نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف¹⁷
ساعت دو شبه..یعنی تهیونگ اومده؟
اصلا به من چه؟
هوفی کشیدم و از روی تخت بلند شدم.
بغضِ توی گلوم ولم نمیکرد.
حتما بورام هم الان بیداره.
در اتاقو باز کردم و رفتم بیرون.
چند تا شمع روشن بودن تا محوطه عمارت توی تاریکی محو نشه و حتی اینموقعه شب هم هنوز محافظا بیدار بودن.
خیلی تشنمه..
چجوری توی این عمارت به این بزرگی آشپز خونه رو پیدا کنم؟
یکی از محافظا که جلوی در اتاقم بود پرسید:خانم چیزی لازم دارید؟
جواب دادم:نه..چیزی لازم ندارم
با این قیافه ترسناک و هیکل گندهش خیلی ترسناکه.
به اطرافم نگاهی انداختم و شروع کردم به قدم زدن تا شاید آشپز خونه رو پیدا کنم.
همینطور که داشتم قدم میزدم یهو یکی دستمو گرفت و کشید.
چسبوندم به دیوار و دستشو گذاشت روی دهنم.
قلبم اومد توی دهنم،و ترس وجودمو فرا گرفت.
چشمامو بسته بودم و داشتم تقلا میکردم.
تا چشمامو باز کردم یه جفت چشم سیاه جلوم دیدم.
این..این تهیونگه..
به دیوونگیش شک داشتم..الان دیگه مطمئن شدم.
لبخندی زد و گفت:اگه سر و صدا نمیکنی تا دستمو بردارم
و بعد آروم دستشو برداشت.
تا دهنمو باز کردم فحش بارونش کنم دوباره دستشو گذاشت روی دهنم و گفت:قرار بود سر و صدا نکنی
باورم نمیشه..ساعت دو شب شوخیش گرفته؟
سرمو تکون دادم.
دستشو برداشت و بعد دور کمرم پیچید.
اون..اون چطور جرعت میکنه به من دست بزنه؟
سعی کردم از خودم جداش کنم اما زورم نمیرسید.
یهو گرمای لبشو روی لبم احساس کردم.
همیشه فکر میکردم قراره بوسه اولم خیلی عاشقانه باشه،و کسیو ببوسم که واقعا عاشقشم اما انگار این مرد بوسه اولمو دزدید.
لبشو جدا کرد و گفت:آفرین دختر خوب
دستمو روی لبم کشیدم و گفتم:تو..تو
نیشخندی زد و گفت:من..چی؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف¹⁷
ساعت دو شبه..یعنی تهیونگ اومده؟
اصلا به من چه؟
هوفی کشیدم و از روی تخت بلند شدم.
بغضِ توی گلوم ولم نمیکرد.
حتما بورام هم الان بیداره.
در اتاقو باز کردم و رفتم بیرون.
چند تا شمع روشن بودن تا محوطه عمارت توی تاریکی محو نشه و حتی اینموقعه شب هم هنوز محافظا بیدار بودن.
خیلی تشنمه..
چجوری توی این عمارت به این بزرگی آشپز خونه رو پیدا کنم؟
یکی از محافظا که جلوی در اتاقم بود پرسید:خانم چیزی لازم دارید؟
جواب دادم:نه..چیزی لازم ندارم
با این قیافه ترسناک و هیکل گندهش خیلی ترسناکه.
به اطرافم نگاهی انداختم و شروع کردم به قدم زدن تا شاید آشپز خونه رو پیدا کنم.
همینطور که داشتم قدم میزدم یهو یکی دستمو گرفت و کشید.
چسبوندم به دیوار و دستشو گذاشت روی دهنم.
قلبم اومد توی دهنم،و ترس وجودمو فرا گرفت.
چشمامو بسته بودم و داشتم تقلا میکردم.
تا چشمامو باز کردم یه جفت چشم سیاه جلوم دیدم.
این..این تهیونگه..
به دیوونگیش شک داشتم..الان دیگه مطمئن شدم.
لبخندی زد و گفت:اگه سر و صدا نمیکنی تا دستمو بردارم
و بعد آروم دستشو برداشت.
تا دهنمو باز کردم فحش بارونش کنم دوباره دستشو گذاشت روی دهنم و گفت:قرار بود سر و صدا نکنی
باورم نمیشه..ساعت دو شب شوخیش گرفته؟
سرمو تکون دادم.
دستشو برداشت و بعد دور کمرم پیچید.
اون..اون چطور جرعت میکنه به من دست بزنه؟
سعی کردم از خودم جداش کنم اما زورم نمیرسید.
یهو گرمای لبشو روی لبم احساس کردم.
همیشه فکر میکردم قراره بوسه اولم خیلی عاشقانه باشه،و کسیو ببوسم که واقعا عاشقشم اما انگار این مرد بوسه اولمو دزدید.
لبشو جدا کرد و گفت:آفرین دختر خوب
دستمو روی لبم کشیدم و گفتم:تو..تو
نیشخندی زد و گفت:من..چی؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۴.۳k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط