{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هیچ چیزی از تو نمی خواستم,

هیچ چیزی از تو نمی خواستم,

عشق من.....!

فقط می خواستم ,

در امتداد نسیم......

گذشته را به انبوه گیسوانت ببافم ,

تار به تار......

گره بزنم به اسطوره های نارنجی ,

که هنگام راه رفتن......

ستاره های واژگانم ,

برایت راه شیری بسازند......

می خواستم سر هر پیچ,

یک شعر بکارم ,

بزنی به موهات.....

که وقتی برابر آینه می ایستی ,

هیچ چیزی,

جز دست های من ,

بر سینه ات دل دل نکند......

می خواستم تمام راه با تو باشم ,

نفس بزنم.....

برایت بجنگم.....

بخاطرت زخمی شوم.....

و مغرور پای تو بایستم.....

بر ستون یادبود شهر......
دیدگاه ها (۱)

ورود امام زمان ممنوع!!!شوخی نبودکه،شب عروسی بود!!همان شبی که...

تقصیر ماست غیبت طولانی شما ،بغض گلو گرفته پنهانی شما . . . ....

یادته یه روز با هم میرفتیم.... رسیدیم به چند تا پله.... گفت...

"شام آخر"*صحنه ی قبل از مرگ*وقت شام بود...شام را آوردی...وای...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_هشتمویو تهیونگ*وقتی به اون محل رسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط