رمان پسر جذاب من ❤❤❤ پارت دهم
دنیز : خب چیکار کنم مامانم نزاشت صبحونه بخورم
الکو : به نظرم دیگه نخور
دنیز : چرا
الکو ( با خنده ) : یکم دیگه میترکی بعد اجزای بدنت رو برای مامانت میفرستیم و توی کاغذ مینوسیم " از شدت گشنگی ترکید "
بقیه : 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
دنیز : درد
دفنه : صدای جیغ و داد میاد
آلیسا : اره
یاعیز : پاشید بریم ببینیم چیشده
❤❤❤
لیزگه : سلام اقای مدیر شما ها اینجا هستید
ملیس : اره عسلم جلسس
دختره : اقای مدیر یه نفر میخواد خودش رو از بلندی بندازه
❤❤❤
یاعیز : لیا چاعان میاین پایین
ملیس و رجب : پسرم لطفا اینکار رو نکن
ییعیت و لیزگه : دخترم نکن
لیچا : این زندگی برای ما معنا نداره
اردا : خب چرا
لیچا : بچمون مرد بعدش ازدواجمون رو کنسل کردیم
اجرین : خب اینکه چیزی نیست بعد دانشگاه اتفاق میفته
لیا : این پایان خطه
چاعان : و زندگی که بدون بچه باشه معنی نداره
توانا : نه
لیچا : خداحافظ
الکو : نههههههههههه
لیا و چاعان خودشون رو از بلندی پرت کردن
ییعیت : زنگ بزنید به امبولانس
❤❤❤
پرستار : شما نمیتونید وارد شید
یک ساعت بعد
یازگی : دکتر اومد
لیزگه : حالشون خوبه اقای دکتر
دکتر : ......................
دیدگاه ها (۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.