{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـه

👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـهـ😜

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۷ - خونه موریارتی‌ها●•

_ویلیام جیمز موریارتی_

- پرش به ۲ روز بعد -
بالاخره بعد از دو روز حالم بهتر شده بود، دیگه سرگیجه نداشتم و می‌تونستم بدون مشکل راه برم. دکتر اجازه داده بود مرخص بشم. وسایلم رو جمع کردم و در حالی که کتم (همون کت و شلوار قهوه ای که همیشه می‌پوشید) رو پرتب میکردم از اتاق بیرون اومدم. آلبرت و لوئیس بیرون منتظرم بودن و شرلوک هم چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود.
لوئیس تا منو دید، لبخند زد.
- لوئیس: خب، بالاخره اجازه دادن بری خونه.
- ویلیام: فکر کنم بیشتر از خودم شماها منتظر این لحظه بودین.
- آلبرت: معلومه که بودیم.
شرلوک دست‌هاش رو توی جیبش گذاشت و گفت:
- شرلوک: من بیشتر منتظر بودم ببینم خونه چه بلایی سرمون میاد.
با تعجب نگاهش کردم.
- ویلیام: چرا باید بلایی سرمون بیاد؟
- شرلوک: چون قراره من مراقبت باشم.
- ویلیام: تو؟
- شرلوک: بله، من.
اخم کردم و نگاهی به آلبرت انداختم، آلبرت با خونسردی لبخندی زد.
- آلبرت: پلیس‌ها گفتن نباید تنها بمونی، پس شرلوک بیشتر وقتش رو با تو می‌گذرونه.
چشم‌هام رو بستم و یه نفس کشیدم.
- ویلیام: فوق‌العاده‌ست...
- شرلوک: نگران نباش. خیلی مراقب و دوست‌داشتنی‌ام.
- ویلیام: هیچ‌کدومش رو باور نکردم.
لوئیس خندید.
- لوئیس: خب، بریم خونه؟
سرم رو تکون دادم.
چند دقیقه بعد سوار کالسکه شدیم. من کنار پنجره نشسته بودم و در حالی که سرم رو به پنجره تکیه داده بودم بیرون رو نگاه می‌کردم. حس عجیبی داشتم. بعد از اون همه اتفاق، بالاخره داشتم برمی‌گشتم خونه. وقتی رسیدیم، آلبرت زودتر پیاده شد و در رو برام باز کرد.
- آلبرت: آروم.
- ویلیام: آلبرت، خودم می‌تونم راه برم.
- آلبرت: می‌دونم. ولی من هنوز نگرانم.
اینبار چیزی نگفتم و وارد خونه شدم. همه‌چیز مثل قبل بود. همون راهرو، همون اتاق‌ها و همون فضای آشنا. برای چند لحظه فقط ایستادم و به خونه نگاه کردم. لوئیس کنارم اومد.
- لوئیس: دلت برای خونه تنگ شده بود؟
- ویلیام: آره... یکم.
شرلوک از پشت سرمون گفت:
- شرلوک: خب، از این لحظه به بعد رسماً تحت نظر منی.
دوباره اخم کردم و برگشتم سمتش.
- ویلیام: هنوز امیدی هست که منو برگردونن بیمارستان؟
- شرلوک: خیلی دیر شده، و اینکه من حتی تو بیمارستان هم پیش تو ام.
- آلبرت: فقط سعی کن این بار یکم به حرفمون گوش بدی.
- ویلیام: باشه.
... ... ... ... ... ... ... ...

•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۸ - روزهای عادی●•
دیدگاه ها (۱)

👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـهـ😜•...

👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـهـ😜•...

👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـهـ😜•...

👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـهـ😜•...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط