که صدای مرد دیگری روی پله ها پیچید : متاهلا منتظرتون گذاشتم .. همراه حرفش صدای خنده مردانه اش در فضای سالن پیچید یه جونگ با ذوق نگاهش میکرد، هیچکس جز جونگ کوک از حس او به می هان خبر نداشت
ات از روی مبل بلند شد و روبه بقیه لب زد : الآنم که می هان اومده بریم برای صرف شام... جیجی کی زودتر از مبل پرید و دست مینی را گرفت با قدم های کودکانه ای به سوی میز شام رفتند
می هان دستش را روی شانه وو سونگ گذاشت درحین قدم برداشتن حرف میزدند و چای میخورند.....
............
در گوشه ای از سالن روی مبل خانم ها نشسته درحال صحبت گرم زنانه بودند آقایون بیرون از سالن جلوی استخر لیوان های سفید رنگ پر از شراب قرمز در دست داشتند و با صدای بلند بلند حرف میزدند و میخندیدند
جیجی کی روی پاهای مادرش خوابش برده مینی هم روی پای مادرش خوابیده بود ات روبه سولگی گفت : بهتره بچه ها رو توی اتاق بزاریم اینجا راحت نیستند
سولگی با در آغوش گرفتن دخترش لب زد : فکره خوبیه بریم
هر دو بچه هاشونو در آغوش گرفته، به سوی اتاق حرکت کردند یه جونگ توی سالن تنها ماند
جونگ کوک چشم اش خورد به سالن که تنها یه جونگ اونجا نشسته لبخند خبیثانه ای زد با خودش فکر کرد چرا این دونفر را بهم نزدیک نکند یکمم می هان را عصبی کند چون او به شدت از رابطه متنفر بود، جونگ کوک سریع روبه می هان کرد : انگار گوشیت داره زنگ میخوره برو ببین
می هان منتجب نگاهش کرد : اما من که چیزی نمی شنوم
جونگ کوک با اطمینان لب زد : ای بابا همونجا روی مبل گذاشتیش وو سونگ تو نمی شنوی .. وو سونگ : نمیدونم من چیزی نمی شنوم
می هان که زیر لب فوشی نثار جونگ کوک میکرد راهی شد در سالن
به سوی مبلی که یه جونگ نشسته بود رفت دختر با دیدن او خوشحال لب زد. : دنبال چیزی میگردی من کمکت کنم
می هان خیلی بیخیال بیان کرد : گوشیم نیست
بالشت های مبل را زیر و رو کرد ولی هیچی نیافت یه جونگ تند پرسید : چقدر اینجا میمونی دوباره برمیگردی
می هان نیم نگاهی بهش انداخت و کوتاه جواب داد : نمیدونم
یه جونگ دوباره پرسید : دوست دختری ....می هان : نه
[ تناسخ زمان ] ۲۹ part
یه جونگ کنجکاو و خوشحال تر ادامه داد : یعنی با کسی نیستی اصلا
می هان نگاه پوزخند واری بهش انداخت : نه دستگاه پر حرف اصلا
یه جونگ خوشحال خندید و دامن کوتاهش را کمی روی پاهایش کشید
با یک تیشرت سفید ساده که کلمه "TOI" روی آن خودنمایی میکرد و دامن کوتاهی با طرحهای هندسی ظریف، استایلی دخترانه و رها داشت. کفشهای پاشنهبلند لژدار با طرح توپتوپی (خالخالی)،
استایل دخترانه ای براش ساختهبود می هان که متوجه این شده بود کلافه نفس کشید روی زیر پوش آستین کوتاه مشکی اش یه پیران ساده مشکی پوشیده بود، همان پیرهن رو کشید و گذاشت روی پاهای یه جونگ بدون حرف رفت همین کار باعث لبخند و خوشحالی یه جونگ شد
می هان تا پله اول را بالا رفت خواهرش از بالا نمایان شد می هان از همانجا صداش زد : می هی گوشیمو ندیدی
ات دستی یه دامن بلندش کشید و گفت : وقتی رفتی حیاط پیشت بود که
می هان لعنتی زیر لب زمزمه کرد و دوباره به سمته حیاط رفت، ات با قدم های آهسته ای از پله ها پایین رفت درحینی که به سمته مبل راحتی میرفت نگاه جونگ کوکی که جلوی استخر ایستاده بهش نگاه میکرد
از نظرش خیلی خوشگل و زیبا آمد در آن لباس ها او پیراهنی بلند به رنگ یاسیِ بسیار ملایم به تن داشت که انگار از تار و پودِ مه صبحگاهی بافته شده بود. آستینهای پفی و کوتاه لباس، شانههای ظریفش را در بر گرفته و یقهی قلبیشکل آن با پاپیونی کوچک، زنانگیِ بی آلایشی به او میبخشید. دامنِ پیراهن، لایه به لایه از حریرِ گلدار و حریرِ شیشهایِ ساده روی هم قرار گرفته بود صندل های مروارید نشان، ات را شبیه به یک نقاشی زنده کرده بود با ضربه ای که بر شانه اش زده شد تند نگاهش را از همسرش گرفت و به می هان دوخت می هان عصبی لب زد : گوشیم همینجا بود تو منو اسلامی فرستادی دست از این کارات بردار
جونگ کوک شانه اش را دستش ماساژ داد و گفت : دستتم که چقدر سنگینه
وو سونگ با لحن جدی بیان کرد : باز شروع نکنید ..
- ۶۹۴
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط