{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند ثانیه مطالعه

چند ثانیه مطالعه

این نوشته منسوب به مارگارت تاچر است:

وقتی جوان بودم،
قایق سواری را خیلی دوست داشتم.
یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری میکردم و ساعت های زیادی را آنجا در تنهایی میگذراندم.

شبی بدون آنکه به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشم هایم رابستم.
شب خیلی قشنگی بود.

در همین زمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد.
عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است.

کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم و عصبانیت خودم را به او نشان دهم،
چطور میتوانستم خشم خودم را تخلیه کنم ؟

هیچ کاری نمیشد کرد.

پس دوباره نشستم و چشم هایم را بستم، عصبانی بودم...
در سکوت شب کمی فکر کردم قایق خالی برای من درسی شد...


از آن به بعد، اگر کسی باعث عصبانیت من شود، پیش خودم میگویم:

"این قایق هم خالی است."
----------------------
دیدگاه ها (۳)

.ﻣﻬــــــــــــــﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻛــــــــــﻨﻮﻥﺯﻧﺪﮔــــــﯽ ﺍﻡ ﭼﮕـــﻮ...

ﻋﻤﯿــــﻖ ﺗــــــــﺮﯾﻦﺯﺧــــــﻢ ﻫﺎﯼ ﺩﻟــــﻢﯾــــــﺎﺩﮔـــــﺍﺭﯼ...

اخم هایت :خفه ام میکند ای کاش یکیگره بین دو ابروی تو را شل ب...

مهربانم دلواپس کدامین قرار بودیکه قرارمانیادت رفت ...

نیمه شب است که فیلچ می آید و از سلول بیرون میبرتم از سرسرا م...

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف¹⁷سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط